خاطره سهیلا جون
خاطره سهیلا جون
سلام دوستان عزیز
سهیلا هستم یه مدت بود که خاطره نگذاشته بودم
خاطره که میخوام بگم یه هفته پیش اتفاق افتاد
۲۲بهمن قرارشد شمال باشیم چهارشنبه ظهرحرکت کردیم منتظرمامان بودیم که ازمدرسه بیاد صبحش با دوستم هماهنگ کردم که حاظریم سرکلاس بزنه بابام زود اومدخونه وسایل داخل ماشین جاسازی کرد .
ازیه طرف اصلا دلم راضی به رفتن نبود چون چندتا ازمسابقات فوتبال وفوتسال ازدست میدادم وازیه طرف خواهرم که به خاطر یه سنت مزخرف به اسم ازدواج ورفتن زیر تکلف شوهر حق اومدن نداشت .حالم بدجور گرفته بود مامان بلاخره اومد راه افتادیم نزدیک ها دلیجان بود که پدرم بایه ماشین شاخ به شاخ شد برای من یه امرکاملا عادیه حتی اگه بین دوتا تریلی گیرکنیم .
بین راه چندبار دوستم سمانه زنگ زد اول دبیرستان باهم بودیم ناگفته نمونه دوم دبیرستان تایه جایی باهاش همراهی کردم (رشتش تجربی بود مامان وبابا اصرار داشتن برم تجربی وقتی معدلم رونگاه کردن سریع اسمم رونوشتن اما من واقعا ازرشتش خوشم نمیومد وحتی نشون دادم ازخون فوبیا دارم تااین که واقعا بهم تحمیل شد که فوبیا دارم وبالجبازی کردن های من درس نخوندن هام ازتجربی زدم بیرون رفتم رشته موردعلاقه ام گرافیک )سمانه بعدازتموم کردن دبیرستان کنکورش رو دانشگاه های تهران زد تارفت وامدش به خونه پدریش گرگان راحت تربشه مدت زمانی که باهم حرف میزدیم اصرار داشت برم پیشش
حالا ازاواصرارازمن انکار😂😂 قول دادم یه شب پیشش بمونم بابا اول قبول نکرد امافهمید دوستم کیه وچیه رشتش چیه سریع قبول کرد هنوز امید دارند که برم تجربی
ساعت تقریبا ۱۱ بود که رسیدیم لاهیجان مسیر همیشگی خونه پدربزرگم طی کردیم لیلا کوه وبعد پرش کوه وقتی رسیدیم داییم در باز کرد کیان بغلش بود یه پسر تپلی ۱ ساله که تازه دندونش دراومد ناگفته نمونه توی ماه رمضون اش دندونی دادن دوهفته پیش دندونش دراومد (تنبل هم خودتونید)😂
دلم براش ضعف رفت بغلش که کردم اولین کاری که کرد بینیم روزخم کرد اگه ولش میکردم چشمم درمیاورد واقعا خون دماغ شده بودم باکیان رفتیم تو بعدازوردم دیدم کارن قل کیان بغل بابابزرگمه بازنداییم روبوسی کردم وباسهیل دست دادم کارن تقریبا میتونست روی پاهاش بیاسته داشتم ذوغ کارن میکردم انگشتم وحشتناک تیر کشید کیان با چشمای درشتش که شیطنت از میبارید داشت گاز میگرفت نامردی خیلی بد گاز میگرفت مامان وباباوداییم باکلی وسیله وارد شدند خودم زدم به اوراه کیان مدام انگشتش میکرد تودهنم ولبم میکشیدپایین منم یه گاز کوچولو خیلی کوچولو ازانگشتش گرفتم(نامردهم خودتونید) دیدم یه جوری داره نگاهم میکنه نامردی نکرد محکم تر گاز گرفت 😣 زنداییم کیان ازم گرفت کمک کردم سفره پهن بشه فکر میکردم شام درست کردن اولین چیز بشقاب سبزی خوردن بعدماست ونون .منتظر کباب یامرغ بلاخره یه چیزی بودم دیدم خیر پنیر ودراخر شیر به اصرار پدربزرگم یه لیوان خوردم مزش یه جوری بود
بابابزرگم گفت شیرگاو میشه دیگه نتونستم بخورم حس کردم حالم یه جوریه شب زود خوابیدیم موقع خوابیدن دیدم یه چیزی اومد روشکمم گوشی ازجلوی چشم بردم کنار دیدم مامان کیان گذاشت رو شکمم اونم داره زل میزنه بهم😢😭 هیچی مجبور شدم نصف رخت خواب بدم بهش دیدم نه نگاهش خیلی یه جوریه کل متکا پتو دادم بهش اخه این انصافه منم رفتم تو الاچیق زیر کرسی بخوابم که تاخود صبح سرماکشیدم صبحم با صدای خروس ساعت پنج بیدار شدم .
