خاطره مریم جون

سلاممم من اومدم با یه خاطره ی دیگه از کلاس دومم اونوموقع ک کلا از دکتر جماعت میترسیدم 😂😂یادمه میخواستیم اردویی راهیان نورم بریم یه خورده تب داشتم انقد گرمم بود با تاپ شلوارک یه گوشه خونه نشسته بودم مامانم سوپ🍲 گذاشته بود داشت کاراشو میکرد برای فردا یع چن دقیقه ای گذشت یه دفعه یه صدای بلندی اومد از اشپز خونه همه رفتن طرف اشپز خونه لوله ظرف شویی شکسته بود😐اشپز خونه پر اب شد بابام لوله رو محکم بست هنوز ازش اب میزد بیرون با هزار جور بدبختی ابو خالی کردن من همچنان گوشه خونه نشستع بودم 😂😐رفتم یه پتو اوردم رفتم زیرش انقد کوچولو بودم اصلا معلوم نبودم😀بعد نیم ساعت فک کنم درستش کرده بودن مامانم هی دنبال من میگشت😂حالا من هم گرمم بود هم سردم بود بابام پتو رو برداشت گفت این بچه داره از دست میره انقد میلرزیدم نمیتونستن لباس بپوشن برام یع پتو پیچدن دور من تو اون وضعیت هی میگفتم خوبم دکتر نمیام 😂مامانم هم میگفت میگم امپول نده خلاصه رسیدیم اونجا یه دکتر میان سال بود حالا من هم از ترس میلرزیدم هم از لرز😂مامانم گفت دکتر ب بچم امپول نده لطفا😁دکتره گفت حالش خیلی بده چن تا کوچولو باید بزنع😐(اخه اصلا ب توچ من اصلا میخوام بمیرم باس کیو ببینم😐😂)دفترچه رو مهر کرد گفت دارو هاشو بگیرین بیایین ببینم همراه بابام رفتم پایین داروخونه تا دارو هارو گرفت پتو رو پیچیدم دورم الفرار😃😂با اون حال بد مث چی میدوییدم خلاصه من پیش و بابام پشت سر😂اخرش منو گرفت کشون کشون برد بالا😐هی میکشید منو میگفت بابا قربون درد ندارع😐انگار من خرم خلاصه منو بردن تزریقات یه زن بود منو گذاشتن رو تخت همه هم منو نگه داشته بودن😂اصلا بچگی هام عجوبه ای بودم خلاصه این فس خانم تازه پنبه کشیده بود بعد سریع فرو کرد من جیغ و داد ها میکردما تلاش میکردم تکون بخورم نمیشد چون منو نگه داشته بودن😐انقد گریه کردم تا تموم شد دومی رو کی زد نفهمیدم چون داشتم گریه میکردم 😂لنگ لنگون از درمونگاه رفتم بیرون با مامان بابامم قهر بودم فردا هم راهیان نور نرفتیم😐
پ.ن :کلا فک کنم من با راهیان نور مشکل دارم پارسال میخواستیم بریم سرم شکست 😐اگه میخوایین بگید خاطرشو بذارم😂دوستون دارم تا یه خاطره دیگه بابای 😁✌🙌