خاطره دلارام جان

سلام. خوبید؟ قبل از خاطره چند تا توضیحات بدم.
توضیحات صفر: خاطره اول ناراحت کنندس:/ خاطره دوم نیست.
توضیحات : همسرم[پرهام] دوتا داداش داره که سه قلوعند[بردیا و بهزاد] و یک داداش کوچولو که ناتنی عه و اسمشم باربده و 14 سالشه الآن.
توضیحات دو: همسرم و داداشاش کلا خیلی پدرشون رو دوست دارند و نسبت بهش حساسند و سعی میکنند تحسینش رو جلب کنند. حتی الآن.

این خاطره واسه چند وقت پیشه که بهزاد سفر بود و خونه نبود. یک سفر کاری غیر منتظره واسه پدرشوهرم پیش اومد که قرار شد همراه همسرشون برن سفر. باربد هم امتحانات ترمش بود و نمیتونست بره باهاشون.  
بردیا هم اکثرا بیمارستان بود و نبود که مواظب باربد باشه و آخرسر با کلی بالا و پایین پدرجون تصمیم گرفت که باربد خونه ما بمونه[چون پرهام ذاتا حسوده، از باربد زیاد خوشش نمیاد و سر همین باربد نباید خیلی بهش نزدیک شه😐اما باربد پرهام رو دوست داره و سعی میکنه بهش نزدیک شه]
موقعی که داشتن میرفتن پرهام شرکت بود اما کلی قبلش پدرجون به پرهام گفته بود که وقتی میاد،باربد رو جون به لب نکرده باشه، پرهامم گفته بود باشه.  بردیا و من و باربد با پدرجون اینا رفتیم فرودگاه که پدرجون باز توصیه هاش به باربد شروع شد: زیاد دو و بر داداش پرهام نرو، پیش دلارام بمون.  درساتوبخون، آمپولتم بزن:/
بعد به بردیا هم گفت: دکتر متخصص(!!!!!) میای آمپول باربد رو میزنیا. [چون بردیا میگه من کلی درس خوندم متخصص شدم کسر شانم میشه سرماخوردگی درمان کنم و آمپول بزنم:)]
بردیا هم فقط گفت: چشم بابا.
باربدم از همونجا اخم کرد ولی چیزی نگفت. فکر کنم امیدوار بود که یادشون بره[ اون سال هر ماه یک آمپول میزد که دردناکم بوده]
بردیا هم مارو رسوند خونه رفت. توی اون مدتی که باربد خونه ما بود همه سعی اش رو میکرد به پرهام نزدیک شه اما پرهام مثل برج زهرمار عمل میکرد و بچه رو می تاروند، اما چون به باباش یه سری قولا داده بود وحشیانه عمل نمیکرد.
آخر سر روزی که باربد باید آمپول میزد بردیا به من زنگ زد که شب میام واسش آمپول میزنم، نمیخواد بیاریش بیمارستان.
شب با کلی آب میوه و غذا تقویتش کردم که آمپول قرار شد بزنه، یهو ضعف نکنه. باربدم نگران امتحان فرداش بود و اصلا حواسش نبود که باید آمپول بزنه.
شب بردیا اومد و اول نشست غذا بخوره. گفتم: باز میری بیمارستان؟
گفت: نه دیگه. فرداروهم میمونم اینجا یکم بخوابم.
گفتم: پس پاشو آمپول بچه رو بزن، الآن پرهام میادا.
گفت: نترس قبل از اون میزنم، اما خوبه نزدیک اومدنش باشه باربدم بترسه.
گفتم: مثل آناستازیا و گرزیلا میمونید واسه باربد. گناه داره.
اونم بی توجه به من بیخیال داشت غذا میخورد که غذارو کشیدم از جلوش گفتم: پاشو آمپولشو قبل از اومدن پرهام بزن بعد غذاتو بخور.
بردیا هم اول سعی کرد غذارو بکشه جلوش که دید نمیشه، گفت باشه:/
بعد رفت از کیفش دو تا آمپول برداشت که گفتم مگه یدونه نی؟
اونم با دلخوری گفت: چون ناخواهری سیندرلام میخوام اذیتش کنم😒
بعدم غر زد: کم بابامونو ازمون گرفت، زن داداششمونم طرفدارشه😐[حسود]
گفتم: بیخیال دیگه، پرهام بیاد اعصابش خرد شه سرخودت هم خالی میکنه ها، به من که کار نداره:)
گفت: آره ها، اینم که بچه نرمال نی، اعصاب خردکنه. این آمپولم باید کنارش بزنه چون بچست و آمپوله قویه. توهم بیا کمک کن نگهش دار.
