خاطره یاس عزیز
سلام من اولین باره میخوام خاطره بزارم اسمم یاس.خیلی وقته خواننده ی وب هستم ولی خب قسمت نشده خاطره بزارم.خب بریم سراغخاطره که زیاد حرف زدم من 18 سالمه.یه برادردارم که دکتره متاسفانه.اسمش سپهره.26سالشه.این خاطره برمیگرده به 16سالگی من که ازطرف مدرسمون قراربود 3نفر و از طرف یه بنیاد آموزشی یک هفته ببرن لواساناتتهران.خلاصه من 3تا ازدوستام واسه این اردو اسممون دراومد😁😁 باکلی ذوق و نیش باز اومدم خونه.همین که رسیدم اول مامانمو دیدم پریدم بغلش بوسش کردم مامانم گفت باز چه خبره اومدی پاچه خواری چی میخوای😁😁(چقد محبت آخههههه)گفتم مامان جونی قراره ببرنمون اردوتهران.بابارو راضی کن.گفت باکی؟چه موقع؟مدیرتون هم میاد؟گفتم آخرهمین هفته با الهه و رویا میشیم 3تا.گفت بابات اومد خودت بهش بگو.خلاصه بابامم با یکم پاچه خواری و لوس شدن حل شد،موند سپهر.اون روز شیفت بود وقتی رسید انقد خسته بودکه...منم رفتم براش آب پرتقال آوردم ماساژش داد(درجریانید که چرا😉)خلاصه اونم اول اجازه ندادولی دیگه بازور راضیش کردم به شرطی که مواظب خودم باشم و اینا.روز رفتن یه چمدون بزرررگ بستم با دوتاکیف و...رفتم دیدم دوستام دوبرابر من وسیله دارن.حالا دوساعت مارو اینور اونورکشیدن ماازساعت 8اونجابودیم ساعت3بعدازظهرحرکت کردیم...وای وقتی از کوه بالا میرفت انقددددد پیچ توپیچ بودکه نگو.حال همه بچه ها خراب شده بودبابدبختی رسیدیم ساعت8شب😐😐😐قشنگ 2ساعت نگهمون داشتن تا هرشهر محل اسکانش مشخص بشه.خلاصه بردنمون بالای یه کوه چادرزده بودن گفتن شب رو اینجا میمونید...خلاصه اون روز استراحت بود فرداش کله ی سحر بعدنمازصب نزاشتن بخوابیم درررست شبیه پادگان نظامی ورزش صبحونه کلاس تفریحی و آموزشی تا ظهر.بعدناهار تا3استراحت دوباره همین برنامه تاشب بعدشامم تا ساعت 11تو کوه وایمیستادیم شهرو نگامیکردیم و حال میکردیم یه چیزی شبیه بام تهران بود.یه هفته مثل برق و باد گذشت و من روز آخر فقط جنازه بودم همینکه رسیدم بابام اومددنبالم ولو شدم تاخودخونه اونجاهم فقط سلام دادم گرفتم خوابیدم شب نمیدونم چه ساعتی باحس خیسی روپیشونیم بیدارشدم دیدم سپهره.سلام آبجی کوچیکه چیکارخودت کردی بابغض گفتم داداشی. گفت جونم گفتم حالم بده رفت کیفشو آورد معاینم کرد هی اخمش بیشترمیشدگفتم داداشی آمپول نده چیزی نگفت دفترچمو از ساک برداشت گفت اینجوری قول میدی مواظب خودت باشی دیگه گفتم داداشی خب مواظب بودم ولی اتفاقه دیگه.دیگه چیزی نکفت رفت دارو نوشت گفت یه چیز بخور تابرگردم تا بیاد فقط گریه کردم میدونستم فاتحه ام خوندس.رفت و اومد من اصلا ندیدم چی نوشته اومد تو اتاق 4تا آمپول دستش بود گفت برگرد بزنم نفست دربیادگفتم داداااش مگه سرطان دارم اینهمه امپول؟گفت حرف نباشه برگرد.هرچقدالتماس کردم گفت یه کلمه حرف بزنی تقویتی هم اضافه میشه.برگشتم خودش آماده ام کرد گفت سفت نکنیا.گفتم باشه.پنبه کشید فروکرد...دادزدم آیییییییی آی داداش آییییی درد داره آییییی پام توووروخدا دربیاراونم قربون صدقم میرفت جونم تمومه تمومه درآورد.یکم این طرفتر پنبه کشید دوباره زدیکم آی آی کردم درآورد.برا بعدیش طرف مقابلو دادپایین دستش و گذاشت رو کمرم فهمیدم درد داره.گفتم داداش بسه توروخدا درد داره گفت این اصل کاریه.ساکت.دوباره پنبه کشید زد ازهمون اول دادددد میزدم آییییییییییییییی داداش سپهرررررررر توروخدا آی دستت بشکنه آخخخخ درآورد.گفتم نفس بکش بعدی رو بزنم یکم بهم آب داد.گفت بخواب بعدی روبزنم گفتم داداشی بسه گفت بدو تااضافه نشه دوباره درازکشیدم کنارشو پنبه کشید فرو کرد😭😭😭😭دیگه نای داد زدن نداشتم فقط گریه میکردم اینم زد درآورد که خیلییی درد داشت.بعدشم کلی بوسم کرد و قول کادو داد تا باهاش آشتی کردم شبم تو بغلش خوابیدم ببخشید که کلی حرف زدم و بدتعریف کردم خب بار اولم بود.ببخشید.باتشکرازهمه.لطفا نظراتونو بدید که اگه خاطراتم بده دیگه نزارم