خاطرهf.s جون
سه چهار هفته پیش هنوز تو دوره زیبای امتحانات بود که من بعد از یک ماه تازه برگشتم شیراز. توی طول مدتی که برای فرجه امتحانات رفته بود تهران یه سری مشکلات پیش اومد که باعث شد مجبور بشم کل دی ماه رو تهران بمونم و نتیجه شد اینکه این ترم مجبور شدم دو سوم درسای ترم قبلو دوباره بردارم . آخرین امتحان این ترممون درس زیبای بافت شناسی بود که من به علت علاقه ی شدیدی که بهش داشتم توی طول ترم حتی لای جزوه و منابعی که استاد معرفی کرده بودم باز نکردم . شب امتحان بود که با آثار ماتاخر!!! این تنبلیم تو طول ترم آشنا شدم . از وقتی از دانشگاه برگشتم شروع به خوندن کردم تا صبح فرداش که نتیجه این همه خوندن این بود که هر چی بیشتر می خوندم بیشتر نمی فهمیدم !! متاسفانه هم اتاقیم توی خوابگاهم امتحان داشت و نمی تونست کمکم کنه . امتحانمون ساعت۸ صبح بود و من تا نزدیکای ۶ صبح خوندم . ساعت حول و حوش شش -شیش و نیم بود که تصمیم گرفتم بخوابم . درسا (هم اتاقیم )هنوز بیدار بود داشت درس میخوند . پتو رو کشیدم رو سرم دستامو محکم رو گوشم فشار دادم که صداش خوابمو بهم نریزه . به ربع نیم ساعتی تلاش کردم بخوابم که نشد . از استرس امتحان خوابم نمی برد . پتو رو زدم کنار زل زدم به درسا . پرسیدم تو قبلا امتحان بافت دادی سخت بود ؟!شونه بالا انداخت گفت یادم نیست که !!غلت زدم گفتم حس می کنم هیچی بلد نیستم !!خندید گفت فیبریلاسیون بطنی و دفیبریلاسیون می دونی چیه ؟!سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم گفت کاتتر وریدی و مرکزی و آتروپینم نمی دونی ؟!بازم جوابم همون بود . دوباره گفت نظری در مورد chest tube و آنژیوپلاستیم نداری ؟!دیگه کم کم داشت گریه ام می گرفت گفتم من الان باید اینا رو بلد باشم ؟!. بلند زد زیر خنده گفت نه !!! با حرص نگاش کردم گفت واسه اطلاعات عمومی خودت پرسیدم . دوباره پتو رو کشیدم سرم سعی کردم بدون فکر کردن به اینکه ممکنه پاس نکنم بخوابم .از خواب که بیدار شدم نزدیکای ۷.۳۰ بود . لباس پوشیدم پیاده راه افتادم سمت دانشگاه . اولین کاری که بعد از رسیدن به دانشگاه کردم این بود که دنبال نوشین و شادی (دوستام ) گشتم .همیشه داشتن دوستایی که بیشتر از تو درس نخوندن به آدما اعتماد به نفس میده . تو محوطه پیداشون کردم . خودمو کنار شادی پرت کردم رو نیمکت گفتم من فک نکنم پاس کنم . نوشین گفت منم !! هنوز بیست صفحه مونده که از فرجه تا حالا دوره نکردم . سعی کردم به این فکر نکنم که من حتی توی مدت زمان فرجه ام بافت نخوندم .راس هشت امتحانمون شروع شد . چشمم که به برگه ی سوالا افتاد دیگه مطمئن شدم می افتم . متاسفانه تعداد سوالا کم بود و بارم سوالا زیاد . بد تر از اون این بود که من حتی در حد بافت پوششی و پیوندی دبیرستانم یادم نبود . نیم ساعت اول تماما زور زدم که هرچی بلدم بنویسم .بعد از نیم ساعت کاملا ناامید شدم سرمو گذاشتم رو میز سعی کردم به این فکر کنم چطور باید به بابا بگم افتادم که دعوام نکنه که چشمم به برگه ی صندلی کناریم افتاد !! تقریبا نصفه برگه اش پر بود . یه آه از سر بدبختی کشیدم که سرشو از برگه اش بلند کرد نگام کرد . سعی کردم ملتمسانه ترین حالت ممکنه رو بصورتم بدم شاید یه فرجی بشه . یکم نگام کرد بعدم بدون کوچک ترین عکس العملی باز زل زد به برگه اش .