خاطره فاطمه جون
سلام سلام دوستان عزیزم من اسمم فاطمه هست 32 سالمه و مربی مهد هستم و متاهلم شوهرم هم 39 سالشه. خعب بریم سره خاطره اول اینکه منم مثل خیلیا از امپول و سرم و دکتر و هر چی که به درمان تزریقی مربوط باشه میترسم یعنی ترس نه وحشت در حدمرگگگ اما بر عکس من شوهرم اصلا نمیرسه و خیلی وقتا خودش داوطلب میشه دارویی تزریقی داشته باشه .این خاطره از 10 روز پیش هست خا طره عمل کردن مندوستان این خاطره یکم متفاوته با خاطره سرماخوردگی و خجالت از تزریقاتی خانم یا آقا. بلاخره انسان هست و هزار جور بیماری رنگارنگ با پزشک خانم یا آقا که مجبورا باید دردت رو بهشون بگی و خجالت اون موقع معنا نداره همان مثال قدیمی که میگن پزشک محرمه مریض هستاما ما خانمها با حجب و حیا هستیم خیلی حساسیم رو پزشک آقا شاید هر دردی داشته باشیم خجالت میکشم حتی به پزشک مراجعه کنیم که بخواییم بگیم کجام ون درده.منم مثل همه خانمها مدتی بود ی مشکلی داشتم که خیلی درد داشتم و مدام مسکن میخوردم اما با مسکن قوی هم آروم نمیشدم تا ی روز از بس درد داشتم اشکم در آومد بود مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم درمانگاه محلمون دکتر اونجا آشنا شوهرم بود و منو کاملا میشناخت با کلی طپق زدن و سرخ و سفید شدن مشکلم رو گفتم که ایشون میدونستن خجالت میکشم بدون معاینه گفتن برو سونو بگیر و زود برام بیارشمنم رفتم سونو بماند چه قدر خجالت کشیدم و آبروم رفت جلو کسی که سونو میگرفت مشخص شد که چند تا توده ای حالا معلوم نیست خوش خیم هست یا نه در غده لنفاوی دست چپ و یکی برست راست 🙈🙊دکتر تاکید کرد داشتن عمل بشم و نمونه رو ببرم پاتولوژی تا علت مشخص بشه تو این مدت زیاد مجبور شدم امپول های هورمونی بزنم که خانمها میدونن چه قدر دردناکه تا رسید به 10 روز پیش برای چکاب ماهانه رفتم دکتر م ایشون ی آقای میانسال هستن اما خیلی خوش برخورد نگاهی به سونو و آزمایش خون کردن و بهم گفتن تمام لباس های بالاتنه رو کامل در بیار و برو رو تخت دراز بکشوای خدا حاضر بودم بمیرم شوهرم یکم باهام حرف زد که دکتر محرمه عب نداره و اجازه بده معاینه ات کنه و خیلی نگران بود منم آماده شدم دکتر اومد بالا سرم من دستام رو چشمام گداشته بودم و بد جور میلرزیم دکتر متوجه شد گفت چی شده دختر خوب چرا میلرزی گفتم هم استرس دارم و هم خجالت میکشم دکتر خندید گفت اولا برای چی استرس داری ی معاینه ساده اس بعدا من بار اولم نیست که کسی رو با شرایط شوما معاینه میکنم و گفت حالا دستتو از چشمات بردار و هر سوالی پرسیدم دقیق جواب بده🙈🙊وای نگم بچه ها برا معاینه خیلی اذیت شدم هم دردم گرفت و هم از خجالت زبونم سنگین شده بود تا بالاخره معاینه تمام شد و چند بار سرش رو تکان داد و گفت از کی اینجوری هستی چرا تا الان نرفتی پیش پزشک و این که از بس توده بزرگه بدون لمس قابل مشاهده هست و گفت لابد انتطار داشتی که دردم نداشته باشی 😏🙊🙈گفت چرا خانمها به خاطر