دیدم خیر این جوری نمیشه اس دادم به سمانه که میرم پیشش بلاخره صبح بابدبختی بدن درد بیدار شدم گلوم نمیسوخت اما ماهیچه شکمم وپهلو هادرد میکرد وسرمعدم میسوخت گفتم شاید به خاطر گرسنگیه
رفتم سرسفره دیدم واییی😣😖😖 بسم الله گفتم سریع گفتم صداقلله العلی العظیم بلند شد لب به هیچی نزدم همه گفتن توکه چیزی نخوردی بشین ازاین حرفا منم گفتم دست شمادرد نکنه زنگ خونه همون موقع زده شد سمانه بود داشتم شاخ درمیاوردم گفت اومدن لاهیجان وکنار چمخاله خونه گرفتن منم سریع بوسش کردم واقعا نجاتم داد مامانم وسایلم داد ازهمه خداحافظی کردم .
وقتی ویلاش رودیدم فاتحه ام خوندم چون تاساحل ۵دقیقه راه بود منم که خودکشی میکنم با دریا
بعدازمستقر شدنم باباش ازم پذیرایی کرد ناهار گفت چی میخورم منم تعارف تیکه پاره کردم لب ساحل که بودیم موقع نشستن روی شن وماسه ها دلم درد میگرفت دردش مثل دراز نشست بود که وقتی زیاد میرفتم اما عادت داشتم به تعدا زیاد دراز نشست
به سمانه گفتم گفت بابت زیاد نشستنه که درد گرفت 😄😄خندم گرفته بودازخندم خندش گرفت بهش گفتم عاشق این دلیل اوردنتم برای ناهار رفتیم ویلا سرمیز بودیم که دیدم بعله دل وجیگر کباب کردن تشکر کردم شروع به خوردن کردم بابای دوستم گفت تاشب نمیاد خونه
ظرف های ناهار شستیم دیدم سمانه مواد حلوا اماده کرد نگاهش کردم دیدم بغض داره سرش بغل کردم دلداریش دادم گفت هرسال برنامه واسه فوت مادرش همینه کمکش کردم حلوا پخته شد بدن درد منم بیشتر شده بود باکمکش حلوا رو پخش کردیم بین افرادی که لب ساحل بودن غروب که شد بود واقعا غیر قابل تحمل بود باهم دیگه خاطرات مرور کردیم این که چقدر من اذیت میکردم سرکلاس ها وهمش خواب بودم یا از میله کنار پله ها سرمیخوردیم ماشین مدیر پنچل میکردیم واین که چطوری گوشی موبایل هارو داخل کلاس جاساز میکردیم که پیداشون نکنند حتی به ساعت دیواری رحم نکردیم سطل اشغال هم همین طور همه جا جاساز داشتیم یه برگه ومداد از سمانه گرفتم شروع به طراحی چهرش کردم موقع کار کردن پهلو خیلی تیر میکشید داشتم جای چشماش روکاغذ مشخص میکردن یه لحظه به طور وحشتناک قلبم تیر کشید نیازداشتم نفس عمیق بکشم اما قلبم تیرمیکشید وازیه طرف درد پهلو دهنم باز کرده بود واروم نفس میکشیدم امافایده نداشت سمانه ژستش بهم زد شونه ام تکون میداد برام لیوان اب اورد اما نمیتونستم بخورم چندبار سعی کردم نفس عمیق بکشم بدتر تیر میکشید چندثانیه صبر کردم واروم اروم اب خوردم حالم بهتر شده بود باکمک سمانه لباس پوشیدم که بریم دکتر سوار که شدیم هوای ماشین خفگی داشت سریع سانرف ماشین زد باجریان پیداکردن هواحالم بهترشد یه کلینیک شبانه روزی پیداکردیم ازشانسم خلوت بود رفتم برای معاینه شدن مشکل قلبم گفتم چکاب کامل نوشت جوابش روکه نگاه کرد گفت چیزی نمیبینه وباطنه گفت دختراهمشون لوسند خواستم جوابش روبدم سمانه دستم فشار داد کوتاه نیومدم گفتم شایدم شما خوب کارتون بلد نیستید کمی به دکتر برخورد امامن خنک شدم موقع دارونوشتن فاتحه ام خوندم
