خاطره نیروانا خانم
خاطره نیروانا خانم
سلام من نیروانا هستم.با21 سال سن و تا قبل از بدترین روزهای زندگیم ارومیه زندگی میکردم.برادرم نیوان 5 سال ازم کوچیک تره. من 18 سالگی نامزد کردم و اسم همسرم فرهان هست و ی خواهر داره به اسم فهمیمه که پرستار هستش.
خب بریم سراغ خاطره: تقریبا 4 ماه بعد از عقدمون من خون ریزی های غیر عادی داشتم که به لطف فرهان پیگیری کردیم و گفتن از کلیه ات هست.تا موقعی که دارو میخوردم خوب بود ولی بلافاصله بعد از قطع داروها خون ریزیم شروع میشد. چند وقتی به همین منوال گذشت که من رفتم سونو گرافی و دکتر گفت جداره مثانه ات افزایش ضخامت داشته ولی برای من آنچنان اهمیتی نداشت اون روزا فرهان تازه جایی مشغول کار شده بود و حسابی مشغول بود منم نمیخواستم به دل مشغولی هاش چیزی اضافه کنم. خلاصه که من اهمیت ندادم و بالاخره کار دست خودم دادم. توسط دکتری که فهیمه بهمون معرفی کرد متوجه شدیم که توده است البته نه خوش خیم بلکه از نوع بدخیمش.تا مدت ها من افسردگی داشتم و بیشترین چیزی که اذیتم میکرد تغیر رفتار فرهان بود. البته خاطره ای که میخواستم تعریف کنم برای بعد چند دوره شیمی درمانیمه که به شدت ضعیف شده بودم و کمبود ویتامین داشتم.
دکترم هم برام آمپول های ویتامین نوشته بود که تا سه ماه هر هفته باید چهار تا میزدم. من تو اون دوره به شدت کم تحمل و زود رنج بودم فقط کافی بوذ بهم بگن تو تا ی ماه گریه کنم سرش.
یادم رفت بگم که تو این دوره چون دکترم تهران بودن ما هم رفته بودیم و خونه فهیمه میموندیم.
مسئولیت آمپولامو فهمیمه گردن گرفت ( من فهمیه رو خیلی دوست دارم، از اون مهربون تر و دلسوزتر ندیدم) .فرهان داروها رو گرفته بود و مثل همیشه با ی قیافه تو هم ی کوشه کز کرده بود و با موبایلش بازی میکرد. فهیمه اومد کمکم کرد رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد نشست باهام حرف زدن که اگه میتونی تحمل کنی همشو برات بزنم که راحت باشی تا هفته دیگه. من زدم زیر گریه که نه تو روخدا نمیخوام بزنم ولم کنین بذارین به درد خودم بمیرم و ... که با تشر فهمیه ساکت شدم، بهم میگفت خدا بنده هاشو که دوست داره سخت امتحان میکنه تو نباید جا بزنی تا اینجا تحمل کردی این چند وقت هم روش. بعد رفت برام آبمیوه آورد و نروبیون هم اماده کرده بود منتظر بود خوردن من تموم شه تا نصف بیشتر نتونستم بخورم و گذاشتم کنار. فهیمه دستمو گرفت و کمکم کرد دمر بخوابم، باهام حرف میزد که حواسم پرت شه ولی کلا متوجه حرفاش نبودم لباسمو کشید پایین و بهم گفت صلوات بفرست تا تموم شه.
پد کشیدم و اروم سوزنو فرو کرد، منم شروع کردم اشک ریختن ولی صدام در نمیومد .نمیدونم چقدر گذشت که گفتم فهیمه تو رو خدا بسه خیلی میسوزونه بهم گفت ی نفس عمیق بکشی تمومه. منم سعی کردم نفس بکشم و بعدش سوزنو کشید و جاش پدو گذاشت و فشار داد.خواستم برگردم گفت یکم صبر کن بعد پاشو. همونجور خوابیده بودم که فهیمه رفت سراغ فرهان و باهاش بحث میکرد منم توان بلند شدن نداشتم همونجا رو تخت گریه میکردم. چند دیقه بعدش فرهان اومد تو اتاق دید من گریه میکنم گفت چته؟ باز دردت چیه گریه میکنی؟
منم دلم شکست هیچی نگفتم رومو برگردوندم تا جون داشتم گریه کردم و بعدش خوابم برد.
