خاطره دلاراجون
 
سلام یه خاطره جدید! چقد جدیدا فعال شدم:)  امیدوارم حوصلتونو سرنبرم:) اگه سربردم بگید.
توضیحات صفر: خاطره شامل صحنه های ناراحت کننده نمی باشد:)
توضیحات: من ازدواج کردم و دوتا برادر دارم، دانیال(دنی، دنیل) و میلاد که حدود 22 سالشه:/‌
توضیحات دو: یه روز امسال که قرار شد برف بیاد وبرف زیادبود قرار شد عصر بریم واسه بازی تونل شیطون، چون دنی اصرار داشت شب بازی کنیم که کیفش بیشتره[عصر آماده سازی هاش رو میکردن].  من ازشب قبلش رفتم خونه پدرمادرم. [چون همسر اون شب خونه نبود و قرار شد خودش از شرکت بیاد]

خاطره: ساعت حدود ده صبح بود که از خواب پاشدم رفتم پایین دیدم دنی کلی واسه خودش هات چاکلت درست کرده و داره از خودش پذیرایی میکنه، منم نشستم واسم ریخت و شروع کردیم مسخره بازی و خندیدن و حرف زدن. پرسیدم:میلاد کجاست؟ گفت لابد خوابه، هنوز بابا اجازه نداده بازی کنه، اعصابش خرده.
گفتم: تو بابا رو راضی کن. گفت: الآن بگم خودمم نمیذاره برم:/ بذار همون موقع! کاش میلاد اعصابش رو خرد نکنه!
حدود یک ربع به یازده بود که دیدم بابام با شتاب از پله ها اومد پایین و دویید تو حیاط، یک لباس نازکم بیشتر تنش نبود و اصلا جواب سلام منو دنی رو نداد.
دانیال گفت: فکر کنم باز میلاد یه غلطی کرده، لباس بپوش بریم ببینیم چی شده، واسه بابا هم لباس بیار.
یک ژاکت گرم هم واسه بابام برداشتم دوییدم تو حیاط که از خنده نتونستم جلوتر برم. میلاد آدم برفی درست کرده بود و لباسای بابامو تنش کرده بود و همون سبک بابام با برگ سوزنی های کاج براش مو گذاشته بود، روی یه تیکه مقوا هم نوشته بود ٭٭من ظالم ترین و ستمگرترین پدر دنیا اجازه نمیدم پسر 22 ساله ام اندکی تفریح کند٭٭ بعد مقوا رو زده بود به چوب و داده بود دست آدم برفیه:))))) بابامم داد میزد: از ساعت چنده تو این برفی؟ چرا لباس گرم نپوشیدی؟ تو بزرگ شدی؟ ۲۲ سالته؟ مغزت اندازه یک بچه دو ساله هم نیست.
میلادم هی میگفت: بابا میخواستم اعتراض کنم لطفا بذار بازی کنم، من که دیگه خوب شدم.
بابامم اصلا گوش نمیداد، دنی هم هی میخواست وساطت کنه که میلاد یهو گفت: اگرنذاری بازی کنم یواشکی میرم بینی مو عمل میکنم[چون تنفس میلاد مشکل داره نباید عمل زیبایی کنه، اما یک دکتر پیدا کرده بود ک حاضربود عمل کنه]
اینو که گفت بابام افتاد دنبالش که بزنتش:)) میلادم فرار کرد تو کوچه. بابامم دنبالش:)) من داشتم بلند بلند میخندیدم  که دنی ک خودشم خندش گرفته بود گفت: تو برو، بابا سکته نکنه، لباسم تنش کن. منم میرم ماشین رو بیارم تا میلاد رو نبریم دکتر بابا آروم نمیشه
بعد موبایلشو درآورد از آدم برفیه عکس بندازه[کلا یکم خونسرده] منم رفتم دنبال میلاد که تا پارک سر کوچه رفتم. دیدم اونجا میلاد رفته بالای یکی از این وسیله های بازی داره داد میزنه: ای مردم، آقایون خانما... جونم به لبم رسیده، میخوام داد بزنم.
بابامم هی میگفت میلاد زشته بیا پایین، میلادم میگفت: اگ بیای جلو از همین جا می پرم تو برف کل لباسا و تنم برفی میشه ها.
من خواستم میلاد رو راضی کنم که برگرده باز داد: مردم... مردم توروخدا یه دقیقه بیاید به حرف این جوون گوش کنید، فیلمم نگیرید:)
چند نفری که تو پارک بودن جمع شدن که میلاد گفت: من یه جوون 22 سالم که عاشق شدم! جرمم چیه؟ عاشقی! من و دختر این آقا[به بابام اشاره کرد] باهم نامزد بودیم که ایشون دخترشون رو نامزد منو بجای من دادن به یه پیرمرد شکمو احمق جدی بداخلاق عنق که خیلی هم بیریخته به اسم پرهام:)) [پرهام اینجوری نی، فقط میلاد یکم مشکل داره باهاش] فقط چون پولداره:) این انصافه؟
بابام گفت: میلاد بیای پایین الآن کاریت ندارم!
میلادم کلا خوشش اومده بود از شنونده داشتن نمیومد پایین گفت: دختر مثل دسته گلش رو:) داده به اون احمق بدعنق که باید واسه تحملش کور و کر باشه آدم!!!!!!!! اسمشم گفتم؟ اسمش پرهامه؟
بابا اصلا به من توجه نمیکرد که ژاکتش روبپوشه تا دانیال رسید و بابا رو به زور تا ماشین برد و سوارش کرد، یکی از همسایه هامونم اونجا رسیده بود واسه مردم توضیح میداد:)))) دانیال گفت: میلاد بیا پایین.