وقتی داروهام دیدم نیش خندی زدم ولی پاهام سست شد نشستم روزمین سمانه خندش گرفته بود کامل ابکش میشدم روزی ۲حساب کردم دیدم تمومی نداره رفتم اتاق نزریقات یه پسرجوون بود پلاستیک داروبهش دادم گفت اول پنسیلین امتحان میکنم بعدازامتحان کردنش یه ربع گذشت کمی جاش میسوخت ومتورم شده بود
سرش تکون داد وگفت خداروشکر کن ۳تاپنسیلین داشتی اماده شو ۲تاتقویتی داری بابسم الله غلط کردم دیگه تکرار نمیشه ای بشکنه دستت دکتر برگشتم پنبه کشیدنش همانا فروکردنش همانا یه نفس عمیق کشیدم گفت تمومه سمت دیگه رو پنبه کشید دردش مثل قبیله بود
لبم محکم گاز گرفتم مزه خون حس کردم چشام بستم به دوستم گفتم بیدا کنارم وبهش گفتم لبم پاک کنه ودستمال بندازه سطل اونم همین کار کرد وگفت چشمات باز کن نگاش کردم دیدم داره خندش میخوره زدم توبازوش ازخنده داشت منفحر میشد یه تشکر کردیم از کلینیک بیرون اومدیم توی راه همش سوت میزدیم کنار یه سطل زباله ایستادیم وکل داروهاروانداختیم دور توی راه بایه ماشین درافتادیم کلید کنار ترمز دستی برداشتم ویه خط خشگل کنار ماشین انداختیم وپاگذاشتیم به فرار که توی کوچه پس کوچه ها مارو گم کرد تا صبح حرف زدیم درمورد خواستگارش میگفت نظر من وخواست
منم رک وراست بهش گفتم امر خیلی مزخرفیه ازسایه یه مرد درمیایی ومیری زیرسایه یه مرد دیگه واین که هیچ وقت طعم زندگی رویایی خودتو نمیچشی چراکه باید نظرات یه نفر دیگه رو درنظر بگیری توکه داری زیرسایه پدرت زندگی میکنی ازاد تری تاوقتی میری زیرسایه یه نفردیگه اونم سعی داشت متقاعدم کنه
اماسوالی که ازپرسیدم وباعث شدبره توسکوت این بود که میتونه دوست داشتن فردی باورکنه که ازوسط زندگیش سردراورده اونم به صورت رسمی چیزی نگفت بهش گفتم زندگی شخصیه خودشه کاری نکنه که پشیمونی به بار بیاد صبح برگشتم پیش خانوادام واز اتفاقات دیشب حرفی نزدم چون جز نگرانی چیزی به بارنداره واگه خدایی نکرده تیرکشیدن قلبم دوباره تکرار بشه اوموقع یه فکری به حالش میکنم
سلام دوستان عزیز
سهیلا هستم یه مدت بود که خاطره نگذاشته بودم
خاطره که میخوام بگم یه هفته پیش اتفاق افتاد
۲۲بهمن قرارشد شمال باشیم چهارشنبه ظهرحرکت کردیم منتظرمامان بودیم که ازمدرسه بیاد صبحش با دوستم هماهنگ کردم که حاظریم سرکلاس بزنه بابام زود اومدخونه وسایل داخل ماشین جاسازی کرد .