دستم میسوخت و صداهای اطرافم گنگ بود برام چشمامو باز کردم دیدم فهیمه واسم سرم زده بود و نشسته بود کنارم و صدام میزده که بیدار شم. بهش گفتم خیلی دلم از دست داداشت شکسته من که همون اول بهش گفتم برو اون خودش موند من نمیخوام اینجور موندنو دلم میخواد بمیرم فهیمه بخدا من ازش انتظار پول ندارم مگه تا الان چیزی بهش گفتم تمام هزینه ها رو بابا و مامانم دادن چرا باهام اینجوری میکنه .وسطای حرف زدن حس کردم دیگه چشام هیجا رو نمیبینه و کم کم صداهای اطراف گنگ شد برام.
بعدا که فهیمه برام تعریف میکرد میگفت خود فرهان نگران بوده از دستت بده. برای همین بد خلق شده بود ولی کاش میفهمید که من تو اون شرایط واقعا بهش نیاز داشتم.
پ ن: این حرفا رو زدم که به همه بگم ته ته ته همه بد بختیا ی آرامشیه که خیلی شیرینه تجربش کردن.
من خیلی نا امید بودم اما خدا خیلی هوامو داشت. کمکم کرد تا بتونم تحمل کنم همه اون روزای سختو.
شیرینی اون تلخی ها برای خودم و فرهان ی کوچولوعه که اگه خدا بخواد مرداد به دنیا میاد. و باعث شده من دوباره جون تازه بگیرم❤️
خیلی ممنون که وقت گذاشتین و خاطره منو خوندین.سپاسگذارم
سلام من نیروانا هستم.با21 سال سن و تا قبل از بدترین روزهای زندگیم ارومیه زندگی میکردم.برادرم نیوان 5 سال ازم کوچیک تره. من 18 سالگی نامزد کردم و اسم همسرم فرهان هست و ی خواهر داره به اسم فهمیمه که پرستار هستش.
خب بریم سراغ خاطره: تقریبا 4 ماه بعد از عقدمون من خون ریزی های غیر عادی داشتم که به لطف فرهان پیگیری کردیم و گفتن از کلیه ات هست.تا موقعی که دارو میخوردم خوب بود ولی بلافاصله بعد از قطع داروها خون ریزیم شروع میشد. چند وقتی به همین منوال گذشت که من رفتم سونو گرافی و دکتر گفت جداره مثانه ات افزایش ضخامت داشته ولی برای من آنچنان اهمیتی نداشت اون روزا فرهان تازه جایی مشغول کار شده بود و حسابی مشغول بود منم نمیخواستم به دل مشغولی هاش چیزی اضافه کنم. خلاصه که من اهمیت ندادم و بالاخره کار دست خودم دادم. توسط دکتری که فهیمه بهمون معرفی کرد متوجه شدیم که توده است البته نه خوش خیم بلکه از نوع بدخیمش.تا مدت ها من افسردگی داشتم و بیشترین چیزی که اذیتم میکرد تغیر رفتار فرهان بود. البته خاطره ای که میخواستم تعریف کنم برای بعد چند دوره شیمی درمانیمه که به شدت ضعیف شده بودم و کمبود ویتامین داشتم.
دکترم هم برام آمپول های ویتامین نوشته بود که تا سه ماه هر هفته باید چهار تا میزدم. من تو اون دوره به شدت کم تحمل و زود رنج بودم فقط کافی بوذ بهم بگن تو تا ی ماه گریه کنم سرش.
یادم رفت بگم که تو این دوره چون دکترم تهران بودن ما هم رفته بودیم و خونه فهیمه میموندیم.