در اتاق باربد رو بدون اینکه در بزنه باز کرد(!!!) و گفت: زودباش بخواب، کار دارم.[کارش غذا خوردن بود]
باربد هم پشت میز نشسته بود داشت درس میخوند اتود از دستش افتاد گفت: نه....
بردیا هم بی حوصله نشست رو تخت و شروع کرد آمپولو آماده کردن:/ من رفتم باربد رو ناز کردم و گفتم: پاشو آمپولتو بزن، زودتر تموم شه.
گفت: آبجی لطفا... فردا آخرین امتحانمه، هنوز مونده. بذار بخونمش بعد امتحان آمپولمو میزنم.
گفتم: نمیشه که باید امروز بزنی. تاریخ داره. تموم شد بعد بخون، منم میام دوتایی باهم بخونیم.
گفت: آبجی خواهش میکنم، نمرم کم میشه ها.
بردیا هم ک ساکت بود گفت: چون خنگی. وگرنه بدون درس خوندن هم میشه بیست گرفت تو سن تو🙄[ساکت میموند بهتر بود]
باربدم از حرف بردیا بغض کرد که من گفتم: اینو ولش کن....
داشتم حرف میزدم که بگم خنگ نیستی که یهو باربد جیغ کشید دیدم بردیا آمپولرو آماده کرده بلند شده بازوی باربد رو میکشه که بلندش کنه بخوابونتش:/
گفتم: ولش کن بردیا. باربد بیا پیش من...
بردیا هم که قدو هیکلش دوبرابر باربده با زور کشیدش رو تخت که باربدم گریه میکرد و میخواست بره منم همش به بردیا میگفتم: بچه رو ول کنه . به باربدم میگفتم آروم باشه و با این هیولا(اونجا میگفتم داداش!)همکاری کنه. آخر سر باربد که داشت دست و پا میزد نمیدونم چیش شد که آمپوله خراب شد . بردیا گفت خرابش کردی احمق بیشعور. محکم زد رو بازوش که باربد جیغ کشید و بازوشو گرفت که منم دوییدم باربد رو بقل کردم گفتم: عیب نداره، برو یکی دیگه بخر... نزنش...
نخر،من نمیزنم.
بردیا هم گفت: الآن اگه مثل سگ کتک نمیخوری واسه دلارامه، آدم باش.
و رفت. منم رفتم واسه باربد آب آوردم که بخوره و بقلش کردم که گفت: آبجی میشه کتابمو بدی درس بخونم؟ گفتم نمیخواد بخونی. فوقش صبح بیدارت میکنم بخونی.
گفت آخه بابا به داداش پرهام گفته کارناممو بگیره، اگه معدلم بیست نشه خجالت زده بشه که من داداششم چی؟😐
منم گفتم: نمیشه، من خودم زنشم معدلم اصلا بیست نمیشد!
بعد خودش رفت پشت میزش نشست و بازوش رو میمالید، منم رفتم کنارش دوتایی باهم تمرین حل کردیم.
بردیا که اومد اینبار در زد، قبل از اینکه آمپول رو آماده کنه گفت: باربد بخواب حوصله ندارما. بابا گفته آمپولتو بزنی، توهم میزنی.
باربد هم گفت نمیزنم.
چون تو بقل من بردیا نمیومد به زور ببرتش منم گفتم خودم راضیش میکنم . بردیا هم گفت این زبون آدمیزاد نمیفهمه، به هرحال تلاشتو بکن. بعد رفت غذاشو آورد همونجا بخوره.
داشتم با باربد چون میزدم که بردیا گفت: بابا به من گفته آمپولتو بزنم. منم میزنم. حرفی هم نیست
باربدم گفت: به هیچکس اجازه نمیدم بهم آمپول بزنه.
قبل از اینکه من یا بردیا حرف بزنم پرهام گفت هرجور خودت مایلی.
هممون اینقد درگیر جروبحث بودیم ک نفهمیدیم پرهام کی اومد، باربد که قشنگ رنگش مثل گچ شد، بردیا هم گفت: داداش شما برید استراحت کنید من خودم آمپولشو میزنم[ بردیا هرچقدم با باربد بد باشه راضی نی پرهام دعواش کنه] پرهامم گفت: نه دیگه، به هیچکس اجازه نمیده بزنه. بیا اینجا ببینم.