ازیه طرف اصلا دلم راضی به رفتن نبود چون چندتا ازمسابقات فوتبال وفوتسال ازدست میدادم وازیه طرف خواهرم که به خاطر یه سنت مزخرف به اسم ازدواج ورفتن زیر تکلف شوهر حق اومدن نداشت .حالم بدجور گرفته بود مامان بلاخره اومد راه افتادیم نزدیک ها دلیجان بود که پدرم بایه ماشین شاخ به شاخ شد برای من یه امرکاملا عادیه حتی اگه بین دوتا تریلی گیرکنیم .
بین راه چندبار دوستم سمانه زنگ زد اول دبیرستان باهم بودیم ناگفته نمونه دوم دبیرستان تایه جایی باهاش همراهی کردم (رشتش تجربی بود مامان وبابا اصرار داشتن برم تجربی وقتی معدلم رونگاه کردن سریع اسمم رونوشتن اما من واقعا ازرشتش خوشم نمیومد وحتی نشون دادم ازخون فوبیا دارم تااین که واقعا بهم تحمیل شد که فوبیا دارم وبالجبازی کردن های من درس نخوندن هام ازتجربی زدم بیرون رفتم رشته موردعلاقه ام گرافیک )سمانه بعدازتموم کردن دبیرستان کنکورش رو دانشگاه های تهران زد تارفت وامدش به خونه پدریش گرگان راحت تربشه مدت زمانی که باهم حرف میزدیم اصرار داشت برم پیشش
حالا ازاواصرارازمن انکار😂😂 قول دادم یه شب پیشش بمونم بابا اول قبول نکرد امافهمید دوستم کیه وچیه رشتش چیه سریع قبول کرد هنوز امید دارند که برم تجربی
ساعت تقریبا ۱۱ بود که رسیدیم لاهیجان مسیر همیشگی خونه پدربزرگم طی کردیم لیلا کوه وبعد پرش کوه وقتی رسیدیم داییم در باز کرد کیان بغلش بود یه پسر تپلی ۱ ساله که تازه دندونش دراومد ناگفته نمونه توی ماه رمضون اش دندونی دادن دوهفته پیش دندونش دراومد (تنبل هم خودتونید)😂
دلم براش ضعف رفت بغلش که کردم اولین کاری که کرد بینیم روزخم کرد اگه ولش میکردم چشمم درمیاورد واقعا خون دماغ شده بودم باکیان رفتیم تو بعدازوردم دیدم کارن قل کیان بغل بابابزرگمه بازنداییم روبوسی کردم وباسهیل دست دادم کارن تقریبا میتونست روی پاهاش بیاسته داشتم ذوغ کارن میکردم انگشتم وحشتناک تیر کشید کیان با چشمای درشتش که شیطنت از میبارید داشت گاز میگرفت نامردی خیلی بد گاز میگرفت مامان وباباوداییم باکلی وسیله وارد شدند خودم زدم به اوراه کیان مدام انگشتش میکرد تودهنم ولبم میکشیدپایین منم یه گاز کوچولو خیلی کوچولو ازانگشتش گرفتم(نامردهم خودتونید) دیدم یه جوری داره نگاهم میکنه نامردی نکرد محکم تر گاز گرفت 😣 زنداییم کیان ازم گرفت کمک کردم سفره پهن بشه فکر میکردم شام درست کردن اولین چیز بشقاب سبزی خوردن بعدماست ونون .منتظر کباب یامرغ بلاخره یه چیزی بودم دیدم خیر پنیر ودراخر شیر به اصرار پدربزرگم یه لیوان خوردم مزش یه جوری بود
بابابزرگم گفت شیرگاو میشه دیگه نتونستم بخورم حس کردم حالم یه جوریه شب زود خوابیدیم موقع خوابیدن دیدم یه چیزی اومد روشکمم گوشی ازجلوی چشم بردم کنار دیدم مامان کیان گذاشت رو شکمم اونم داره زل میزنه بهم😢😭 هیچی مجبور شدم نصف رخت خواب بدم بهش دیدم نه نگاهش خیلی یه جوریه کل متکا پتو دادم بهش اخه این انصافه منم رفتم تو الاچیق زیر کرسی بخوابم که تاخود صبح سرماکشیدم صبحم با صدای خروس ساعت پنج بیدار شدم .
