خاطره امیر حسین عزیز

سلام رفقا✋. امیرحسین هستم . ۱۹سالمه و پشت کنکورم . این خاطره مال چند ماه پیشهمن قاری قرآنم و رابطه ی عجیبی بینسرماخوردگی من با مسابقات قرآن وجود داره . هر موقع مسابقه دارم ، یک هفته قبلش حتماًحتماً سرما میخورم و شدیداً گلو درد میگیرم 😢خلاصه بعد از کلی زحمت تونستم به مسابقات کشوری راه پیدا کنم و طبق معمول یک هفته مونده به مسابقه باز سرماخوردم😕 البته این دفعه واقعا خیلی شدید بود 😖توی اتاقم دراز کشیده بودم و صورتم از تب قرمز شده بود که یهو مامان و بابا مثل کماندو های آمریکایی اومدن تو اتاق 😐 (اصن توی دایره ی ذهنیشون چیزی به نام در زدن تعریف نشده😑): امییییر چرا صورتت قرمز شده😱: خانوم باز مسابقه داره طبق معمول سرما خورده دیگمن : 😕🤒پاشو باس بریم پیش دکتر نوریمن : نههههه تورو به جدت اون نه ( از اوندکتراس که فقط بلده آمپول تجویز کنه )پاشو بابا از قدت خجالت بکش 😒ما پسرا بدبختیم ، همه دخترا معمولا تو این جور مواقع لوس میشن و گریه میکنن و همه قربون صدقه شون میرن ولی ما چی ... هی روزگار 😪)رفتیم دکتر و بابا به دکتر سفارش کرد که کلی آمپول بنویسه تا دوسه روزه خوب بشم 😐😐😔😞اون بی انصافم یه سرم و ۱۳ تا آمپول نوشت که ۳ تا از آمپولا عضلانی بود و بقیه مال سرم . خلاصه با کلی استرس و سلام و صلوات رفتم که خانم پرستار آمپولا رو بزنه (پرستارم خانمجوانی بود و به نظرم تازه کار میومد🤦‍♂پرستار اومد و آمپولا رو آماده کرد و گفت کهآماده بشم.اصن استرس تو چهرم موج میزد. دقیقا هرکی منو میدید متوجه این موضوع میشد بابا هم کلی سفارش کرده بود که ضایع بازی در نیارم و داد و بیداد راه نندازم)اومد و پنبه رو کشید . تا خواست آمپول رو بزنه آروم گفت بسم الله ... 🧐منم تو همون وضعیت با حالت مظلومانه ای گفتم : اشهد ان لا اله...‌ که یهو زد زیر خنده😂😂😂وقتی که دید زیاد استرس دارم گفت)‍⚕: آقا چیزی نیس ، بی زحمت شل کن زود تموم میشه گفتم : والا دست خودم نیس . استرس دارم شل نمیشه 😬😣باز زد زیر خنده 😂😂 (مثل این که سوژه خنده گیر آورده🤨)👩‍⚕: چیزی نیس آروم میزنم ، شل کنخلاصه با هزار زحمت شل کردم همین که آمپولو زد همچین دادی زدم که بابام از اون طرف سالن گفت زهرمااااار😑😲حالا اگه دختر بودم میومد و قربون صدقه ممیرفت ؛ خداوندگاراا چ وضعیه آخه🙎‍♂🤦‍♂)که این دفعه همه خندیدن 🙁 آبروم رفت کلاً😔😔گفتم خانوم دربیااار ، مردم . با حالت خنده گفت گولّه بخوری چی کار میکنی تو 🤭😂😂تو حال خودم بودم که یهوو دیدم دومی رم زد 😧 ولی این دفعه دردش کم تر بودخوشحال بودم که تموم شده . خواستم بلند شم که پرستار گفت کجاااااا🙃 یکی دیگه مونده 😁😊من: 🙁😕😐😑🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂ این دفعه استرسم بیشتر شد 😟 چون فهمیدم پنیسیلینه و نسبت به دوتای قبلی مقدارش بیشتره😩😫دوباره دراز کشیدم و تو دلم گفتم (خدایا گاهی نگاهی...😢)پنبه رو کشید و با جدیت گفت اگه شل نکنی دردش بیشتر میشه هاااا 🤨 آمپول رو زد و منم فریاد کشیدم مامااااااااااان 😩😖😢این بار خیلی درد گرفت و منم به گریه انداخت 😭😭اصن همه ی درمانگاه خورد به هم . همه به خاطر سر و صدای من داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن🤣😂کلا موجبات خنده و شادیشون رو تو اون لحظات پر درد فراهم کرده بودم😂)پرستار گفت👩‍⚕ : مرد گنده رو نیگااا چه جوری گریه میکنه پاشو تموم شد . چیزی نبود که😂😂بابا هم اومد کلی مسخره م کرد همون لحظه هم یه بچه ی تخس با پدر مادرش اومد تا آمپول بزنه بچه اول یه نیگاه عاقل اندر سفیه انداخت بهم 😳 و بعد با حالت تمسخر پوزخند زد😏جالب بود اونم ۲تا آمپول داشت ولی صداش درنیومد🙁بچه موقع رفتن بهم شکلک درآورد و رفت🤪🤪لطفا پدر مادراا در تربیت بچه هاشون بیشتر دقت کنن😐)کلا ضایع شدم 😢😥😓بعدش سرم رو زدم (از اون دیگه ترسی نداشتم☺️😊)توی سرم انقدر دارو و ویتامین ریخته بودن که بعد از تموم شدنش احساس میکردم دارم تو فضا سیییر میکنم 🙄خلاصه تموم شدیم و برگشتیم خونه 😁 بعد ۳روز استراحت شکر خدا خوب شدم و به مسابقه رسیدم و مقام چهارم کشوری رو به دست آوردم🤩🤩ببخشید که طولانی شد و خسته تون کردم 🙂۴ماه دیگه هم کنکوره 🤓 لطفا برای ما کنکوریا دعا کنید😊

یا حق