خاطره اقاMasoud

سلام سلام اول از همه یه عذرخواهی کنم که فرصت نمیکنم بیام اینجا برای خاطره ها کامنت بزارم واقعا شرمنده 
این خاطره برای حدود۶ساله پیشه من اینترن بودم من از سال اول دانشگاه تاآخر عمومی معلم کنکور بودم البته علاقه ای نداشتم اما دلم میخواست درآمد داشته باشم اون وسطا یه دوسالی ول کردم تدریسو ولی باز از سر گرفتم من یه عادتی مزخرفی که دارم مثلا تو مدرسه خیلی یهویی گیرم میفتاد رو یکی دونفر همش ازشون درس میپرسیدم تکلیفاشونو چک میکردم کلا بیچاره ها در عذاب بودن الانم همونم به یکی از استاجرا یا اینترنا گیرم بیفته طرف بیچاره میشه😁دست خودمم نیستا😁معمولام به کسی که بیشتر از همه ازش خوشم بیاد گیر میدم😄خلاصه که اونسال یه امیررضا نامی بود از اینایی که کل مدرسه رو دیوونه کرده بود ولی درسش خیلی بود یه جورایی عین خودم بود تمام رفتاراش منو یاد خودم مینداخت خیلی ازش خوشم میومد و خب درجریان هستید که من از یکی خوشم میومد چقد اذیت میشد مثلا میرفتم سرکلاس عشقی درس دو ماه قبلو ازش میپرسیدم اونم که خب بلد نبود یادمه یه بار گفتم کسی از کسایی که آزمونشون‌بالای ۸۰بزنن درس نمیپرسم تو کل کلاس فقط اون بالای ۸۰شد و من بازم ازش درس پرسیدم یه بار با کلید اسممو رو ماشینم نوشته بود البته من اصلا به روش نیاوردما خلاصه که ما از تابستون تا آبان کارد و پنیر بودیم و اصلا اذیت کردنش تفریح شده بود😁ولی بهتون گفتم که به دوره ای مربی بدنسازی بودم(البته انقد برنامه هان فشرده شد که مجبورشدم ولش کنم)اومد تو باشگاهی که مربی بودم ثبت نام کرد وقتی اومد برنامه بگیره منو دید کپ کرد😂از اون به بعد اتفاقایی افتاد که باهم خیلی جور شدیم از مشکلاش توی خونه برام گفت و کلا از حالت شاگرد و معلمی دراومدیم شدیم دوتا دوست البته من بازم به همون شدت ازش درس میپرسیدم😁عید قراربود برن اردومطالعاتی شمال منم هفته دوم شیفت داشتم ولی هفته اول بیکاربودم از اونجایی که خودمم قصد درس خوندن داشتم از روز سوم تا شیشم عید رفتم پیششون هوام سرد بود تا رسیدم وقت شام بود گشتم دیدم امیررضا نیست از دوستاش پرسیدم گفتن تو خوابگاهه گفت شام خورده؟گفتن نه بعدشام رفتم تو خوابگاه دیدم نیست یکم گشتم دیدم تو حیاطه رفتم پیشش یه کم حرف زدیم یه مقدار مشکل براش پیش اومده بوداز یه طرفم سرفه میکرد هی صداشم گرفته بود گفتم بیا بریم تو سرماخوردی نمیتونی درست درس بخونیا گفت به جهنم گفتم پاشو بریم هیچکدوم چیزی تنمون نیست گفت بابا حالم خوب نبست بزار هوا بخورم دیدم یه توپ والیبال هست پرت کردم سمتش گفتم بیا بازی یه کم بازی کردیم حالش که خوب شدرفتیم تو من میخواستم برم خوابگاه معلما که بچه ها گیر دادن بمونم پیش اونا انقد حرف زدن مخمو خوردن همشم از دختر حرف میزدن آخرا گیر داده بودن به من که آقا شما دوس دختر نداری گفتم بخوابید ببینم رو دادم بهتون پررو شدید بعدم چراغو خاموش کردم امیررضا هی سرفه میکرد بهش قرص دادم آروم خوابید صبح که بیدار شدم گلوم گرفته بود گفتم یا خدا بدبخت شدم رفتیم با بچه صبونه خوردیم و رفتن تو سالن مطالعه امیر مدام سرفه میکردحتي مدل مريض شدنشم مثل منه كه سرفه هاي وحشتناك ميكنم مشاورشونم پرشک بود اسمشو نمیگم چون احتمالا بشناسیدش نذاشت بره سالن گفت تو با من بیا منم رفتم پیششون گفت دارو بدم بهش خوب شهاز درساش عقب میفته رفتیم خوابگاه معاینش کرد خیلی تب داشت گفتم دارویی لازمه بگید برم بگیرم گفت یه سری دارو همرام آوردم احتمال این چیزا رو میدادم چن تا سرنگ آورد بیرون از کیفش گفتم میخواید من تزریق میکنم شما برگردید پیش بچه ها گفت باشه فقط پنیسیلینو تست کن گفتم میدونم خودم وقتی رفت امیر گفتش تازه زدم یکی دوماه پیش نمیخواد تست کنی گفتم باشه حالا بخواب والا نمیدونم دقیقا داروا همینا بودن یا نه ولی چیزی که یادمه پنادر داشت که من به تشخیص خودم با ۶.