خاطره تینا جون
خاطره تینا جون
سلاااام سلاااام چطورین؟ چه خبر؟😁 درسا چطوره؟😜😂 برا ما که عالیه😎 تقریبا ۲ شبانه روزه که نخوابیدم و بالا سر علیرضا دارم درس میخونم😢 داداشم آنفلوانزا گرفته😭 خلاصه که همش بالا سرشم و دارم درس میخونم دیگه خسته شدم گفتم بیام خاطره بنویسم بلکه خستگی شمام در بره😜😂 جونم براتون بگه چن وقت پیشا شاید حدود یه سال پیش خونه بیکار بودم و درسمم تموم شده بود واسه همین تصمیم گرفتم برم استخر😁 رفتم مایومو پوشیدم رفتم پایین آب استخرم که ماشالا😑یخخخخخ بود😰 ولی من پر رو تر از این حرفا بودم😊 رفتم توش حدود ۳ ساعت شنا کردم خسته و کوفته برگشتم بالا یه حوله تنم کردمو همونطوری خوابم برد😕😂 علیرضام اون روز شیفت بود کلا و فردا شبش میومد صب پاشدم بسم الله😰 سرم سنگین بود و گلوم میسوخت😰 شیر فلکه هم که شل شده بود😂 اهمیتی ندادم رفتم به زور یکم صبونه خوردم نمیرم یه وقت😁😑 برگشتم بالا رو تختم دراز کشیدم حس درس خوندن نبودن برا همین رفتم دفترمو برداشتم شروع کردم به نوشتن ( من متنای کوتاه مینویسم که بیشتر دلنوشته هستن )کوشیم زنگ خورد دیدم علیرضاس😍 زود جواب دادم ( خداروشکر صدام زیاد عوض نشده بود😝 ) گفتم: سلااااام بر داداش همیشه خسته چطوری؟ گفت: سلام عزیزم خستم طبق معمول او چطوری چیکار میکنی؟ گفتم: هیچی بیکارم😁 با کلی مقدمه چینی تهش گفت: عزیزم من ۲ روز باید برم اصفهان برا یکی از دوستام مشکلی پیش اومده زنگ زدم مدرست اجازه ندادن که بیای بام چیکار کنم؟ میری خونه محمد اینا؟ یکم ناراحت شدم ک داداشم میخاد بره😢ولی خب مجبور بودم قبول کنم ولی نمیخاستم برم خونه محمدشون چون امکان اینکه لو برم بود😰 پس گفتم: داداشیییییی😍 گفت: جونم گفتم: نمیشه برم خونه فاطمه اینا؟ گفت: عزیزم آخه دو روز بری پیش یه خانواده غریبه که چی بشه؟ نه نمیشه گفتم: پس خونه خودمون میمونم مواظب خودمم هستم به یاسی هم میگم بیاد پیشم باشه؟😁 خلاصه راضی شد که خونه تنها بمونم دیگه علیرضا شب که نیومد خونه از همونجا رفت اصفهان منم هر دقیقه حالم بدتر میشد🤦♀️ ولی محل نمیدادم😎 روز بعدش گلوم به شددددت درد میکرد و گوشمم یکمی میدردید به هیچکدوم از دوستامم نگفتم بیان خونمون چون میدونستم یا زنگ میزنن علیرضا یا میبرنم دکتر😢برا همین تو اون دو روز تنها بودم روز آخری که علیرضا دیگه شبش میرسید تهران خییییلی حالم بد بود تب داشتم به چه وحشتناکی دو باری هم فک کنم بالا آوردم گلاب به روتون😢 تو این مدتم هرچی علیرضا زنگ میزد میپیچوندم و پی ام میدادم بش😁 خلاصه شب شد علیرضا رسید منم رو کاناپه ولو بودم داشتم جون میدادم😐😕 درو باز کرد اومد داخل از همون دور شروع کرد به سلام دادن🤦♀️ گفت: سلااام عزیزم خوبی؟ بیا جلو بغلم دیگه دلم تنگ شده برات😍هوی تینا پاشو دیگه😐😂منم تا اومدم پا شم سرم گیج رفت و افتادم علیرضام ترسید سریع خودشو رسوند بم گفت: یا خدا تینا😱چیشدی تو؟ چرا اینقد داغی؟😰 آروم و بی جون گفتم: چیزی نیس داداشی خوبم گفت: آره کاملا مشخصه خوبی😡بشین اینجا معاینت کنم بعدم منو نشوند رو کاناپه رفت کیفشو بیاره کیفشو آورد نشست کنارم معاینم کرد فشارمو که گرفت خیییلی عصبی شد گفت: تیناااا😡از موقعی که من رفتم تو اصن چیزی خوردی؟😡 داری میمیری دور از جونت😡 منم ناراحت شدم آروم شروع به گریستن😁کردم😢 یکم چپ چپی بم نگا کرد بعدم گفت: آخه قربونت بشم من چرا مواظب خودت نیستی تو اصلا؟ هوم؟ من چیکار کنم از دست تو آخه؟ نمیتونی دو روز سالم باشی😕 آخه عزیزم اومدو من یه مدت نبودم اون وقت چیکار میکنی با خودت خدا میدونه و....کلی حرف زد آخرشم اشکامو پاک کرد گفت: اینا دیگه الان فایده نداره آروم باش عزیزم😍 بعدم رفت بالا دفترچمو آورد شروع کرد به نوشتن منم مطلع بودم که اصرا کردن فایده ای نداره😢بنابراین چونه زدنو گذاشتم برا موقعی که بیاد😢نسخمو نوشت رفت آشپزخونه شیرعسل آورد با دو تیکه کیک گفت: تینا عزیزم من اومدم باید اینا تموم شده باشن هاااا باشه قربونت بشم؟ با یه لحن مظلومانه گفتم: باشه😢 اومد جلو سرمو بغل کرد بوسید گفت: آروم باش فدات شم ناراحت نباش ناراحت بشی منم ناراحت میشما گفتم: چشم داداشی😢 خلاصه یکم توصیه کرد رفت داروهامو بگیره بیاد بنده هم تو این فاصله اون شیر و کیکو خوردم یکم با دوستام چت کردم دیدم همه میگن در برم😁 این چنین دوستانی دارم😁 منم دیدم فکر خوبیه پا شدم رفتم به زور اما نمیدونستم کجا قایم شم😕بلد نبودم خو تجربه نداشتم😕 رفتم اتاق علیرضا یکم درو دیوارو نگا کردم دیدم زیر تخت بهترین جاست😕😕😕😕😐😐😐😐 ( تا حالا این کارا نکرده بودم نخندین بم😂😁😕 ) رفتم کمدای زیر تختشو درآوردم گذاشتم پشت تخت😕رفتم زیرش دراز کشیدم😕 خیلی هم به خودم افتخار میکردم که علیرضا عمرا بتونه منو پیدا کنه😎 یکم اون زیر موندم دیدم نه واقعا مکان حوصله سر بریه😞 برا همین گفتم محض اینکه بیکار نباشم برم یه چی بیارم بخورم اون زیر تا علیرضا بیاد😐
رفتم پایین پاستیل😍😋 برداشتمبرگتم بالا دوباره رقتم زیر تخت با گلودرد بسیاری که داشتم شروع کردم به خوردن😁 تو اون سکوت من داشتم ملچ ملوچ میکردم😂😂😂😁 انتظار داشتم نفهمه😂😢 دیگه یه ۲۰-۲۵ دیقه ای گذشت علیرضام اومد از پایین داد زد: تینااااااا کجاییی؟ بالایی؟ هیچی نگفتم😁 ( خداروشکر عقلم به این رسید😂😐 )دید جواب نمیدم اومد بالا اول صدا در اتاقمو شنیدم که رفته اونجا دید نیستم برگشت اتاق خودش که دید در بازه🤦♀️تینا خاک تو سرت🤦♀️😂خلاصه دید در بازه اومد داخل هیچی دیگه اینجاهاشو نمیگم😂 چون با سوتی بسیااااااار عظیم بنده که پام از تخت بیرون بود لو رفتم😐😂 دیگه بعد اینکه کلی بم خندیدو مسخرم کرد😢😑 جدی شد گفت: تینا شیرو کیکتو خوردی دیگه؟ گفتم: بله داداش😢 گفت خیله خب دراز بکش رو تخت من بیام سرمتو بزنم گفتم: نههههه😭 داداشی نزن😭 گفت: تیناااا هییییش بخاب بدو ببینم❤️ تا اومدم اعتراض کنم دوباره با یه اخم ظریف گفت: عزیزم لجبازی نکن حالت خوب نیس اصلا😘بخاب بدو بعدم با سرم اومد جلو میخاست کش ببنده نزاشتم😢 دیگه زدم زیر گریه گفتم: نههه داداشی خواهش میکنم😭گفت: قربونت بشم یه دیقه آروم باش به من نگاه کن دستتو نگاه نکن عزیزم❤️😘 دیگه با هزار زور و بلا کشو بست پنبه کشید سوزنو فرو کرد گفتم: آخ داداااااش😭گفت: جونم عزیزم هیششش😘 دیگه چسب زد محکم کرد و رفت بیرون حدود چن مین بعد اومد با یه آمپول😱 من دیگه گریه نمیکردم ولی آمپولو که دیدم بلند زدم زیر گریه گفتم: نهههه دادااااششش توروخدا آمپول نهههه😭😭😭گفت: ااااا تینا😕آروم باش عزیزم میخوام بریزم تو سرمت😕 با بغض و گریه گفتم: راس میگی؟😢گفت: آره فدات شم من کی به تو دروغ گفتم آخه😘 دیگه آروم شدم علیرضام آمپولو ریخت تو سرم اومد بالا سرم موهامو ناز کرد برام از خاطراتمون با مامان بابا گفت منم کم کم چشام گرم شد و خابیدم😊 با یه سوزش بیدار شدم دیدم که علیرضا گفت: بیدار شدی؟ ببخشید عزیزم سرمت تموم شد😘 گفت: بشی برات غذا بیارم رفت بیرون منم جدا حالم بهتر شده بود گوش و گلوم درد میکرد اما حالت تهوع نداشتم دیگه علیرضا اومد غذا آورد به زور یکم خوردم😊 گفتم: بسه دیگه نمیخورم ساعت چنده؟ گفت: ۳ نصفه شب خانوم خانوما😕 گفتم: نهههه😳😯جدی میگی؟ گفت: بعلههه من ساعت ۹ رسیدما گفتم: وای🤕یه ذره عقل داشتم اونم پرید🤕 گفت: عیبی نداره الان آمپولاتو میزنی بعدش میخابی😊 گفتم: داداشی😢 آمپول؟ گفت: آره عزیزم آمپول😘 با بغض گفتم: خیلی زیاده؟😢 گفت: نه فدات بشم سه تاس😘 همینجوری با بغض نگاش کردم که گفت: اینجوری نگام نکن دیگه دلم آب میشه عزیزم درد ندارن آماده باش تا من بیام😘 بعدم رفت بیرون منم نشسته بودم و آماه نشده بودم چن دیقه بعد با دو تا آمپول آماده اومد گفت: عزیزم آماده شو دیگه تموم میشه زود😘 آماده نشدم و با بغض بش نگاه کردم آمپولا رو گذاشت کنار اومد جلو کنارم نشست گفت: عزیزم نترس توروخدا😘 قول میدم آروم بزنم بغض نکن فدات شم دیگه😘 بعدم شروع کرد درمورد این دو روز رفتنش توضیح داد منم حواسم رفته بود پی حرفاش یهو به خودم اومدم دیدم دمر خابیدم😢 تا خاستم پاشم دستشو گذاشت رو کمرم و گفت: هیییششش آروم باش تینا بلند نشو عزیزم آمپولا رو برداشت اومد جلو لباسمو کشید پایینو در حین اینکه پنبه میکشید گفت: عزیزم شل باش قول میدم چیزی حس نکنی😘 با یه بغض بسیااااار سنگین گفتم: چشم😢 گفت: قربون چشات و یهو آمپولو فرو کرد😢 گفت: آیییی داداش و زدم زیر گریه گفت: جونم عزیزم😘 تموم شد گریه نکن😍😘 بعدم تموم شدو کشید بیرون خدایی درد نداشت گفت: دیدی درد نداشت عزیزم؟ الکی خودتو اذیت میکنی😘 دوباره همون سمتو پنبه کشید فرو کرد این درد داشت واقعا دیگه بلند بلند گری میکردم و میگفتم: آییییی داداشییییی درش بیااار😭😭😭 آخ😭😭😭 گفت: جونم عزیزم الهی بمیرم من یکم مونده الان تموم میشه😘 نمیدونم چرا تموم نمیشد و هر لحظه هم دردش ۱۰ برابر میشد😭 من بلند گریه میکردم و علیرضام قربون صدقم میرفت تا اینکه بالاخره تموم شد😭 اما درد من اصلاااا کم نشده بود و همچنان با شدت گریه میکردم😢 علیرضا بلندم کرد بغلم کرد محکم تو بغلش فشارم میداد و قربون صدقم میرفت صداش بغض داشت😢 دیگه یکم که گذشت دردم آروم شد گریمم آروم شد علیرضا جدا کرد منو از بغلش گفت: بمیرم من ببخشید عزیزم دیگه بعدی درد نداره قربونت بشم😘 همینکه شنیدم یکی دیگه هم باید بزنم دوباره زدم زیر گریه😭اصلا طاقت یدونه دیگه رو نداشتم😭 سریع اشکامو با دستش پاک کرد سرمو گرفت گفت: هییییششش بسه عزیزم آروم باش آروووم😘😘 یکم منو بوسید اشکامو پاک کرد گفت: قربونت بشم گریه نکن میدونی وقتایی که تو ناراحت میشی چن نفر ناراحت میشن؟ من، مامان،بابا تینا گریه نکن فدات شم😢😘 بعدم خابوندم رو تخت خودشم کنارم دراز کشید بغلم کرد و باهام صحبت کرد یه یه ربعی که گذشت دیگه آروم شده بودم کاملا البته بین صحبتاش راضیم کرد که آمپولمو بزنم
دمرم کرد منم دوباره بغض کردم علیرضام آمپولو آماده کرد اومد نشست لبه تخت لباسمو درست کرد پنبه کشید گفت: نفس عمیق عزیزم نفس😘 بعدم فرو کرد درد داشت اما نه مثل قبلی و قابل تحمل بود اما بازم من زدم زیر گریه و گفتم: علیرضاااا خاهش میکنم داداشی😭درش بیار میسوزه😭 گفت: الهی من فدات شم عزیزم تموم شد تموممممم😘😘😍 چن ثانیه بعدم کشید بیرون جاشو فشار داد لباسمو درست کرد برم گردوند اشکامو پاک کرد دوباره ریخت😢 با یه لبخند دوباره پاک کرد گفت: یه قطره دیگه اشک بریزی من میدونمو تو ها😊آروم باشه دیگه عزیزم تموم شد با بغض گفتم: ولی هنوز جاش درد میکنه گفت: الهی من بمیرم عزیزم ببخشید گلم الان کمپرس میکنم بهتر میشه😘 دیگه خلاصه رفت دستاشو شست اومد کمپرس کرد منم خابم میومد علیرضام چشاش قرمز بود اومد کنارم دراز کشید نازم کرد تا خاب رفتم خودشم خابید اینم از خاطره بنده فرداشم ۱ دونه دیگه زدم و چن روزی قرص میخوردم تا کامل خوب شدم😊
پ.ن ۱: برا منه بدبخت کنکوری دعا کنین😂😢
پ.ن ۲: اگه تو عید فرصت شد خاطره میذارم
پ.ن ۳: ببخشید خسته شدین❤️
پ.ن ۴: راستی دوستان اسم شناسنامه من تینا نیس ولی همه تینا صدام میزنن اگه برا نفرات برتر قلم چی سرچ زدین و نبودم برا همینه😊
پ.ن ۵: دوستان تایم هایی که نوشتم فک نمیکنم زیاد دقیق باشه😂معذرت
پ.ن ۶: من عاشقتونم فراوون😘😘😘❤️👋🏿👋🏿