زیر لب مورد عنایتش قرار دادم باز سرمو گذاشتم رو میز . دیگه به ناامیدی مطلق رسیده بودم به برگه ام نگاه کردم . نزدیک دوازده نمره نوشته بودم . برگه امو دادم همزمان با شادی و نوشین از سالن زدم بیرون . بلافاصله بعد از اینکه پامونو گذاشتیم تو محوطه شادی جیغ زد وای باورم نمیشه دیگه ترم یکی نیستیم . نوشین زد زیر خنده گفت الان حراست میاد مجبورت می کنه باور کنی . نوشین و شادی امتحانشونو خوب داده بودنو سر حال بودن ولی من هم به شدت خوابم میومد هم امتحانمو گند زده بودم . نوشین گفت حالا که دیگه کاری نداریم بریم یکم بگردیم ؟! مثلا بریم حافظیه ؟! حتی حال فکر کردن بهشم نداشتم راه افتادم سمت خروجی دانشگاه گفتم من میرم خوابگاه شما برین بعدا عکساشو نشونم بدین . شادی دستمو کشید گفت غلط کردی همه باهم بریم خوش می گذره به هیچ عنوان حاضر نبودم برم ولی پشتکار شادی و نوشینم نمی شد نادیده گرفت . بالاخره راهی شدیم . دو سه ساعتی رو تو حافظیه گذروندیم . شادی حدود دویست بار فال گرفت تا ببینه ممکنه تا آخر علوم پایه بختش باز شه یانه !!تنها نکته مثبت این تفریح زوری این بود که نهار رو بیرون خوردیم . این روزا انقدر سر غذا زجر کشیدم که کم کم دارم به این ایده میرسم که کاش یه موجودیتا ساعت هفت شب درگیر مسخره بازیای نوشین و شادی بودم . ساعت هفت هفت و نیم اونقدر التماس کردم که وقت خوابگاه می گذره زنگ می زنن بابام تا اینکه بالاخره دم خوابگاه پیاده ام کردن . پامو که گذاشتم تو اتاق ،با همون لباس بیرون رو تختم ولو شدم . بیشتر از ۲۴ ساعت بود نخوابیده بودم . تازه نیم ساعت بود خوابم برده بود که درسا هم اومد انقدر سر و صدا کرد که باز از خواب پریدم . بهش چشم غره رفتم . بدون توجه بهم شروع کرد ترکی حرف زدن !! نفسمو با حرص دادم بیرون سرمو کردم زیر پتو .دو سه مین بعد درسا پتو رو به زور از سرم زد کنار گفت دارم با تو حرف می زنم !! گفتم من ترکی نمی فهمم . نشست لب تخت پایینی گفت جدا اسمت ترکیه خودتون ترک نیستین ؟! دیگه انقدر تو این چند ماه براش توضیح دادم که حالم از اسمم بهم میخوره گفتم زن دوم پدربزرگ بابام ترک بوده به نظرت ما ترک محسوب میشیم ؟!شونه بالا انداخت گفت از ظهر که ناهار بیمارستانو خوردم معده ام درد می کنه . هیچی نگفتم . دوباره پتو رو کشیدم رو سرم خوابیدم . دقیقا نیم ساعت بعد با صدای بستن در از خواب پریدم . این باز و بسته شدن در از ساعت نه شب اون شب تا هشت صبح فرداش هر نیم ساعت یه بار تکرار شد . تا صبح جون کندم به جای خوابیدن . ساعت هشت صبح بالاخره تسلیم شدم .از جام بلند شدم زل زدم به درسا که رو زمین نشسته بود . گفتم چرا انقد میری و میای پدرمو در آوردی تا صبح .گفت حالم بده از دیشب یه بند بالا آوردم . هیچی نگفتم . خودش گفت باید برم بیمارستان . بازم چیزی نگفتم . گفت باهام میای ؟! بدجنس نیستم اما در عرض چند ثانیه به نظرم رسید که اگر بره بعد از دو روز میتونم یه خواب راحت بکنم گفتم نع .گفت حالم بده چجوری تا بیمارستان برم ؟! مشکل خودش بود . گفتم با یکی دیگه برو من خوابم میاد . چیزی نگفت . آروم آروم بلند شد لباس پوشید بعدم رفت بیرون . دراز کشیدم خواستم بخوابم که عذاب وجدان نذاشت . بالاخره مسموم شدن اتفاقی بود که ممکنه برای هر کسی اتفاق بیوفته .ممکن بود سر منم بیاد . پا شدم لباس پوشیدم . رفتم پایین دنبالش . تو خوابگاه نبود . رفتم دم در که خم شد تو جوب بالا می آورد . دلم سوخت صداش کردم گفتم بیا بریم بیمارستان . سوییچ ماشینشو پرت کرد سمتم گفت تو بشین پشت فرمون . هیجان زده شدم .از آذر پشت ماشین نشسته بودم . ماشینو روشن کردم راه افتادم گفت برو بیمارستان نمازی . اگقیافه ام از شدت چندش جمع شد . پیاده شد رفتیم توی بیمارستان . نوبت گرفتیم منتظر شدیم تا یه دکتر بیاد ویزیتش کنه . رنگ درسا پریده بود گفت دعا کن بهم گواهی بده وگرنه دکتر ... پدرمو در میاره که امروز نیومدم بیمارستان . سرتکون دادم. سه چهار مین بعد نوبتش شد رفتیم تو . درسا خیلی گرم با دکتر سلام و احوال پرسی کرد . ( درسا استارژر همون بیمارستانه ) بعدم شروع کرد مشکلشو شرح دادن . دکتره با دقت گوش کرد بعدم بهش اشاره