خجالت از پزشک دردشون رو مخفی می کنند بعد یکم دعوا و نصیحت به شوهرم گفت باید عمل بشه و خیلی راحته اصلا جای ترس نیست بعد رفت سر میزش ی خودکار آبی برداشت و اومد بالا سرم و ی × کشید رو جای که باید عمل کنه و گفت فردا ساعت 4 عصر عملم میکنه و فردا صبح ساعت 8 بیمارستان باشم ما تو شهر خودمون نبودیم و بدون هماهنگی و همراه 😑 رفته بودیم یزد چون به شهر ما خیلی نزدیک. بماند اون شب چه قدر من گریه کردم و شوهرم مجبور بود نازکشی کنه اما خعب خودش هم نگران بود و میگفت تو از دکتر خجالت میکشی من که حلالتم چرا هیچ وقت ن میگفتی انقدر درد داری خلاصه اون شب تو مسافرخانه امام زاده خوابیدیم و فردا صبح رفتیم 🏥 بیمارستان و کارهای بستری شدن .خیلیمیترسیدم قلبم بد جور ریتم گرفته بود و دستام یخ کرده بودند.بالاخره ساعت عمل رسید و منو با ی تخت دیگه بردند تو بخش جراحی در تمام این مدت فقط آروم اشک ریختم تا دکتر با اون لباس ترسناک سبز اومد بالا سرم و کلی منو خندوند و گفت نترس هیچ مشکلی پیش نمیاد و کلی منو امید واری دادن تو همین موقع چند تا پرستار آقا و خانم اومدن و گفتن آماده ام یا ن که با گریه فقط گفتم میترسم ی کمی ارومم کردند و ی آقای مسن که موهاشون جو گندمی 👨🔬👩🔬 بود اومد بالا سرم گفتن آروم باش و دستت رو بده به من دو تا سرنگ بزرگ یکی شیری رنگ و یکی بی رنگ اما رنگش کدر بود 💉💉 وقتی چشمام رو باز کردم فقط احساس درد شدیدی تو سینه ام داشتم و احساس خفه گی متوجه میشدم کسی صدام میزنه اما ن تکون میتونستم بخورم و نه حرفی بزنم یا هیچ واکنشی دیگه بکنم فقط ی لحظه ی صدایی شنیدم که میگفت چه قدر بیهوشی بهش زدی الان 3 ساعته به هوش نمیاد افت اکسیژن داره حالم واقعا بود تا ساعت 8 شب که یکم بهتر شدم و از اتاق ریکاوری آوردنم بخش زنان ی پرستار سریع اومد سرمم رو تنظیم کرد و ی امپول بزرگ 💉 زد تو سرم فکر کنم آنتی بیوتیک بود بعد هم مدام صدام میزد خوابم نبره تو همین خواب و بیداری سراغ گوشیمو گرفتم😐😂میدونستم شوهرم پایین تو سالن انتطار منتطر ی خبری از من هست پرستار شماره بهم گرفت و گذاشت در گوشم فقط وقتی شوهرم گفت بله گفتم خوبم تو بخشم اونم با صدای نامفهوم و گرفته که بعد پرستار خودشون با شوهرم صحبت کردن و گوشی رو قطع کردن بعد رفت 2 تا امپول آورد و گفت دردت بهتر شد با سر گفتم ن و دستم روی سینه ام بود بعد آماده کردنش گفت آروم به پهلو بخواب تا بهت ی مسکن بزنم دردت کم بشه تا اینو گفت اشکام ریخت گفتم نههههه تو پام نزنید خواهش می کنم😢😭پرستاره گفت خانمی 3 ساعت هم نیست بهت مورفین زدن نمیتونم دوباره بهت بدم اما این امپول کمک میکنه چند ساعت آروم بخوابی دردت هم کمتر میشه اسمش درست یادم نیست فکر کنم پتیدین💉💉 بود ی خواب آور قوی و ی تقویتی خیلی دردم گرفت چون رو همون پهلویی خوابیده بودم که پانسمان داشت 😭 خلاصه تزریق تمام شد و رفت و بهم گفت بخواب اتاقم خصوصی بود برا همین در اتاق رو بست چند دقیقه بعد خوابم برد نه بیدار بودماااا و اما سنگین ی حالت بدی بود پاهام سنگین و بی تعادل شده بود خیلی میترسیدم اما نمیدونستم حرکتی کنم یا زنگ پرستار رو بزنم همراه هم نداشتم تا متوجه شدم چند تا صدا دورم بود یکی امپول میزد تو انژیوکتم یکی هم ریخت و ی سر می که بهش اتیکت میگن حتما آنتی بیوتیک بوده .