دیدم خیر این جوری نمیشه اس دادم به سمانه که میرم پیشش بلاخره صبح بابدبختی بدن درد بیدار شدم گلوم نمیسوخت اما ماهیچه شکمم وپهلو هادرد میکرد وسرمعدم میسوخت گفتم شاید به خاطر گرسنگیه
رفتم سرسفره دیدم واییی😣😖😖 بسم الله گفتم سریع گفتم صداقلله العلی العظیم بلند شد لب به هیچی نزدم همه گفتن توکه چیزی نخوردی بشین ازاین حرفا منم گفتم دست شمادرد نکنه زنگ خونه همون موقع زده شد سمانه بود داشتم شاخ درمیاوردم گفت اومدن لاهیجان وکنار چمخاله خونه گرفتن منم سریع بوسش کردم واقعا نجاتم داد مامانم وسایلم داد ازهمه خداحافظی کردم .
وقتی ویلاش رودیدم فاتحه ام خوندم چون تاساحل ۵دقیقه راه بود منم که خودکشی میکنم با دریا
بعدازمستقر شدنم باباش ازم پذیرایی کرد ناهار گفت چی میخورم منم تعارف تیکه پاره کردم لب ساحل که بودیم موقع نشستن روی شن وماسه ها دلم درد میگرفت دردش مثل دراز نشست بود که وقتی زیاد میرفتم اما عادت داشتم به تعدا زیاد دراز نشست
به سمانه گفتم گفت بابت زیاد نشستنه که درد گرفت 😄😄خندم گرفته بودازخندم خندش گرفت بهش گفتم عاشق این دلیل اوردنتم برای ناهار رفتیم ویلا سرمیز بودیم که دیدم بعله دل وجیگر کباب کردن تشکر کردم شروع به خوردن کردم بابای دوستم گفت تاشب نمیاد خونه
ظرف های ناهار شستیم دیدم سمانه مواد حلوا اماده کرد نگاهش کردم دیدم بغض داره سرش بغل کردم دلداریش دادم گفت هرسال برنامه واسه فوت مادرش همینه کمکش کردم حلوا پخته شد بدن درد منم بیشتر شده بود باکمکش حلوا رو پخش کردیم بین افرادی که لب ساحل بودن غروب که شد بود واقعا غیر قابل تحمل بود باهم دیگه خاطرات مرور کردیم این که چقدر من اذیت میکردم سرکلاس ها وهمش خواب بودم یا از میله کنار پله ها سرمیخوردیم ماشین مدیر پنچل میکردیم واین که چطوری گوشی موبایل هارو داخل کلاس جاساز میکردیم که پیداشون نکنند حتی به ساعت دیواری رحم نکردیم سطل اشغال هم همین طور همه جا جاساز داشتیم یه برگه ومداد از سمانه گرفتم شروع به طراحی چهرش کردم موقع کار کردن پهلو خیلی تیر میکشید داشتم جای چشماش روکاغذ مشخص میکردن یه لحظه به طور وحشتناک قلبم تیر کشید نیازداشتم نفس عمیق بکشم اما قلبم تیرمیکشید وازیه طرف درد پهلو دهنم باز کرده بود واروم نفس میکشیدم امافایده نداشت سمانه ژستش بهم زد شونه ام تکون میداد برام لیوان اب اورد اما نمیتونستم بخورم چندبار سعی کردم نفس عمیق بکشم بدتر تیر میکشید چندثانیه صبر کردم واروم اروم اب خوردم حالم بهتر شده بود باکمک سمانه لباس پوشیدم که بریم دکتر سوار که شدیم