باربد بلند شد رفت پیشش که پرهام گفت: بشین رو تخت.
نشست رو تخت و هیچ حرفی نزد. پرهام به بردیا گفت آمپولو آماده کنه که بردیا هم اون ویتامینه رو آمادش کرد که پرهام گفت: شلوارتو بده پایین... زود باش... نمیخواد بخوابی، بشین همینجوری، بردیا بشین پشتش جاشو که باید بزنه بهش نشون بده، خودش بزنه.
من گفتم: پرهام...
بردیا گفت: داداش نمیتونه که، بذار من واسش بزنه.
پرهامم گفت: دیدی که، نمیذاره هیچکس بزنه. پس خودش میزنه. زود باش جاشو نشونش بده.
بردیا نشست پشتش پنبه زد خواست آمپولو فشار بده که پرهام گفت: باربد آمپولو بگیر خودت بزن؛ بردیا بهت بزنه من میدونم و تو!!! بردیا فقط مواظب باش فلج نشه که ازینی هم که هست بدردنخور تر نشه!
گفتم: پرهام ولش کن!
اونم گفت: تو دخالت نکن.
باربد هم آمپولو گرفت که چشماش پر از اشک شد، بردیا هم دستشو تنظیم کرد که باربد هی سرنگ رو رو باسنش فشار میداد ولی نمیرفت تو و هی اشکاش بیشتر میومد ولی صداش درنمیومد. بردیا خواست کمکش کنه که پرهام نذاشت.
پرهام گفت: تا کی باید وایسیم که تو آمپول بزنی؟
باربد هم گفت: ببخشید داداش، غلط کردم... آمپولم رو بزنید... لطفا...
من گفتم: بس کن پرهام. بچس؛ یه چیزی گفت حالا.
تا حواس پرهام به من پرت شد بردیا آمپولو فشار داد که باربد گفت: آخ...
پرهام گفت: زودباش، پدالو بکش بیرون... زود...
به زور بردیا اینکارو کرد که پرهام گفت: بردیا دستتو جدا کن، زود باش فشار بده.
یه کوچولو ک فشار داد یهو زد زیر گریه سرنگ رو ول کرد که بردیا گرفت.
پرهامم گفت: بردیا یه قطره اش رو فشار بدی ندادیا، باربد زود باش.
من داشت اشکم درمیومد خواستم برم پیش باربد ک پرهام هلم داد از اتاق بیرون درم بست.😐
فقط صدای گریه میومد. آخر سر اینقد در زدم پرهام درو باز کرد که من رفتم پیش باربد بقلش کردم. جای آمپولش پر از خون شده بود چون سرنگ تکون خورده بود، پرهام به بردیا گفت: بعدی رو بزنه.
باربدم با گریه گفت: داداش، لطفا... اشتباه کردم. بچگی کردم.
بردیا هم گفت: داداش بابا ب من گفت بزنم بهش، آمپول قویه مثل ویتامینه یهو فشار بده میمیره.
پرهام قشنگ معلوم بود به زور رو موضعش مونده، گفتم: ب جون میلاد پرهام اگ مجبورش کنی خودش بزنه طلاق میگیرم ازت میرم خونه بابام:)) [والا هیولا!!]
باربدم با گریه گفت: نه آبجی. من اصلا دردم نیومده،  توروخدا از داداش طلاق نگیر😐🤔پرهامم گفت: خیلی خب، فقط بخاطر تو. سریع بخواب بردیا بزنه.
باربد تو همون ثانیه دراز کشید.
پرهامم رفت از اتاق بیرون که به من گفت بیا من محل ندادم اونم عصبانی رفت، بردیا آمپولو آماده کرد اومد پنبه کشید با ناراحتی گفت ببین یه ویتامین چجوری برآمده شده.
احمق الاغ... اه اه... الآن بابا میاد سر من...
آمپولو که فروکرد یذره پمپ کرد باز هق هق باربد بلند شد، قشنگ صداش دیگه گرفته بود گفت: آرووووووممم... آییییییییی....
بردیا هم اعصابش بهم ریخته بود سر کارای پرهام گفت: هیسسسس... بس کن تا نیومده...
باربد همش صورتشو فشار میداد تو بالش منم دستشو گرفته بودم و کمرشو ماساژ میدادم، بردیا هم هی دور آمپولو فشار میداد تا شل شه و تزریق کنه.