بعد ناگهانی دستم باد میکرد نفهمیدم برای چیه بعدا فهمیدم دستگاه فشار بوده . دوستان به تمام بدنم ی چیز ایی وصل بود و مانیتور بالا سرم بود مشخص بود حالم بد شد ه که انقدر پرستارا در رفت و آمد بودنخلاصه فردا صبح شد و ساعت 6 بود که باز ی پرستار بیحوصله اومد و با ی امپول آماده شده من فکر کردم میزنه تو سرمم اما گفت پاشو خانمی امپول داری دستت رو بده تا اومدم بگم نه در انژیوکتم رو باز کرد و باز با فشار امپول رو تزریق کرد دستم بد جور درد گرفته بود دادی زدم که خودم از صدام وحشت کردم 💉😢😭 خعب تقصیر من نبود خیلی دردم اومده بود .ساعت 10 یا 11 صبح بود که شوهرم زنگ زد و گفت پاشو آماده بشو کارهای ترخیص رو کردم راه دوره و داره تو جاده ها برف میاد باید زودتر برگردیم شهر خودمون سرپرستار مخالف بود میگفت دکتر اجازه ترخیص نداده حال خانمت خوب نیست هنوز دارو هاش کامل دریافت نکرده که با رضایت خودم و شوهرم برگه ترخیص رو گرفت و انژیوکتم رو باز کرد و اون دست بندی که اسم و مشخصاتم روش بود بعد از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم ماشین هم یخخ تو ماشین حالم بد بود چون 3 ساعت باید رانندگی میکردیم بلاخره من از بیمارستان رسیدم خونه اما روز 6 بخیه ها و زخم عملم عفونت کرد و تب شدید که با مشورت دوستان همین وب آخر شب رفتم اورژانس و بهم باز هم آنتی بیوتیک قوی تجویز کردن و بخیه ها رو شستشو دادن که آتیش گرفتم از سوزشش 😖و گفتن اگه نزنی امپولا رو مجبور میشیم دوباره ببریمت اتاق عمل و دوباره بشکافیمش تا عفونت برطرف بشه و منم از ترس مجبور بودم تسلیم بشم امپول ام اریتومایسین و پنادر بود 4 تا اونم ی روز در میون 😖😑😭😭💉💉💉💉امپولا واقعا دردناک هستن کسی که تزریق کرده باشه میدونه چه زجری آدم میکشه بماند که کار نمونده نکردم حین تزریق مدام تکون میخوردم داد میزنم با این سنم 😒😭 دست پرستار رو میگرفتم و چنان گریه ایی میکردم که خوده دکتر و پرستاره دلش سوخت به من طفلکی اما خدا روشکر تمام شد امپول ام و منتظرم شوهرم از شیفت کاری برگرده چون این هفته رو کامل پیشم نبود قراره سر 10 روز بریم پیش دکتر جراحم که هم بخیه ها رو بکشه و هم جواب پاتو لوژی رو بگیر م ..ودر آخر آرزو میکنم هیچ کسی به خاطر خجالت از دکتر رفتن طفره نره و نزاره کار به جاهای باریک برسه دوستان دکتر محرمه باور کنید امیدوارم حال همتون خوب باشه و هیچ وقت رنگ بیمارستان امپول رو نبینید ..شرمنده دوستان طولانی شد خاطره بد نوشتم چون من نگارشم خوب نیست فقط سعی کردم ماجرایی این چند روزه رو با جزییات بنویسم .دوستتون دارم یا حق 🌸🌹