خاطره یلدا جون
خاطره یلداجون
سلام سلام دوستای گلم . یلدا هستم .گفته بودین از ارمان براتون خاطره بنویسم . اینم خاطره 😊 در حد امکان سعی می کنم از شکلکا استفاده کنم .☺️ ارمان کم کم مریض میشه وقتیم که مریض بشه بدجور میشه یعنی یه دو سه روز قشنگ خونست . این خاطره مربوط به دوماه پیشه .🙂 یه روز که ارمان شیفت صبح بود نرفت خوب منم بیدار شدم برم به مطب دیدم هنوز خوابه بیدارش کردم 😐 اینطوری منو نگاه می کرد که برای چی منو بیدار کردی منم گفتم چه می دونستم نمی ری من رفتم صبونتم گذاشتم رو میز .🤔 متفکرانه که چرا نرفت من رفتم به سوی کار حال در پارکینگ باز نمی شد از شانس قشنگ من با ریموت هر چی زدم باز نشد که نشد مجبوری رفتم بالا که ریموت ارمان رو بگیرم بیدارش کردم با یه حالت برزخی نگام کرد 😠 گفتم اوکی فهمیدم کجاست بخواب .نگو اقا مریضه حال و حوصله نداره . منم رفتم مطب بعد مهسا تو مطب بود گفت که پویا به من زنگ زد گفت داره میره پیش ارمان من 😒😕 گفتم باشه یه چند تا مریض اومد دیدم .رفتن .منم پاشدم رفتم خونمون با مهسا که دیدم بله اقا ارمان مثل لبو شده بود از تب پویا ام کنارش بود . منم رفتم گفتم چیشدی تو 🤔 گفت معلوم نیست سرما خوردم گفتم میدونم صب که اینطوری نبودی گفت اره چند ساعته حالم بد شده بود پاشدم پاشویش کردم دیدم نخیر تا پویا اومد پویا رفته بود داروهاشو بگیره .تا اومد دیدم نه پویام مثل ارمان سخت گیره 🤓🤓 بعد یه تب بر زد صداشم در نیومد . بعد پنادر و زد که فقط یه اخ اولش گفت و دستاشو مشت کرد با اون فشاری ارمان میاورد به دستاش اگه من میاوردم ناخونام میرفت تو پوستم که تجربشم داشتم 😀😀😀 من جای اون گریه می کردم ارمان می خندید (نچ نچ نچ)😊😊😊 ارمان گفت من از امپول نمی ترسم دیگه واسه زدن یه پنادر یه اخ و باید می گفتم دیگه ( نه که من خیلی زرنگم از امپول اصلا نمی ترسم 😂😂😂) چون دردش زیاده بعد این امپول زدناش تا ۲ روز ادامه داشت .منم مطبو کنسل کردم بهش رسیدم تا خوبه خوب شه .
در امکان سعی کردم از شکلکا استفاده کنم دیگه 🤣🤣🤣🤣 .
سلام سلام دوستای گلم . یلدا هستم .گفته بودین از ارمان براتون خاطره بنویسم . اینم خاطره 😊 در حد امکان سعی می کنم از شکلکا استفاده کنم .☺️ ارمان کم کم مریض میشه وقتیم که مریض بشه بدجور میشه یعنی یه دو سه روز قشنگ خونست . این خاطره مربوط به دوماه پیشه .🙂 یه روز که ارمان شیفت صبح بود نرفت خوب منم بیدار شدم برم به مطب دیدم هنوز خوابه بیدارش کردم 😐 اینطوری منو نگاه می کرد که برای چی منو بیدار کردی منم گفتم چه می دونستم نمی ری من رفتم صبونتم گذاشتم رو میز .🤔 متفکرانه که چرا نرفت من رفتم به سوی کار حال در پارکینگ باز نمی شد از شانس قشنگ من با ریموت هر چی زدم باز نشد که نشد مجبوری رفتم بالا که ریموت ارمان رو بگیرم بیدارش کردم با یه حالت برزخی نگام کرد 😠 گفتم اوکی فهمیدم کجاست بخواب .نگو اقا مریضه حال و حوصله نداره . منم رفتم مطب بعد مهسا تو مطب بود گفت که پویا به من زنگ زد گفت داره میره پیش ارمان من 😒😕 گفتم باشه یه چند تا مریض اومد دیدم .رفتن .منم پاشدم رفتم خونمون با مهسا که دیدم بله اقا ارمان مثل لبو شده بود از تب پویا ام کنارش بود . منم رفتم گفتم چیشدی تو 🤔 گفت معلوم نیست سرما خوردم گفتم میدونم صب که اینطوری نبودی گفت اره چند ساعته حالم بد شده بود پاشدم پاشویش کردم دیدم نخیر تا پویا اومد پویا رفته بود داروهاشو بگیره .تا اومد دیدم نه پویام مثل ارمان سخت گیره 🤓🤓 بعد یه تب بر زد صداشم در نیومد . بعد پنادر و زد که فقط یه اخ اولش گفت و دستاشو مشت کرد با اون فشاری ارمان میاورد به دستاش اگه من میاوردم ناخونام میرفت تو پوستم که تجربشم داشتم 😀😀😀 من جای اون گریه می کردم ارمان می خندید (نچ نچ نچ)😊😊😊 ارمان گفت من از امپول نمی ترسم دیگه واسه زدن یه پنادر یه اخ و باید می گفتم دیگه ( نه که من خیلی زرنگم از امپول اصلا نمی ترسم 😂😂😂) چون دردش زیاده بعد این امپول زدناش تا ۲ روز ادامه داشت .منم مطبو کنسل کردم بهش رسیدم تا خوبه خوب شه .
در امکان سعی کردم از شکلکا استفاده کنم دیگه 🤣🤣🤣🤣 .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 10:11 توسط نویسنده
|