خاطره فاطمه جون
سلااااااااااام
خب معرفی مجدد بکنم خودمو(فاطمه هستم ۱۷سال)این خاطره که میخوام بگم مربوط میشه به وقتی که ۹سالم بود یادمه من و ابجیم( اون موقع ترم ۳دانشگاهش بود ) سرما خورده بودیم ولی حال ابجیم اون موقع خیلی بد بود..ولی من اونقدر حالم بد نبود به خاطر همین کسی متوجه نشده بود که سرما خوردم 💃💃💃 خلاصه مامان جان هر دارو گیاهی بود ب خورد الهام (ابجیم )میداد ولی اصلا حال الهام تغییری نمیکرد و حالش بدتر میشد ب حدی ک اصلا توان بلند شدن نداشت الهام بر عکس من اصلا از آمپول نمیترسه ولی نمیدونم چرا دکتر نمیرفت🤔🤔🤔روز بعدش من خواب بودم دیدم دست یه نفر رو پیشونیمه ترسیدم وسریع چشامو باز کردم ک دیدم بابامه گفتم چی شده بابا ؟؟؟گفت من باید بگم چی شده یا شما ؟سرما خوردی و چیزی نمیگی سریع بیا صبحونه بخور که تو و الهامو ببرم دکتر 😩😩😩😩😩😩 هر چی گفتم خودم خوب میشم و نریم دکتر قبول نکرددیگه تسلیم شدمو گفتم باشه 😞ولی به شرط اینکه بابام ب دکتر بگه ک واسه من آمپولننویسه (چه خوش خیال بودم من ....هی خداااا)خلاصه رفتیم و منتظرشدیم تا نوبت من و ابجیم بشه نوبتمون ک شد الهامو اشاره کردم ک تو اول برونشست و دکتر معاینش کرد و براش نسخهنوشت و نوبت من شد 😢معاینم ک کرد گفت گلوت عفونت کرده و تبتم زیاده دفترچمو از بابام گرفت تا میخواست شروع کنه بنویسه ب پای بابام زدم یعنی بگو دیگ برام امپولننویسه اما بابام فقط برام لبخند زد و هیچی نگفت (آخه چرا 😩😩😩😩)نسخه ک نوشت مهر کرد و داد ب بابام تشکر کردیم و اومدیم بیرون بابام رفت داروها رو گرفت و اومدواسه ابجیم ۶تا آمپول بود دقیق نمیدونم چیا بودن ولی واسه من ۳تا بودن یکدومشون پنی سیلین بود بقیشو نمیدونم رفتیم تزریقات و بابام فیش گرفت منتظر شدیم تا نوبتمون بشه در همین زمان ب بابام همش میگفتم من آمپول نمیزنمو بریم خونه هر چی گریه کردم و التماس فایده نداشت و قبول نکرد حالا من داشتم از استرس میمردم ولی الهام عین خیالش نبود و همش میگفت چرا نوبتمون نمیشه 😕ک در همین حال صدامون کردن و دارو هارو دادیم ب پرستار ک گفت یکدومتون بخوابه طبق معمول اول الهام رفت (دیگ بزرگتر اول اون باید بره😝😝)رفت پشت پرده روی تخت دراز کشید و آماده شد پرستارم داشت امپولاشو حاضر میکرد حاضر ک شد رفت پشت پرده به الهام گفت حاضری ؟؟؟اونم گفت اره پنبه کشید و سوزنو فرو کرد و شروع به تزریق ولی الهام هیچی نمی گفت 😢😢 حتی یه اخ ...... اون تموم شد دومی رو برداشت پنبه کشید و فرو کرد ولی بازم هیچی نگفت 😳😢رفت سومی سر اونم هیچی نگفت با خودم همش میگفتم یا امپولش درد نداره یا پرستار داره خیلی خوب میزنه ☺️☺️☺️خلاصه امپولای الهام تمام شد و نوبت ب من شد ک زدم زیر گریه و میگفتم نزنم و درد داره و میترسم ولی قبول نکردن ب زور منو روی تخت گذاشتن و و آمادم کردن ولی من تکون میخوردم و سعی میکردم بلند بشم الهام ک دید نمیتونه کنترلم کنه رفت از پرستار اجازه گرفت که بابام بیاد ☺️ بابام ک اومد گفت آخه من به تو چی بگم 😕 گفتم من آمپول نمیخوام بزارین برم اما بازم قبول نکرد و اومد پاهامو گرفت الهاممدستامو پرستار اومد و پنبه کشید گفت نفس تا کشیدم سوزنو فرو کرد خیلی خیلی درد داشت اصلا نمیتونستم دردشو تحمل کنم و کلی جیغ کشیدم الهام همش میگفت آروم باش اما من انگار نه انگار بیمارستان رو روی سرم گذاشتم😂😂خلاصه تموم شد و نوبت ب دومی شد این یکی زیاد درد نداشت و هیچی نگفتم تموم شد رسید ب سومی پنبه کشید و پمپ کرد خیلی میسوخت و همش ناله میکردم و میگفتم در بیارین و خیلی میسوزه میگفتن داره تموم میشه ولی مگ از تموم شدن بود خلاصه تموم شد و کشید بیرون ولی بازم جاش میسوختاز روی تخت پاشدم و بابام از پرستار تشکر کرد و اومدیم بیرون رسیدیم خونه سریع رفتم پیش مامانم و بهش گفتم بابا منو گول زد ب دکتر نگفت ک برام آمپول ننویسه مامانم هم قربون صدقه ام میرفت و میگفت عیبی نداره عزیز دل من بجاش حالت خوب میشه گلکم دیگ اینقدر باهام حرف زد تا خوابم برددیگ اون آمپول آخرین آمپولی بود که زدم تا ب الان وقتی مریض میشم نمیزارم کسی بفهمه اگه بفهمن هم نمیرم دکتر 😊😊ولی ی چند مدته که پهلوهام درد میکنهب کسی هم چیزی نگفتم