خاطره مشترک اقاعرفان و هدیه خداعزیز

به نام او که آرامش بخش دلهاست......
سلااااااااامممممم😍دوست جونیام خوبید خوشید؟؟؟؟من که خدارو شکر خوبم ترازام که بالاست،آرامشم دارم خدارو شکر فعلا زیاد استرس ندارم😥😥😍😍🤗🤗خببب من تو خاطره اقا پارسا گفتم که یه سوپرایز دارم😘😎😎حالا وقتشه...من و عرفان قراره باهم یه خاطره بذاریم😊فعلا از من خدافظ ،گوشی عرفان😂
سلام!عرفان هستم ،۲۶ ساله و متاهل😎انشالله که ایام به کامه و احساس آرامش دارید!چون آرامش بهترین حس دنیاست🤗امیدوارم همیشه لبخند روی لبهاتون باشه😊
خاطره:شنبه شب بود که عطیه بهم زنگ زد_بله!_سلاااااممممممم😍_سلام ،خوبی،چه خبر!چی شده چقدر خوشحالی؟؟.😎_داره برف میادوفردا تعطیلیم هوووووراااااااااااااا(عطیه:البته از اینکه از درس تعطیل باشیم انقدر خوشحال نشدما از اینکه میتونم یه عالمه برف بازی کنم خوشحال شدم چون تو مدرسه نمیذاشتن حتی از در سالن هم بیرون بریم طوری بود که مسئول بوفه وسایل هاشونو اوردن تو سالن😂😂)_باشه پس چه خوب ما فردا میایم اونجا !خوبه؟_عاااااااالللللییییههههه😍😍😍خدافظ_خدافظ!عطیه:ماماااانن عرفانینا فردا میان اینجا🤗🤗🤗_خب پس منم یه آش میذارم😍😍_مرسی!😘رفتم تو اتاقم و از پنجره به بارش برف نگاه میکردم و خدارو بخاطر اینهمه نعمت شکر میکردم🙏واقعا شگفت زده شده بودم اخه تاحالا چنین برفی ندیده بودم😍🌨❄رفتم سراغ فیزیک و شروع به حل تمرین کردم...تاموقع شام🥘بعد شام نشستم به میوه خوردن🥝🍓🍉🍒🍎🍇🍑😍😂صبح بنده ساعت ۱۰ از خواب شیرینم دست کشیدم😯😪و بعدیک ساعت و نیم عرفانینا اومدن دلم شده بود براشون یه فندق😂نشسته بودیم دور هم که خاله زری زنگ زد و گفت که میخوان برن خونه مامانجون !ماهم گفتیم میایم😍عرفان:وقتی رسیدیم محمد مهدی خیلی خوشحال بود😍از خوشحالیش خیلی خوشحال شدم چون تک فرزنده و من داداش صدا میزنه😊رفتیم تو و بعد از قربون صدقه های مامانجون(انشالله سایشون همیشه بالا سرمون باشه واقعا داشتن مادربزرگ پدربزرگ یه نعمت بزرگه!)عطیه و محمد شال و کلاه کردن که برن تو حیاط ماهم(من وترلان همسرم)رفتیم تو حیاط و شروع کردیم به درست کردن یه آدم برفی که به جای دماغش یه تیکه آهن گذاشتیم😂😂عطیه وترلان همکلی عکس انداختن و منم قاطی خودشون کردن😂دیگه گفتیم وقت برف بازیه😉😊و شروع کردیم برف بازی که ای کاش نمیکردیم😣منو محمد 👬عطیه و ترلان 👭یه عالمه بازی کردیم میخواستم یه گوله برفی پرت کنم طرفشون که دیدم یه چیزی گرومپ مصادف شد باصورتم❄😂کلا هنگ کردم بعد فهمیدم که کار عطیه خانم بوده😎تا تونستم بهش برف زدم و به بازیمون ادامه دادیم😂😂البته بگما که ایشونم کم نیاوردند😎بعد دوساعت بالاخره رفتیم تو ماهم رفتیم صورتامونو گرفتیم رو بخاری!منکه تا مخچم یخ زده بود😓خاله طاهره برام پتو اورد😊چون خیلی یخ کرده بودم!