سلاااام سلاااام چطورین؟ چه خبر؟😁 درسا چطوره؟😜😂 برا ما که عالیه😎 تقریبا ۲ شبانه روزه که نخوابیدم و بالا سر علیرضا دارم درس میخونم😢 داداشم آنفلوانزا گرفته😭 خلاصه که همش بالا سرشم و دارم درس میخونم دیگه خسته شدم گفتم بیام خاطره بنویسم بلکه خستگی شمام در بره😜😂 جونم براتون بگه چن وقت پیشا شاید حدود یه سال پیش خونه بیکار بودم و درسمم تموم شده بود واسه همین تصمیم گرفتم برم استخر😁 رفتم مایومو پوشیدم رفتم پایین آب استخرم که ماشالا😑یخخخخخ بود😰 ولی من پر رو تر از این حرفا بودم😊 رفتم توش حدود ۳ ساعت شنا کردم خسته و کوفته برگشتم بالا یه حوله تنم کردمو همونطوری خوابم برد😕😂 علیرضام اون روز شیفت بود کلا و فردا شبش میومد صب پاشدم بسم الله😰 سرم سنگین بود و گلوم میسوخت😰 شیر فلکه هم که شل شده بود😂 اهمیتی ندادم رفتم به زور یکم صبونه خوردم نمیرم یه وقت😁😑 برگشتم بالا رو تختم دراز کشیدم حس درس خوندن نبودن برا همین رفتم دفترمو برداشتم شروع کردم به نوشتن ( من متنای کوتاه مینویسم که بیشتر دلنوشته هستن )کوشیم زنگ خورد دیدم علیرضاس😍 زود جواب دادم ( خداروشکر صدام زیاد عوض نشده بود😝 ) گفتم: سلااااام بر داداش همیشه خسته چطوری؟ گفت: سلام عزیزم خستم طبق معمول او چطوری چیکار میکنی؟ گفتم: هیچی بیکارم😁 با کلی مقدمه چینی تهش گفت: عزیزم من ۲ روز باید برم اصفهان برا یکی از دوستام مشکلی پیش اومده زنگ زدم مدرست اجازه ندادن که بیای بام چیکار کنم؟ میری خونه محمد اینا؟ یکم ناراحت شدم ک داداشم میخاد بره😢ولی خب مجبور بودم قبول کنم ولی نمیخاستم برم خونه محمدشون چون امکان اینکه لو برم بود😰 پس گفتم: داداشیییییی😍 گفت: جونم گفتم: نمیشه برم خونه فاطمه اینا؟ گفت: عزیزم آخه دو روز بری پیش یه خانواده غریبه که چی بشه؟ نه نمیشه گفتم: پس خونه خودمون میمونم مواظب خودمم هستم به یاسی هم میگم بیاد پیشم باشه؟😁 خلاصه راضی شد که خونه تنها بمونم دیگه علیرضا شب که نیومد خونه از همونجا رفت اصفهان منم هر دقیقه حالم بدتر میشد🤦♀️ ولی محل نمیدادم😎 روز بعدش گلوم به شددددت درد میکرد و گوشمم یکمی میدردید به هیچکدوم از دوستامم نگفتم بیان خونمون چون میدونستم یا زنگ میزنن علیرضا یا میبرنم دکتر😢برا همین تو اون دو روز تنها بودم روز آخری که علیرضا دیگه شبش میرسید تهران خییییلی حالم بد بود تب داشتم به چه وحشتناکی دو باری هم فک کنم بالا آوردم گلاب به روتون😢 تو این مدتم هرچی علیرضا زنگ میزد میپیچوندم و پی ام میدادم بش😁 خلاصه شب شد علیرضا رسید منم رو کاناپه ولو بودم داشتم جون میدادم😐😕 درو باز کرد اومد داخل از همون دور شروع کرد به سلام دادن🤦♀️ گفت: سلااام عزیزم خوبی؟ بیا جلو بغلم دیگه دلم تنگ شده برات😍هوی تینا پاشو دیگه😐😂منم تا اومدم پا شم سرم گیج رفت و افتادم علیرضام ترسید سریع خودشو رسوند بم گفت: یا خدا تینا😱چیشدی تو؟ چرا اینقد داغی؟😰 آروم و بی جون گفتم: چیزی نیس داداشی خوبم گفت: آره کاملا مشخصه خوبی😡بشین اینجا معاینت کنم بعدم منو نشوند رو کاناپه رفت کیفشو بیاره کیفشو آورد نشست کنارم معاینم کرد فشارمو که گرفت خیییلی عصبی شد گفت: تیناااا😡از موقعی که من رفتم تو اصن چیزی خوردی؟😡 داری میمیری دور از جونت😡 منم ناراحت شدم آروم شروع به گریستن😁کردم😢 یکم چپ چپی بم نگا کرد بعدم گفت: آخه قربونت بشم من چرا مواظب خودت نیستی تو اصلا؟ هوم؟ من چیکار کنم از دست تو آخه؟ نمیتونی دو روز سالم باشی😕 آخه عزیزم اومدو من یه مدت نبودم اون وقت چیکار میکنی با خودت خدا میدونه و....کلی حرف زد آخرشم اشکامو پاک کرد گفت: اینا دیگه الان فایده نداره آروم باش عزیزم😍 بعدم رفت بالا دفترچمو آورد شروع کرد به نوشتن منم مطلع بودم که اصرا کردن فایده ای نداره😢بنابراین چونه زدنو گذاشتم برا موقعی که بیاد😢نسخمو نوشت رفت آشپزخونه شیرعسل آورد با دو تیکه کیک گفت: تینا عزیزم من اومدم باید اینا تموم شده باشن هاااا باشه قربونت بشم؟ با یه لحن مظلومانه گفتم: باشه😢 اومد جلو سرمو بغل کرد بوسید گفت: آروم باش فدات شم ناراحت نباش ناراحت بشی منم ناراحت میشما گفتم: چشم داداشی😢 خلاصه یکم توصیه کرد رفت داروهامو بگیره بیاد بنده هم تو این فاصله اون شیر و کیکو خوردم یکم با دوستام چت کردم دیدم همه میگن در برم😁 این چنین دوستانی دارم😁 منم دیدم فکر خوبیه پا شدم رفتم به زور اما نمیدونستم کجا قایم شم😕بلد نبودم خو تجربه نداشتم😕 رفتم اتاق علیرضا یکم درو دیوارو نگا کردم دیدم زیر تخت بهترین جاست😕😕😕😕😐😐😐😐 ( تا حالا این کارا نکرده بودم نخندین بم😂😁😕 ) رفتم کمدای زیر تختشو درآوردم گذاشتم پشت تخت😕رفتم زیرش دراز کشیدم😕 خیلی هم به خودم افتخار میکردم که علیرضا عمرا بتونه منو پیدا کنه😎 یکم اون زیر موندم دیدم نه واقعا مکان حوصله سر بریه😞 برا همین گفتم محض اینکه بیکار نباشم برم یه چی بیارم بخورم اون زیر تا علیرضا بیاد😐
رفتم پایین پاستیل😍😋 برداشتمبرگتم بالا دوباره رقتم زیر تخت با گلودرد بسیاری که داشتم شروع کردم به خوردن😁 تو اون سکوت من داشتم ملچ ملوچ میکردم😂😂😂😁 انتظار داشتم نفهمه😂😢 دیگه یه ۲۰-۲۵ دیقه ای گذشت علیرضام اومد از پایین داد زد: تینااااااا کجاییی؟ بالایی؟ هیچی نگفتم😁 ( خداروشکر عقلم به این رسید😂😐 )دید جواب نمیدم اومد بالا اول صدا در اتاقمو شنیدم که رفته اونجا دید نیستم برگشت اتاق خودش که دید در بازه🤦♀️تینا خاک تو سرت🤦♀️😂خلاصه دید در بازه اومد داخل هیچی دیگه اینجاهاشو نمیگم😂 چون با سوتی بسیااااااار عظیم بنده که پام از تخت بیرون بود لو رفتم😐😂 دیگه بعد اینکه کلی بم خندیدو مسخرم کرد😢😑 جدی شد گفت: تینا شیرو کیکتو خوردی دیگه؟ گفتم: بله داداش😢 گفت خیله خب دراز بکش رو تخت من بیام سرمتو بزنم گفتم: نههههه😭 داداشی نزن😭 گفت: تیناااا هییییش بخاب بدو ببینم❤️ تا اومدم اعتراض کنم دوباره با یه اخم ظریف گفت: عزیزم لجبازی نکن حالت خوب نیس اصلا😘بخاب بدو بعدم با سرم اومد جلو میخاست کش ببنده نزاشتم😢 دیگه زدم زیر گریه گفتم: نههه داداشی خواهش میکنم😭گفت: قربونت بشم یه دیقه آروم باش به من نگاه کن دستتو نگاه نکن عزیزم❤️😘 دیگه با هزار زور و بلا کشو بست پنبه کشید سوزنو فرو کرد گفتم: آخ داداااااش😭گفت: جونم عزیزم هیششش😘 دیگه چسب زد محکم کرد و رفت بیرون حدود چن مین بعد اومد با یه آمپول😱 من دیگه گریه نمیکردم ولی آمپولو که دیدم بلند زدم زیر گریه گفتم: نهههه دادااااششش توروخدا آمپول نهههه😭😭😭گفت: ااااا تینا😕آروم باش عزیزم میخوام بریزم تو سرمت😕 با بغض و گریه گفتم: راس میگی؟😢گفت: آره فدات شم من کی به تو دروغ گفتم آخه😘 دیگه آروم شدم علیرضام آمپولو ریخت تو سرم اومد بالا سرم موهامو ناز کرد برام از خاطراتمون با مامان بابا گفت منم کم کم چشام گرم شد و خابیدم😊 با یه سوزش بیدار شدم دیدم که علیرضا گفت: بیدار شدی؟ ببخشید عزیزم سرمت تموم شد😘 گفت: بشی برات غذا بیارم رفت بیرون منم جدا حالم بهتر شده بود گوش و گلوم درد میکرد اما حالت تهوع نداشتم دیگه علیرضا اومد غذا آورد به زور یکم خوردم😊 گفتم: بسه دیگه نمیخورم ساعت چنده؟ گفت: ۳ نصفه شب خانوم خانوما😕 گفتم: نهههه😳😯جدی میگی؟ گفت: بعلههه من ساعت ۹ رسیدما گفتم: وای🤕یه ذره عقل داشتم اونم پرید🤕 گفت: عیبی نداره الان آمپولاتو میزنی بعدش میخابی😊 گفتم: داداشی😢 آمپول؟ گفت: آره عزیزم آمپول😘 با بغض گفتم: خیلی زیاده؟😢 گفت: نه فدات بشم سه تاس😘 همینجوری با بغض نگاش کردم که گفت: اینجوری نگام نکن دیگه دلم آب میشه عزیزم درد ندارن آماده باش تا من بیام😘 بعدم رفت بیرون منم نشسته بودم و آماه نشده بودم چن دیقه بعد با دو تا آمپول آماده اومد گفت: عزیزم آماده شو دیگه تموم میشه زود😘 آماده نشدم و با بغض بش نگاه کردم آمپولا رو گذاشت کنار اومد جلو کنارم نشست گفت: عزیزم نترس توروخدا😘 قول میدم آروم بزنم بغض نکن فدات شم دیگه😘 بعدم شروع کرد درمورد این دو روز رفتنش توضیح داد منم حواسم رفته بود پی حرفاش یهو به خودم اومدم دیدم دمر خابیدم😢 تا خاستم پاشم دستشو گذاشت رو کمرم و گفت: هیییششش آروم باش تینا بلند نشو عزیزم آمپولا رو برداشت اومد جلو لباسمو کشید پایینو در حین اینکه پنبه میکشید گفت: عزیزم شل باش قول میدم چیزی حس نکنی😘 با یه بغض بسیااااار سنگین گفتم: چشم😢 گفت: قربون چشات و یهو آمپولو فرو کرد😢 گفت: آیییی داداش و زدم زیر گریه گفت: جونم عزیزم😘 تموم شد گریه نکن😍😘 بعدم تموم شدو کشید بیرون خدایی درد نداشت گفت: دیدی درد نداشت عزیزم؟ الکی خودتو اذیت میکنی😘 دوباره همون سمتو پنبه کشید فرو کرد این درد داشت واقعا دیگه بلند بلند گری میکردم و میگفتم: آییییی داداشییییی درش بیااار😭😭😭 آخ😭😭😭 گفت: جونم عزیزم الهی بمیرم من یکم مونده الان تموم میشه😘 نمیدونم چرا تموم نمیشد و هر لحظه هم دردش ۱۰ برابر میشد😭 من بلند گریه میکردم و علیرضام قربون صدقم میرفت تا اینکه بالاخره تموم شد😭 اما درد من اصلاااا کم نشده بود و همچنان با شدت گریه میکردم😢 علیرضا بلندم کرد بغلم کرد محکم تو بغلش فشارم میداد و قربون صدقم میرفت صداش بغض داشت😢 دیگه یکم که گذشت دردم آروم شد گریمم آروم شد علیرضا جدا کرد منو از بغلش گفت: بمیرم من ببخشید عزیزم دیگه بعدی درد نداره قربونت بشم😘 همینکه شنیدم یکی دیگه هم باید بزنم دوباره زدم زیر گریه😭اصلا طاقت یدونه دیگه رو نداشتم😭 سریع اشکامو با دستش پاک کرد سرمو گرفت گفت: هییییششش بسه عزیزم آروم باش آروووم😘😘 یکم منو بوسید اشکامو پاک کرد گفت: قربونت بشم گریه نکن میدونی وقتایی که تو ناراحت میشی چن نفر ناراحت میشن؟ من، مامان،بابا تینا گریه نکن فدات شم😢😘 بعدم خابوندم رو تخت خودشم کنارم دراز کشید بغلم کرد و باهام صحبت کرد یه یه ربعی که گذشت دیگه آروم شده بودم کاملا البته بین صحبتاش راضیم کرد که آمپولمو بزنم
دمرم کرد منم دوباره بغض کردم علیرضام آمپولو آماده کرد اومد نشست لبه تخت لباسمو درست کرد پنبه کشید گفت: نفس عمیق عزیزم نفس😘 بعدم فرو کرد درد داشت اما نه مثل قبلی و قابل تحمل بود اما بازم من زدم زیر گریه و گفتم: علیرضاااا خاهش میکنم داداشی😭درش بیار میسوزه😭 گفت: الهی من فدات شم عزیزم تموم شد تموممممم😘😘😍 چن ثانیه بعدم کشید بیرون جاشو فشار داد لباسمو درست کرد برم گردوند اشکامو پاک کرد دوباره ریخت😢 با یه لبخند دوباره پاک کرد گفت: یه قطره دیگه اشک بریزی من میدونمو تو ها😊آروم باشه دیگه عزیزم تموم شد با بغض گفتم: ولی هنوز جاش درد میکنه گفت: الهی من بمیرم عزیزم ببخشید گلم الان کمپرس میکنم بهتر میشه😘 دیگه خلاصه رفت دستاشو شست اومد کمپرس کرد منم خابم میومد علیرضام چشاش قرمز بود اومد کنارم دراز کشید نازم کرد تا خاب رفتم خودشم خابید اینم از خاطره بنده فرداشم ۱ دونه دیگه زدم و چن روزی قرص میخوردم تا کامل خوب شدم😊
پ.ن ۱: برا منه بدبخت کنکوری دعا کنین😂😢
پ.ن ۲: اگه تو عید فرصت شد خاطره میذارم
پ.ن ۳: ببخشید خسته شدین❤️
پ.ن ۴: راستی دوستان اسم شناسنامه من تینا نیس ولی همه تینا صدام میزنن اگه برا نفرات برتر قلم چی سرچ زدین و نبودم برا همینه😊
پ.ن ۵: دوستان تایم هایی که نوشتم فک نمیکنم زیاد دقیق باشه😂معذرت
پ.ن ۶: من عاشقتونم فراوون😘😘😘❤️👋🏿👋🏿
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 9:53 توسط نویسنده
|