خاطره سانازجان
خاطره سانازجان
سلام سانازهستم ازکرمانشاه میشه گفت دوسال بااین وبلاگ آشناهستم وبیشتر بچه ها رو میشناسم . من ۲تاخواهر دارم یه دونه برادرکه همه ازدواج کردن خودم فوق دیپلم الهیات دارم از حوزه علمیه خواهران ودیپلم کامپیوتر ازآموزشگاه های آزاد . قبل ازشروع خاطره جان باختن برخی ازپزشکان وپرستاران کرمانشاه که درحادثه هوایی امروز یاسوج رو تسلیت میگم
اماخاطره:من به خاطرآلرژی شدیدی که به خاطر شغلم دارم خیلی اذیت میشم طوری که دیشب تا صبح نتونستم بخوابم تنگی نفس شدید ودردگوش هم اضافه شده بود یعنی تا صبح جان کندم انقد حالم خراب بود😓😓 به سختی مرخصی گرفتم ورفتم درمانگاه که خداروشکرخلوت بود سریع رفتم داخل که بلافاصله دکتر من رو شناخت ولبخندملیحی زد وگفت خانم .....فامیلم به خاطرآلرژی آمدی واسه ش توضیح دادم که دیشب چقدر اذیت شدم معاینه کرد وعصبی شدقیافه دکتر😡 که چرا انقد دیرمراجعه کردم اخه گوشم وسینوس هام به شدت عفونی شده دفترچه رو گرفت بهش گفتم سفتریابنویس داخل سرم نگاهم کرد😠😠 گفت توکه تجویز بلدی چرا اومدی دکتر قیافه من😳 دیگه حرفی نزدم رفتم داروها روگرفتم سه تا سرم بود یه دونه آمپول دیکلوفناک ۳تاسفتریا ویه نوروبین ویه آمپول تریامنیسلون وتعدادی قرص واسپری بینی بکلومتازون رفتم تزریقات که سه تا آمپول جدا کرد گفت سفتریا رو داخل سرم میرزم منم گفتم اول آمپول ها روبزن چون دارم خفه میشم اولی ودومی رو که زد زیاد درد نداشت ولی سومی هرلحظه دردش بدترمیشد انگارسرب داغ توم پام خالی میکرد من عادت ندارم سفت کنم یا دادبکشم فقط اروم گریه میکنم تا کشید بیرون واقعا مردم وزنده شدم پرستاره گفت اگه آماده ای تا سرم وصل کنم برگشتم
پام درد گرفت کش رو بنده به دستم گفتم میشه روی دستم وصل کنی پرستاره نگام کردگفتم چی خوب روی دست چپم وصلش کن بعدظهرباید برم سرکارنمیتونم بنرجابه جاکنم اونم روی دستم وصل کردکه یه کم دردم گرفت ویه دونه آمپول داخل سرم ریخت الانم خداروشکربهترم
پ ن پ: من چون ضعیف هستم بیشترآمپول هارواز طریق سرم دریافت میکنم
پ ن پ: هرچند دیر شده ولی به آقا پارسا تبریک میگم انشاالله که خوشبخت بشن
پ ن پ: درپایان از مدیر وب تشکرمیکنم
سلام سانازهستم ازکرمانشاه میشه گفت دوسال بااین وبلاگ آشناهستم وبیشتر بچه ها رو میشناسم . من ۲تاخواهر دارم یه دونه برادرکه همه ازدواج کردن خودم فوق دیپلم الهیات دارم از حوزه علمیه خواهران ودیپلم کامپیوتر ازآموزشگاه های آزاد . قبل ازشروع خاطره جان باختن برخی ازپزشکان وپرستاران کرمانشاه که درحادثه هوایی امروز یاسوج رو تسلیت میگم
اماخاطره:من به خاطرآلرژی شدیدی که به خاطر شغلم دارم خیلی اذیت میشم طوری که دیشب تا صبح نتونستم بخوابم تنگی نفس شدید ودردگوش هم اضافه شده بود یعنی تا صبح جان کندم انقد حالم خراب بود😓😓 به سختی مرخصی گرفتم ورفتم درمانگاه که خداروشکرخلوت بود سریع رفتم داخل که بلافاصله دکتر من رو شناخت ولبخندملیحی زد وگفت خانم .....فامیلم به خاطرآلرژی آمدی واسه ش توضیح دادم که دیشب چقدر اذیت شدم معاینه کرد وعصبی شدقیافه دکتر😡 که چرا انقد دیرمراجعه کردم اخه گوشم وسینوس هام به شدت عفونی شده دفترچه رو گرفت بهش گفتم سفتریابنویس داخل سرم نگاهم کرد😠😠 گفت توکه تجویز بلدی چرا اومدی دکتر قیافه من😳 دیگه حرفی نزدم رفتم داروها روگرفتم سه تا سرم بود یه دونه آمپول دیکلوفناک ۳تاسفتریا ویه نوروبین ویه آمپول تریامنیسلون وتعدادی قرص واسپری بینی بکلومتازون رفتم تزریقات که سه تا آمپول جدا کرد گفت سفتریا رو داخل سرم میرزم منم گفتم اول آمپول ها روبزن چون دارم خفه میشم اولی ودومی رو که زد زیاد درد نداشت ولی سومی هرلحظه دردش بدترمیشد انگارسرب داغ توم پام خالی میکرد من عادت ندارم سفت کنم یا دادبکشم فقط اروم گریه میکنم تا کشید بیرون واقعا مردم وزنده شدم پرستاره گفت اگه آماده ای تا سرم وصل کنم برگشتم
پام درد گرفت کش رو بنده به دستم گفتم میشه روی دستم وصل کنی پرستاره نگام کردگفتم چی خوب روی دست چپم وصلش کن بعدظهرباید برم سرکارنمیتونم بنرجابه جاکنم اونم روی دستم وصل کردکه یه کم دردم گرفت ویه دونه آمپول داخل سرم ریخت الانم خداروشکربهترم
پ ن پ: من چون ضعیف هستم بیشترآمپول هارواز طریق سرم دریافت میکنم
پ ن پ: هرچند دیر شده ولی به آقا پارسا تبریک میگم انشاالله که خوشبخت بشن
پ ن پ: درپایان از مدیر وب تشکرمیکنم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ ساعت 10:30 توسط نویسنده
|