بعدم برامون یه چایی دارچین خوشمزه اورد🤗(عطیه):منم دیدم داداشم خیلی یخ کرده😉گفتم یه وقت مریض نشه نذاشتم ترلان معاینش کنه زنگیدم به دایی محسن😉(مدیونید فک کنید فکرای پلیدی داشتم!!😂)_سلام دایی جونم😙_به به سلام عطیه خانم یادی از ما کردی 😎؟!_دایی جون منکه همیشه به فکرتونم!_عطیه میدونم که خودتو با برف تاحالا خفه کردی😂مراقب خودت باشیااا_دااایییی! ما خونه مامانجونیم میتونی بیای؟اخه عرفانم مریض شده!😉_اتفاقا توراهیم داریم میایم!_جااااانن😲واقعا چه سرعتی ماشالله😂پس منتظریم!بای_خداحافظ!یه لبخند ملیحی که شرارت ازش میبارید به عرفان زدمو رفتم پی کارم😂😎بعد۲۰مین دایینا اومدن بعد سلام و ...اومد که عرفان و معاینه کنه که عرفان گفت من که چیزیم نیست😲(برادر من بخدا دروغگو دشمن خداست😂😂به شمام باید بگم😂‌)_عه عرفان خودت گفتی حالت خیلی بده !😉دایی:😎معاینش کردو یکم جدی شدو گفت عرفان خدایی چیکار کردی با خودت؟؟🤔منم دیدم وضعیت داره روبه قرمزی میره گفتم برم بهتره😂😊🤗بعد دیدم دایی با عرفان دارن میرن اتاق خاله طاطا😮(عرفان):اینجا باید یه اعترافی هم بکنم🙄که از دوروز قبلش یکم مریض بودم با دست گل عطیه خانم هم که بدتر شدم😑با محسن رفتیم و دراز شدم رو تخت و سه تا آمپول آماده کردو اومد طرفم😓😞_محسن جان آروماااا😟یه نگاه عمیقی بهم کرد که تصمیم گرفتم برگردم😂😂پنبه کشیدو اولی رو زد درد نداشت دومی هم همینطور ..سومی یکم درد داشت!سر چهارمی هی نفس عمیق میکشیدم تموم نمیشد😥تا یه آی گفتم کشید بیرون!خواست یکی دیگه بزنه که برگشتم گفتم بسهدیگه خواهشا😦😧_بچه نشوو..._من برنمیگردم!😜_برت میگردونم😁😎_میبینیم😎که طی یه حرکت ماهرانه منو برگردوند😣😦اخه دان کاراته داره!_حالا که دیدی!پنبه کشیدو فروکردوای خیلی درد داشت پنادر بود😞(اخه هم گوش درد داشتم،گلودرد،تب،سردرد..واقعاهم انقدر سرمون شلوغ بود که منو ترلان تو خونه زیادهمونمیدیدیم که بگم معاینم کنه یامن میومدم ترلان خواب بود یااون میومد من خواب بودم😊)_اوه اوه بسه..._تمومه!دیدم در میزنن محسن:بفرمایید(عطیه):سلااام😊خوبیددد؟عرفان خان خوبی؟😎_به لطف شمااااا😎دایی:عطیه چرا انقدر قرمز شده صورتت؟😎_جاااننن من واقعا؟؟؟؟بذار تو آیینه ببینم!دیدم آره چقدر قرمز شدم😶_نمدونم😕شاید زیادی جلو بخاری بودم!!هوووم؟_بیا!رفتم!دستشو خواست بذاره رو پیشونیم که گفتم چیزی نیست!عه اذیتم نکن دیگه!_وا چه اذیتی😂بیا..یه نگاه به عرفان کردم یه نگاه به دایی پاشدم د بدو😂🏃‍♀️رفتم توآشپز خونه پشت خاله طاطا😚_چی شده😨؟_خاله تروخدا منو نجات بده😂_انگار ما آدم خواریم میخوایم بخوریمش آبجی😂بالاخره زورش بهم چربیدو منو بغل کرد و برد تو اتاق😞(اگه تپل مپل بودم این اتفاقات برام نمی افتادااا😂)_بابا من چیزیم نیس😭عرفاااان منو نجات بده از این بالا(بنده رو دوش دایی محترمه بودم عین گونی برنج😂😂)منم یه فکری زد به کلم😉قلقلکش دادم!