۳.۳ جابه جا کردم پیروکسیکامم با آپوتل دگزام بود که جایگزین پیدا نکردم براش گفتم بزار اگه بهتر نشد میزنه بکمپلکس ب۱۲هم داشت داشتم آماده میکردم گفت آروم میزنی دیگه گفتم نه خندید برگشت تا پنبه کشیدم لرزید گفتم نترس گفت سرد بود اول پنی رو زدم وسطاش گفت آی آی آخخخخ درش آوردم گفتم صدا نده بچه برا دوتا بعدیش یه کوچولو سر و صدا کرد ولی درست یادم نیست تموم که شد لباسشو درست کردم یه کم دراز کشید بعد بلند شد رفت سالن مطالعه گلو درد خودمم بدتر شده بود منم رفتم سالن هم خودم بخونم هم رفع اشكال كنمسرفه هاي امير كم شده بود ولي قطع نه مشاورشون صدام كرد گفت به چه اجازه ای داروارو عوض كردي؟خیلی تند گفتم با تکیه به درسی خوندم حس کردم تجویزتون مشکل داره گفت آهان پس ميفرماييد كه من سوادم از يه اينترن كم تره با حرص گفتم نه خب شما چند ساله كار درماني نکردید تخصصتون بیشتر تو صحبت کردنه(کلا با من مشکل داشت از همون اولم میخواست رفیقشو بیاره جای من همش زیرآبمو پیش بچه ها و خانواده هاشون میزد)خلاصه که یه کم بحثمون شد ولی دیگه چیزی نگفتم امیرو صدا کرد دگزاشم زد براش هی حال من بدتر میشد سرفه هامم شروع شده بودن بعد ناهار داد زدم بچه ها کی میاد فوتبال همه هورا کشیدن که مشاور گفت چیکار میکنید این ساعت برای استراحته نیم ساعت دیگه باید شروع کنن گفتم بیس دیقه بازی میکنیم یه کم تخلیه شن دیگه رفتیم بازی دیگه بد سرفه ام گرفت گفتم بازی بسه برید درستونو شروع کنید شب یه زادیتن خوردم رفتم تو خوابگاه معلما که بچه هارو مریض نکنم فرداشم گذشت و حال من هی بدتر شد امیر یه پنی دیگه داشت که براش زدم یه کم اذیت شد ولی نه خیلیشبش حالم خیییلی بد بود از تب داشتم میمردم مدام سرفه میکردم یهو چراغا روشن شد دیدم ناظم بچه هاس مشاورو بیدار کرد گفت بلند شو مسعود حالش خوب نیست اومد بالاسرم خیلی عبوس معاینه ام کرد گفت شما مثلا اسم خودتو میزاری پزشک این وضع خودته حالم بدتر از اونی بود که چیزی بگم پاشد رفت دیدم صدای خش خش میاد دیدم داره سرنگو از بسته بندیش میاره بیرون اونموقعا ترسم خیلی بیشتر از الان بود ضربانم از استرس رفته بود رو هزار یهو گفت پنیسیلین حساسیت دارین؟گفتم نه داشتم میمردم اومد سمتم دیدم سه تا آمپول چرااااا مگه چمه آخه از یه طرف نمیخواستم ضایع شم از یه طرف میترسیدم خدا هیچ مومنی رو تو اون وضعیت قرار نده😂بند شلوارمو شل کردم یه اشهدم خوندم و برگشتم از دردشون هرچقد بگم کم گفتم دوتای اولو تحمل کردم هی لبمو گاز گرفتم بعدیش دردش واقعا زیاد بود مطمئن بودم از قصد داره بد میزنه آروم گفتمآییی پام سفت شد چندتا ضربه زد شل شدم بقیشو که صدام در اومد درش آورد خواستم برگردم گفت مونده هنوز پام درد میکرد دیگه دلم نمیخواست آمپول بزنم ولی اومد بالاسرم همونجوری پنبه میکشید گفت اصلا سفت نکنی زد خییلی درد داشت هی نفس میکشیدم ولی نشد بلند گفتم آییی بسه بسه آییییی تموم نمیشد یه کم‌سغت شدم باز چند تا ضربه زد گفت شل کن ببینم از درد نفسم گرفته بود هی میگم بسه وای تا درش آورد با پوزخند گفت مثلا خودتونو پزشکم میدونید گفتم شمام خودتو پزشک میدونی ولی هنوز یه تزریق ساده رو بلد نیستی انتظارم داری تجویزتو قبول کنم خواست جواب بده پتورو کشیدم سرم پشتمم کردم بهش خوابم برد کمتر صبحش حالم بهتر بود ولی پام درد میکردا هر قدمی که برمیداشتم به فحش به مشاوره و خاندانش میدادم داشتم رفع اشکال میکردم دیدم آورد یه سری نمونه سوال داد به بچه ها گفت زمانایی که برای تسته اینارو بزنیدزیستشو یه نگاه کردم دیدم همش تالیفیه اونم تالیف کی همون رفیق آقا که گفتم میخواست بیارتش جای من بلند گفتم بچه های تجربی زیستو از رو این نزنید همون کتابی که گفتم تستاشو بزنید اومد سمتم حرف بزنه گفتم هیس سالن مطالعس رفتم بیرون دنبالم اومد گفت برای چی تو کار من دخالت میکنی گفتم شما داری تو کار من دخالت میکنی مسئولیت زیست این بچه ها با منه گفت من مشاور اینام این همه تجربه دارم هرچی من بگم همونه تو چی میگیییی؟