مسئولیت آمپولامو فهمیمه گردن گرفت ( من فهمیه رو خیلی دوست دارم، از اون مهربون تر و دلسوزتر ندیدم) .فرهان داروها رو گرفته بود و مثل همیشه با ی قیافه تو هم ی کوشه کز کرده بود و با موبایلش بازی میکرد. فهیمه اومد کمکم کرد رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد نشست باهام حرف زدن که اگه میتونی تحمل کنی همشو برات بزنم که راحت باشی تا هفته دیگه. من زدم زیر گریه که نه تو روخدا نمیخوام بزنم ولم کنین بذارین به درد خودم بمیرم و ... که با تشر فهمیه ساکت شدم، بهم میگفت خدا بنده هاشو که دوست داره سخت امتحان میکنه تو نباید جا بزنی تا اینجا تحمل کردی این چند وقت هم روش. بعد رفت برام آبمیوه آورد و نروبیون هم اماده کرده بود منتظر بود خوردن من تموم شه تا نصف بیشتر نتونستم بخورم و گذاشتم کنار. فهیمه دستمو گرفت و کمکم کرد دمر بخوابم، باهام حرف میزد که حواسم پرت شه ولی کلا متوجه حرفاش نبودم لباسمو کشید پایین و بهم گفت صلوات بفرست تا تموم شه.
پد کشیدم و اروم سوزنو فرو کرد، منم شروع کردم اشک ریختن ولی صدام در نمیومد .نمیدونم چقدر گذشت که گفتم فهیمه تو رو خدا بسه خیلی میسوزونه بهم گفت ی نفس عمیق بکشی تمومه. منم سعی کردم نفس بکشم و بعدش سوزنو کشید و جاش پدو گذاشت و فشار داد.خواستم برگردم گفت یکم صبر کن بعد پاشو. همونجور خوابیده بودم که فهیمه رفت سراغ فرهان و باهاش بحث میکرد منم توان بلند شدن نداشتم همونجا رو تخت گریه میکردم. چند دیقه بعدش فرهان اومد تو اتاق دید من گریه میکنم گفت چته؟ باز دردت چیه گریه میکنی؟
منم دلم شکست هیچی نگفتم رومو برگردوندم تا جون داشتم گریه کردم و بعدش خوابم برد.
دستم میسوخت و صداهای اطرافم گنگ بود برام چشمامو باز کردم دیدم فهیمه واسم سرم زده بود و نشسته بود کنارم و صدام میزده که بیدار شم. بهش گفتم خیلی دلم از دست داداشت شکسته من که همون اول بهش گفتم برو اون خودش موند من نمیخوام اینجور موندنو دلم میخواد بمیرم فهیمه بخدا من ازش انتظار پول ندارم مگه تا الان چیزی بهش گفتم تمام هزینه ها رو بابا و مامانم دادن چرا باهام اینجوری میکنه .وسطای حرف زدن حس کردم دیگه چشام هیجا رو نمیبینه و کم کم صداهای اطراف گنگ شد برام.
بعدا که فهیمه برام تعریف میکرد میگفت خود فرهان نگران بوده از دستت بده. برای همین بد خلق شده بود ولی کاش میفهمید که من تو اون شرایط واقعا بهش نیاز داشتم.
پ ن: این حرفا رو زدم که به همه بگم ته ته ته همه بد بختیا ی آرامشیه که خیلی شیرینه تجربش کردن.
من خیلی نا امید بودم اما خدا خیلی هوامو داشت. کمکم کرد تا بتونم تحمل کنم همه اون روزای سختو.
شیرینی اون تلخی ها برای خودم و فرهان ی کوچولوعه که اگه خدا بخواد مرداد به دنیا میاد. و باعث شده من دوباره جون تازه بگیرم❤️
خیلی ممنون که وقت گذاشتین و خاطره منو خوندین.سپاسگذارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 9:52 توسط نویسنده
|