ولی هیچ عکس العملی نشون نداد😐هوچی دیگه عرفان پاشد و دایی منو معاینه کرد😓_🤔عطیه؟_بلههههه😊_عین یه دختر خوب بگو چند روزه مریضی؟😊(همینطوری با لبخندااکه همین لبخندش از همه بدتر بود😁)_دایی باور کن امروز به جان خودم راست میگم☺_عطیه ......؟_عه خب راست میگم دیگه ده بار دیگه هم بپرسی من میگم امروز😊_باااششش پاشو برو!_😒وااااا!رفتم بیرون با محمد یکم دیگه بازی کردیم😍که دیگه خسته شدیمو اومدیم تو!منم رفتم رو تخت خاله دراز شدم!کلا من عادت دارم رو شکم بخوابم یادرازشم!😊که دیدم یکی وارد شد!_کیه؟_منم_بله؟چیکارداری؟_هیچی راحت باش!😊بعد دیدم تخت تکون خورد دایی نشست رو تخت!رومو کردم طرف دیوارهمونطور که چشمام بسته بود!!دیدم پام خیس شد😨اومدم پاشم که دایی کمرمو گرفت !_نه دایی تروخدا خواهشششششش!عرفاااان!تروخدا یکی بیاد مُردم😭😭فک کنم دایی سپرده بودکسی نیادتواتاق🤔😎😂_عطیه جان دایی پاتویکم شل کن!_آییییی دایییی تروخدادرارش😭دردداره دااییی جون😭بزوریکم شل کردم که بقیشوتزریق کرد😭_یه نفس عمیق بکش😊_کشیدم که نیدلوواردکرد😭_آیییییی آخ آخ آخ😢که زودی درش اورد(هردفعه هم ازشون (چه عرفان چه علی چه دایی)میپرسم که اسمشون چیه و ....نمیگن😒)_دیدی چه زود تموم شددایی جون😙منم هیچی نگفتم😑جاشونو برام ماساژدادولباسمو درست کردوپتونوانداخت روموچراغوخاموش کردودرآخرم رفت بیرون😂منم یه ۳،۴ساعتی خوابیدمو(من معتقدم آدم یا بیشتراز۳ساعت بایدبخوابه یاکلا نخوابه چون خوابی که کمتراز۳ساعت باشه خواب نیست که درازکشیدنه😂😎😊)وقتی میخواستم پاشم جوری پام دردگرفت که اشکم درومد😭😢رفتم بیرونوسلامی دوباره به همه کردم😂که مامان گفت سلام به روی ماهت درخت کاجم😂😂آخه موهام یکم فقط یکما مجعد شده بود😂رفتم توآشپزخونه پیش خاله طاطا😙(عاشقشم اخه ازکوچیکی باهامه مثل مامانمه😙مثل دایه حضرت محمده(ص)جونم به جونش بنده😙و برای تشخیص داروهایی که بخوام خوددرمانی کنم کمکم میکنه تا حدودی😊اخه داروسازی خونده😙)_خاله جونم سلااام😙_سلام خاله خوبی ساعت خواب😂واااایی موهااشووو😂تروخدایه دستی بهش بکش خاله جون😂_وای خاله اخه با اینکه کوتاهن اشکمو درمیارن😢😓(موهام پره بعد توهم پیچیده میشه😢)رفتم شونه کشیدم که همینطور اشکام میومد😓بزورباکش بستمشونو رفتم پیش همه نشستمکه خاله مثل همیشه برام نسکافه آورده بود😙 )
ولی اصلا به دایی نگاهم نکردم😂(عرفان‌):همه چاییامونوخوردیم و گفتیم جرئت حقیقت بازی کنیم😎(این بازیو دوست دارم چون خیلی چیزا برملا میشه و قسمت جرئتشم باحاله😂😎)همه دایره ای نشستیم و یه بطری گذاشتیم وسط وجرخید از شانس هم افتا به عطیه و محسن😂😂همه زدیم زیر خنده به جز عطیه که یه لبخند ملیح زد😂عطیه باید سوال میپرسید!😎به زور همه راضی شد که بپرسه!_خب!جرئت یا حقیقت!_جرئت!باید بری۱دقیقه روبرف درازشی یا سه تا مشت نوش جان کنی!