باربد دیگه آخراش نفس نداشت که کشیدش بیرون و رفت یه شیاف آورد و واسش گذاشت که باربد فکر کنم کلا سر شده بود و واکنش نشون نمیداد.
منم پیشش موندم تا خوابش برد، رفتم آب بخورم که پرهام اومدباهام حرف بزنه منم جوابشو ندادم چون قهر
کرده بودم باهاش. اونم بدتر از قبل عصبانی شد. فرداش به زور تا دفتر مدیرشون بردمش و امتحانشو جدا از بقیه داد چون خیلی ناجور میلنگید از دو طرف. بعد  امتحان رفتیم که جلوی خونه ی خود پدرجون نگه داشتم گفتم دیگه لازم نی بیای خونه ما، من میمونم همینجا پیشت تا پدراینا برگردن که یهو زد زیر گریه گفت: نه آبجی... لطفا... بذار پیش داداش پرهام بمونم... من اشتباه کردم... دوست دارم پیشش بمونم... خواهش میکنم.
کلی باهاش حرف زدم که باربد حرف خودشو میزد فقط[فکر کنم این تو ژنشونه] بعد برگشتیم خونه ما که باربد آروم گرفت. شبم کلی از پرهام عذرخواهی کرد که بچه بدی بوده ولی پرهام جوابشو نمیداد ک قیافه منو دید گفت: باشه بخشیدم، برو جلو چشام نباش.
با پرهام نیمه قهر بودم[در حد سلام، بیا غذا بخور، شب بخیر] که اونم بعد از یه مدت تلاش واسه آشتی کردن بیخیال شد. روزی که کارنامه میدادن پنجشنبه بود. ما نشسته بودیم خونه و استرس باربد به منم سرایت کرده بود، پنج بار زنگ زدم پرهام ک جواب نداد آخر سرپیام داد تنها بیا پایین.
منم دوییدم پایین، که پرهام کارنامه باربد رو داد، همش بیست بود یدونه نوزده داشت و اون درس آخری رو پونزده شده بود. پرهام گفت: هنوز قهری؟
من: آره:)
پرهام: خیلی خوب. این همه نمره اش بد شده، فکر کنم تنبیهش...
پریدم وسط حرفش: آشتی میکنم به شرطیکه واسش کادو بخری که نمراتش خوب شده.
گفت: نه
منم گفت: باشه. دیگه دوستت ندارم.
اونم گفت: خیلی خب. کوپیدو [خدا عشق یونانی که با تیر عشاق رو دچار عشق اشتباهی میکرد. لقبی ک پرهام به باربد میده] بابامو گرفت کمش نبود زنمم گرفت😐
رفتیم بالا، جلو چشمای من یه مقدار پول بهش داد گفت: بیا اینم کادوی کارنامت، چون دلا گفت بهت بدم://///////
باربدم دویید بقلش کرد(!) تشکر کرد.
آخر سر که پدرجون اومد من کلی غر زدم که پرهام اینجوری کرد اونجوری کرد که پدرجون باربد رو صدا کرد گفت: من مگه از تو پرسیدم نگفتی اذیتت نکرد؟
گفت: بابا... اذیتم نکرد... تازه بهم کادو داد! من خودم حرف گوش ندادم ولی بهم کادو داد!!! داداش باهام کلی خوب بود بهم کادوهم داد!!!!!!! لطفا باز بذارید پیش داداش بمونم
پ ن: پ ن ندارم.
************************
خاطره دوم واسه حدودا 4 سال پیشه.
باربد ده سالش بیشتر نبود، مریض شده بود. مامانشم نمیتونست مجبورش کنه یا قانعش کنه آمپول بزنه یا داروهاشو مصرف کنه اونم حالش بد و بدتر میشد.
تا اینکه یه شب دیگه مادرشوهرم[نامادری شوهرم] خسته شد و به باباش گفت که من هرکاری میکنم باربد داروهاشو استفاده نمیکنه خوبم نمیشه! پدر شوهرمم صداش کرد گفت مامان اینجوری میگه. باربدم گفت نمیزنم! پدرشوهرمم گفت:من که نگفتم بزن، هیچکس مجبورت نمیکنه، بیا بقلم بشین.