هوای ماشین خفگی داشت سریع سانرف ماشین زد باجریان پیداکردن هواحالم بهترشد یه کلینیک شبانه روزی پیداکردیم ازشانسم خلوت بود رفتم برای معاینه شدن مشکل قلبم گفتم چکاب کامل نوشت جوابش روکه نگاه کرد گفت چیزی نمیبینه وباطنه گفت دختراهمشون لوسند خواستم جوابش روبدم سمانه دستم فشار داد کوتاه نیومدم گفتم شایدم شما خوب کارتون بلد نیستید کمی به دکتر برخورد امامن خنک شدم موقع دارونوشتن فاتحه ام خوندم
وقتی داروهام دیدم نیش خندی زدم ولی پاهام سست شد نشستم روزمین سمانه خندش گرفته بود کامل ابکش میشدم روزی ۲حساب کردم دیدم تمومی نداره رفتم اتاق نزریقات یه پسرجوون بود پلاستیک داروبهش دادم گفت اول پنسیلین امتحان میکنم بعدازامتحان کردنش یه ربع گذشت کمی جاش میسوخت ومتورم شده بود
سرش تکون داد وگفت خداروشکر کن ۳تاپنسیلین داشتی اماده شو ۲تاتقویتی داری بابسم الله غلط کردم دیگه تکرار نمیشه ای بشکنه دستت دکتر برگشتم پنبه کشیدنش همانا فروکردنش همانا یه نفس عمیق کشیدم گفت تمومه سمت دیگه رو پنبه کشید دردش مثل قبیله بود
لبم محکم گاز گرفتم مزه خون حس کردم چشام بستم به دوستم گفتم بیدا کنارم وبهش گفتم لبم پاک کنه ودستمال بندازه سطل اونم همین کار کرد وگفت چشمات باز کن نگاش کردم دیدم داره خندش میخوره زدم توبازوش ازخنده داشت منفحر میشد یه تشکر کردیم از کلینیک بیرون اومدیم توی راه همش سوت میزدیم کنار یه سطل زباله ایستادیم وکل داروهاروانداختیم دور توی راه بایه ماشین درافتادیم کلید کنار ترمز دستی برداشتم ویه خط خشگل کنار ماشین انداختیم وپاگذاشتیم به فرار که توی کوچه پس کوچه ها مارو گم کرد تا صبح حرف زدیم درمورد خواستگارش میگفت نظر من وخواست
منم رک وراست بهش گفتم امر خیلی مزخرفیه ازسایه یه مرد درمیایی ومیری زیرسایه یه مرد دیگه واین که هیچ وقت طعم زندگی رویایی خودتو نمیچشی چراکه باید نظرات یه نفر دیگه رو درنظر بگیری توکه داری زیرسایه پدرت زندگی میکنی ازاد تری تاوقتی میری زیرسایه یه نفردیگه اونم سعی داشت متقاعدم کنه
اماسوالی که ازپرسیدم وباعث شدبره توسکوت این بود که میتونه دوست داشتن فردی باورکنه که ازوسط زندگیش سردراورده اونم به صورت رسمی چیزی نگفت بهش گفتم زندگی شخصیه خودشه کاری نکنه که پشیمونی به بار بیاد صبح برگشتم پیش خانوادام واز اتفاقات دیشب حرفی نزدم چون جز نگرانی چیزی به بارنداره واگه خدایی نکرده تیرکشیدن قلبم دوباره تکرار بشه اوموقع یه فکری به حالش میکنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 11:24 توسط نویسنده
|