😎همه ترکیدیم از خنده اینبارمحسن دیگه نخندید اخه بنده خدا شک زده شده بود😂😂_حالا کدوم؟😎_گزینه دوم!همه باهم رفتیم تو حیاط تا آخر مشت سوم رو نخورد نیومدیم تو😂که یه وقتی خدایی ناکرده نپیچونه😂آخه سابقه داره😂بعد اومدیم تو و به ادامه بازی ادامه دادیم که نگم بهتره چه اتفاقاتی افتاد😂😂اذان مغرب رو گفتن و من و محسن رفتیم مسجدوخانما هم تو خونه به اقامه نماز پرداختند🙏😂_دوتا آمپول دیگت موندها😎_خب مشکلی نیست میگم بعداترلان برام زحمتشو بکشه😊_آهانه اینکه جنابعالیم چقدر پایبندی😎_آره بابا منو چی فرض کردی برادر😂😂_بدوتو اتاق😎رفتیم نشستم رو تخت😎_داییی😂😂😂_حالا شدم دایی آره؟😎😂(اخه منو محسن باهم دوسال اختلاف داریم با علیم که همسنیم😊)_نه بابا اختیار دارید شما سرورید خان دایی😂😂دیگ دراز شدمو اماده شدمو اومد زداولی درد داشت ولی نه به اندازه دومیه که پنی بود!😓رفتیم بیرونو شام خوردیم!😍خیلی خوش گذشت واقعا خستگیمون درفت😊😊خدا انشالله که همیشه سایه مادربزرگ پدربزرگ هارو بالا سرمون نگه داره🙏ما که یه مادربزرگ بیشتر تو این دنیا نداریم و جز سلامتیشونم از خداوند متعال چیزی نمیخوایم🙏🤗
پ.ن۱:(عرفان وعطیه)خب دوستان مرسی ممنونیم که واقعا خوندید و وقت گذاشتید💐😍😎😘🤗مرسی !پ.ن۲:(عطیه)خب دوستان بعد صحبت با عرفان قرار شد که پینوشت آخررو بگذارند😘😊تا قبلش من یه چیزی بگم🤗اونم اینه که قراره بنده سه شنبه روز وفات خانم فاطمه زهرا(س)راهی مشهد بشم و برم پابوس آقا امام رضا(ص)😍استرس دارم😓یه عالمه وسایل نوشتم برای چهار روز😂🤗هیچیشو آماده نکردم😊یا کلاسم یا آزمون😓آها راستی آقا پارسا اینم از سوپرایزم(خاطره😎💐🙊)براهمه دعا میکنم مخصوصا برای دانش آموزای نهم،کنکوری های عزیزو....آقا کلا دیگه حلال کنید 😂💐دعا کنید اونجا مریض نشم!😂😎که بدبخت میشم😂ودرآخر هم مثل همیشه آرزو میکنم شاد و سلامت باشید کنار خانواده هاتون😙💐🙏🤗
پ.ن:(عرفان)به یاد تمام شهدای مفقودالاثر!
ای پیش پرواز کبوتر های زخم8یبابای مفقودالاثر!بابای زخمی!
دوراز تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی!؟کی از حال و هوای خانه غم پر؟
تا یاددارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هرچه بابا آب میداد
مادرنشانم عکس توی قاب میداد
اینجا کنار قابت جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی
خب یک تکانی لااقل!مردحسابی!
یک بار هم از گیرودارقاب ردشو
از سیم های خاردار قاب ردشو
برگر،تنهایک بغل بابای من باش
ها!یک بغل برگرد،تنها جای من باش
ای دست هایت آرزوی دست هایم
نازوادایم مانده روی دستهایم
شایدتوهم شرمنده یک مشت خاکی
یک مشت خاکبی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!
تنها تلاشش انتضار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی میکنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای مفقودالاثر باش
شادوموفق باشید💐