میلادم گفت: نمیام.
دنی گفت باشه، شروع کرد سگک کمربندشوباز کردن که میلاد گفت اگ بیام به بابا میگی بازی کنم بعدم نزنی؟
دانیالم بی توجه داشت کمربندشو درمیاورد ک میلاد پرید پایین گفت: باشه ، بریم:/
وقتی دنی دید میلاد کوتاه اومده کمربندشو بست گفت: باشه بهش میگم.
منو میلاد عقب نشستیم، تا خود مطب دکتر، بابام داد و بیداد میکرد سر میلاد منم دهن میلاد رو گرفته بودم جواب نده:)) بعد رسیدیم مطب که من حواسم پرت شد میلاد و بابا میخوان پیاده شن لباس گرم تنشون نی، میلاد گفت: من حالم خوبه، واسه چی باید بیام؟
همون لحظه بابام پیاده شد گوش میلاد رو کشید که میلاد داد زد: آیییی.... بابااااااااا[کلا متوجه نی نباید آبرو ریزی کنه]  منو دانیالم دوییدیم که زودتر سوار آسانسور شدن ما بهشون نرسیدیم:/
دانیال گفت کاش به بازی برسیم:)
از پله ها رفتیم بالا بابا هنوز گوش میلاد رو گرفته بود که منو دانیالم رفتیم، دنی شروع کرد حرف زدن با بابا و آرومش میکرد که مریض دکتراز مطب اومد بیرون و ما رفتیم تو:) [کلا خیلی هم ضایع بود که واسه یه پسر 22 ساله که زیادم مریض نبود سه نفر اومده بودن] دکترم خندش گرفت پاشد با بابا سلام و احوالپرسی کرد؛ بعد به میلاد گفت: باز چی کار کردی این دوست ما اعصابش خرده؟
میلادم نشست رو صندلی کناری صندلی دکتر، چایی دکتررو برداشت سر کشید گفت: دکتر جونم زبان فارسیت ضعیف بوده ها، دوستت اعصاب منو خرد کرده.
بابام بهش چشم غره رفت ولی دکتر نشست کلی میلاد رو معاینه کرد که آخرش گفت: زیاد مریض نشده؛ خطری نی!! نگاه بابامو دید که گفت: البته اگه سرمای زیادبخوری ممکنه دوباره دچار مشکل بشی، الآن دارومیدم تا به نحوی جلوگیری شه.
میلادم اخم کرد گفت: مثلا دکتری!! فقط میخوای جلو بابام خودشیرینی کنی:)
قبل از اینکه بابام پاشه میلاد رو دعوا کنه دکتر سریع گفت: یکی ازآمپولاشو دارم. بیا بزن. واست خوبه بدو.
میلاد خواست حرف بزنه که دنی کشیدش از رو صندلی و بردش سمت تختی که رو مطب دکتر بود میلادم داد زد: این انصاف نی! من واقعا مریض نیستم.
دکترم هی مریضیشو توضیح میداد که با اینکه پیشرفته نی ولی دارو لازمه و الکی دارو نداده ولی میلاده دیگه!! هی اذیت میکرد تا دنی به زور خوابوندش، منم پیش بابام نشستم دستشو بوسیدم. یکم آروم شده بود دیده بود میلاد مریضیش مهم نیست.
دنی تا شلوار میلاد روداد پایین میلاد گفت: نمیخوااااممممم. بابااااا ببخشیددددد... تقصیر من نبود اصلا.
آمپولو که زد فقط یکم آخ آخ کرد که دنی شلوارشو درست کرد، نشوندش که دکتر یهو به بابام گفت: مهرداد توهم مریض شدیا!
میلاد یهو اینقد ذوق کرد که حد نداشت، با خوشحالی گفت: من تاحالا آمپول زدن بابامو ندیدم،توروخدایدونه آمپول بدین بهش، میشه یه کتگوری آمپول بدین من انتخاب کنم؟😐
دنی هم دست میلاد رو گرفت کشیدش بیرون از اتاق که میلاد هم همش التماس میکرد بمونه تماشا کنه، بعد دکتر بابامو معاینه کرد که یکی دوتا داروداد که شامل آمپول نبود.
رفتیم داروخونه وداروهای میلاد رو گرفتیم که یک آمپول دیگه مونده بود که میلاد اصرار داشت این واسه باباست نه اون:/
آخر بابا تهدیدش کرد اگر یک کلمه دیگه حرف بزنه میبرتش وسط اتاق تزریقات جلوی همه میخوابونتش رو پاش:/ که میلاد ساکت شد، ولی وقت دنی داشت میلاد رو میبردتزریقات گفت: تو و دلا با مامانید منو بابا باهم، جفتمون اسممون با٭م٭ شروع میشه، پس من بابارو میبرم آمپولشو بزنه:) باباهم به منو دنی گفت شما برید توماشین، بعد میلاد رو برد و آمپولشو زد و آخرم میلاد بدون اجازه بابا تونل بازی کرد.
پ ن: خاطرات تونل شیطون کلا دیگه بخوام بگم مثنوی میشه:)
پ ن: دکتر میخواست بابارو دلداری بده که میلاد هیچیش نیست، وگرنه داروالکی نداده.
پ ن۳: بابام واقعا حق داره از دست میلاد عصبانی بشه، روی میلاد خیلی حساسه.
پ ن۴: من خودمم زیاد با خاطره ناراحت کننده موافق نیستم. خاطره قبلم از دستم در رفت🌹
پ ن۵: امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم
پ ن ۶: میلاد اصرار داشت بابام باید به همچین پسر خلاقی افتخار کنه، در آخرم همگی من جمله بابام با آدم برفیه عکس انداختیم