باربد هم رفت روی پای باباش نشست که بهزاد(برادرشوهر عزیزم. 28 سالش بود.)گفت بابا همیشه مارو مجبور میکردی بزنیم حالا واسه ته تغاریت عیب نداره؟
پدر شوهرمم گفت: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن:)
بعد از ده دقیقه باز بهزاد گفت: بابا واقعا نمیخوای مجبورش کنی؟
اینبار کلا پدر شوهرم جوابش رو نداد، باربدم کلا بی حال بودهمونجوری نشسته بود سرش رو گذاشته بود روی سینه باباش.
باز ما داشتیم بازی می کردیم بهزاد دوباره برگشت به بابا گفت: بابا مطمئنی؟ ما بودیم می زدیمون تا آمپول بزنیم:/
باباشم گفت:اگه ساکت نشی الآنم می زنمت:)
بهزادم وسط بازی پاشد رفت تو اتاقش گفت خسته شده:)چند دقیقه بعد مادرشوهرم رفت سر غذاها،باربد پرسید: بابا نمیخوای مجبورم کنی آمپولمو بزنم؟:))))) پدر شوهرمم گفت: نه عزیزم، اگه لازم باشه خودت میفهمی که باید بزنی. الآن که نمی زنی، لابد لازم نی!
باربدم بلند بلند زد گریه گفت:چرا لازمه، باید بزنم!!
حالا من تعجب کرده بودم که چی شده یهو نظرش عوض شده! پدرشوهرمم دلداریش میداد میگفت نه، حتما لازم نبوده که نزدی تا حالا.
اونم با گریه میگفت لازم بوده و اشتباه کرده نزده!!ترسیده! بعدم گفت می خوام بزنم!
باباش گفت:مطمئنی؟ الآن میخوای بزنی؟
اونم گفت:آره بابا.
باباجون به من گفت برم به مادرشوهرم بگم آمپولشو آماده کنه بیاره. منم رفتم بعد با مادر شوهرم برگشتیم. باربدم رو مبل دراز کشید شلوارشو داد پایین تا پنبه کشید باز زد زیر گریه گفت نمیخوام نمیخوام! خیلی درد داره!!! بعد هم پاشد نشست.
مامانش گفت:یعنی چی؟ بخواب بزنم زود تموم میشه.
اونم گفت نمیخوام!! مامانش خواست با دست بخوابونتش باز که پدرشوهرم گفت:ولش کن، حتما پسرم تشخیص داده که لازم نیست.  
بعدم از روی مبل بلندش کرد باز نشوندش روی پاش! به مادرشوهرمم گفت برو آمپول رو بنداز دور. من داشتم با پدرشوهرم راجع به شرکت حرف میزدم که بحث تموم شد یهو باربد گفت: بابا ازم ناامید شدی؟ o-O
بابا هم گفت: نه پسرم! چرا ناامید بشم؟
باربدم گفت: چون آمپولم رو نزدم! بابا هم گفت:نه دیگه، تو اگه بدونی واست لازمه دردشو تحمل میکنی! الآن دیدی لازم نیست[بقول همسرم بابا فقط بلدهآدم رو شرمنده کنه:)))]
باربد هم گفت: بابا میشه تو بقلت آمپولمو بزنم؟
باباشم گفت:کسی نمیخواد مجبورت کنه آمپول بزنی! اگه میخوای بری اتاقت برو.
باربدم گفت: نه، من خودم دوست دارم آمپول بزنم. دلارام جون لطفا برو به مامانم بگو من آمپولمو می زنم.
من به پدر شوهرم نگاه کردم ک اونم اشاره کرد منم رفتم، از همون آمپول دوتا داشت که باید بیست وچهارساعتی می زد. بعد مادرشوهرم آماده اش کرد دومی رو کلی هم غر زد که باربد لوس شده! اومد بقل پدرشوهرم به باربد آمپول زد که از اول تا آخرش رو گریه کرد ولی نگفت نمیخوام و لطفا درارید و این حرفا!
بعدم پدرشوهرم بوسیدش و اومدیم شام خوردیم که باز بهزاد غر زد تبعیض اصلا خوب نیست!!
پ ن: اون شب فقط من و بهزاد و باربد و مامان باباشون خونه بودیم.
پ ن۲: آمپول فردا شبش رو باباش نبود و به زور و دعوای بهزاد بهش زدن:/
پ ن۳: برادرم بودهیچوقت شرمنده نمیشد که خودش داوطلبانه آمپول بزنه.
پ ن4: خداحافظ