لحنش بد بود منم همون كاغذاي تستي كه دستم بود كوبيدم رو سينش هلش دادم كوبيده شد به ديوار گفتم گوشاتو واكن ببین چی میگم من نمیزارم بخاطر خاله زنک بازی تو و اون رفیقت آینده این بچه ها خراب شه ناظمم وضعیت مارو دید اومدن جدامون کردن منم اون شب قرار بود برگردم تهران سر ناهار قشنگ برای بچه ها صحبت کردم و گفتم الان وقت تست تالیفی زدن نیست چه تو درس زیست چه هر درس دیگه ای الان فقط باید تستای کنکورو بزنید بعدم برگشتم تهران
پ ن:امیررضا همون سال مشهد پزشکی قبول شد هنوزم باهم دوستیم چند روز پیش زنگ زد و گفت که میخوادبرای پره بخونه یاد این خاطره افتادم گفتم بنویسمپ ن۲:یه چندتا حرف دارم برای بچه هایی که کنکور دارن اول اینکه شما هر رشته ای رو هدف قرار میدین باید کاملا روش شناخت داشته باشید مثلا پزشکی برید چندبار تو محیط بیمارستان ببینید میتونید دووم بیارید باور کنید من یه عالمه دوست دارم که انصراف دادن و ادامه ندادن پزشکی سخته خیلی سخت تر از چیزی که فکرشو بکنید باید خیلی قوی و محکم باشید که کم نیارید یادمه استاجر بودم که برای اولین بار خبر فوت یه بیماری رو به خانواده اش دادم یک هفته تموم تب کردم و حالم بد بود هنوزم بعضی وقتا کابوس اونروزو میبینم غیر از روحیه قوی پشتکار خیلی قویی میخواد اگه کنکورو غول میدونید خوندن درس تو دانشگاه خیلی غول بزرگ تریه درسا انقدر سخت میشه که خیلیا رو تمام زحمتاشون چشم میبندن وانصراف میدن فقط و فقط علاقه و عشق به رشته میتونه کمک کنه ادامه بدی اگه از علاقت مطمئنی بدون هیچوقت دیر نیست من تا سوم دبیرستان رشتم ریاضی بود همیشه میگفتم بعد از مدرسه میرم پیش بابام حتی قصد دانشگاه رفتنم نداشتم همیشه پزشکیرو دوست داشتم اما از فکر کردن بهشم خندم میگرفت من انقد وضعیت درسیم و شیطونیام تو مدرسه داغون بود که سالی چندبار اخراجم میکردن هرروز بابام مدرسه بود البته بیش فعالم هستمادوم دبیرستان مدیرمون پروندمو داد دست بابام گفت پسرت با درس خوندن هیچی نمیشه ببرش سرکار این دیپلمم نمیتونه بگیره سوم دبیرستان که منو پویا شوخی شوخیامون جدی شد و تصمیم گرفتیم درس بخونیم و تغییر رشته بدیم هرکی میشنید میخندید هیچکس باور نمیکرد البته دست حمید درد نکنه اون تنها کسی بود که باور کرد و کمکون کرد اگه نبودشاید قبول نمیشدیم از سوم دبیرستان به بعد تمام مدت درس میخوندم کل تفریحم باشگاهم بود بغیر اون فقط درس از اون به بعد فهميدم هيچ كاري نشد نداره اگه تا الان شروع نکردید به خوندن صادقانه بگم احتمال قبولیتون خیلی خیلی کمه اما غیرممکن نیست هیچوقت برای شروع تلاش کردن دیر نیست شما به هرچیزی که ایمان داشته باشید همون میشه 
پ ن۳:با حسام درمورد صبا صحبت کردم گفت باید عموش(چون پدرش فوت شده)و مادرش صحبت کنه بعد خبر میده بهم به بابامم گفتم البته رفته با عموش صحبت کرده مثل اینکه همه چیز داره اوکی میشه شاید تا چند وقتی نتونم خاطره بزارم واقعا فرصت نمیکنم 
پ ن۴:حالا نگین تو چقد بدبختی هی گیرکسایی میفتی که داغونت کنن😂حقیقتا که من زیاد مریض میشم رکورد دارم ولی کم پیش میاد کار به آمپول بکشه اگه ام بکشه نهایتا یدونه چی بشه دوتا اینایی که مینویسم جز معدود خاطره هاییه که زیاد بوده خب بنظرم اینا با مزه ترن