کرد روی تخت دراز بکشه تا معاینه اش کنه . کیف درسا رو نگه داشتم تا دراز بکشه . دکتره رفت بالا سرش شروع کرد معده اش فشار دادن . آه و ناله های درسا شروع شد . شروع کرد به ترکی حرف زدن . جالبتر این بود که دکتره هم باهاش ترکی حرف می زد !! کاملا احساس زبون نفهم بودن بهم دست داده بود . کار دکتره تموم شد رفت سر میزش نسخه بنویسه درسا هم از رو تخت بلند شد شروع کرد کفشاشو پوشیدن . قیافه اش از درد مچاله شده بود . دکتره باز شروع کرد به ترکی در مورد دارو ها توضیح دادن . حتی یه کلمه هم نمی فهمیدم !!! بیشتر حس می کردم الان توی تبریزم تا شیراز . بعد از حدود ده دیقه که عین کر ولال فقط بهشون زل زده بودم . بالاخره کار درسا تموم شد اومدیم بیرون. نشست روی یکی از نیمکتا . نسخه اشو داد دستم گفت برو بگیرش . راه افتادم سمت دارو خونه . نسخه رو دادم دست متصدی داروخونه که گوشیم زنگ زد . مهرداد بود . رد تماس دادم گوشیمو انداختم ته کیفم . داروهای درسا رو حساب کردم اومدم بیرون . تو نایلون داروها رو نگاه کردم . پنج تا امپول بود یه سرم . یکم دلم خنک شد . حداقل به جبران این همه اذیتی که تو طول ترم منو کرده بود یه کوچولو آبکش می شد . نسخه و دارو ها رو دادم پرستار . درسا روی یکی از تختای اورژانس دراز کشید تا پرستار بیاد سرمشو وصل کنه . نشستم رو صندلی کنار تخت سرمو گذاشتم رو تخت که بخوابم که باز گوشیم زنگ زد از اونجایی که تقریبا مطمئن بودم بازم مهرداده بی خیالش شدم . پرستاره اومد بالای سر درسا . شروع کرد به وصل کردن گفتم تو میخوای واسه تخصص چی بخونی؟! . نیشش باز شد گفت داخلی بعدم غدد !!! از بچگی آرزوم بود تو چی ؟! شونه بالا انداختم گفتم نمی دونم شاید جراحی !! یکی از برادرام جراحی عمومی می خوند بعضی چیزا رو که تعریف می کرد دوست داشتم . بازم لبخند زد . هنوز دو سه مین از تعریفی که درسا از رزیدنتشون کرده بود نگذشته بود که صدای داد همون رزیدنت مذکور سر یکی از دکترای دیگه که احتمالا اینترنی بیش نبود بلند شد . کاملا مشخص شد چقد آرومه . سرم درسا تموم شده بود . پرستارو صدا کردم بیاد درش بیاره . پرستاره اومد بالای سرش سرمو کشید گفت برگرد آمپولتم بزنم . درسا بهم اشاره کرد برم بیرون . از جام تکون نخوردم اگه خجالت می کشید منو دنبال خودش نمی کشوند . درسا آماده شد . پرستاره پنبه کشید . سر نیدلو گذاشت روی پوستشو فشار داد . پوستش یه کم فرو رفت بعدم نیدل وارد عضله اش شد . انقدر آروم و با طمانینه نیدلو وارد کرد که من جای درسا دردم گرفت . بابا و امیرحسین همیشه خیلی سریع نیدلو وارد می کردن . به درسا نگاه کردم . نه آخ و اوخی کرد نه حتی قیافه اش رفت تو هم . پرستاره خیلی طول داد . یه آمپول دو سی سی قد یه پنی سیلین طول کشید . بالاخره نیدلو کشید بیرون پنبه گذاشت گفت می تونی بلند شی . درسا لباسشو درست کرد و بلند شد . از بیمارستان اومدیم بیرون برگشتیم خوابگاه که تازه درسا یادش اومد گواهی نگرفته !! اگه کتکمم می زد حاضر نبودم نبودم باهاش برگردم بیمارستان . از اونجاییم که اگر دلیل موجه واسه غیبت امروزش تو بیمارستان نداشت بدبخت میشد خود مفلوکش پاشد دوباره رفت بیمارستان .و اینگونه بود که بالاخره تونستم بعد ۳۶ ساعت عین آدمیزاد بخوابم ....
پ.ن ۱گاهیم فکر می کنم این همه بیخوابی و استرس رو تحمل میکنیم اما آخرش هیچ کس مثه یه پزشک مرد بهمون بها نمی ده
پ.ن ۲ بافت شناسیمو با ۸ افتادم !!
پ.ن ۳ چند روز پیشم آشپز محبوب خوابگاه یادش رفته بود لپه های قیمه رو پاک کنه از هر قاشق خورش حداقل یک پنجمش سنگ و آشغال بود . گویا فکر کردن ما سنگدون و چینه دانم داریم
#از رنجی که می بریم
پ.ن ۴این خاطره ام واسه قولی که به یکی از دوستای مجهول الهویمون تو چت دادم .