خاطره دکترمهدیه عزیز
به نام خالق خلاق زیبایی ها
سلام به روی ماهتون حالتون خوبه؟ سلامتید؟ زندگی باب میل هست؟ مهدیه هستم فکر کنم دیگه نیاز به معرفی نباشه اومدم خاطره امروز رو واستون تعریف کنم خاطره:
فکر کنم هفته پیش بود که تو بیمارستان بیماران رو ویزیت میکردم که یه دختر خانم جوان که حدودا بیست ساله بود با مادرشون اومدن داخل بعد از احوال پرسی مادرشون توضیح داد که چند وقتیه که سردرد و سرگبجه های شدید و گاهی حالت تهوع دارن گفتم بی زحمت رو تخت دراز بکشید که ترسیده بود و دستاش یخ بود اسمشو پرسیدم که گفت پریا هستم.گفتم باور کن کاری نمیخوام بکنم این قدر ترسیدی اصلا من خواهر بزرگت آدم که از خواهرش نمیترسه گفت مگه شما چند سالتونه گفتم حدس بزن؟ گفت سی سالتونه؟ گفتم یه خرده بیشتر . یه خرده آروم شده بود یه سری علایم دیگه مثل تاری دید و بی حس شدن دست و پا و محل دقیق درد و....هم ازش پرسیدم که یه مشکوک به تومور شدم براش چند تا ازمایش نوشتم که انجام بده و بیاد که فک کنم آخرای ساعت کاریم بود که منشی اومد داخل گفت همون مادر و دخترشون اومدن که اومدن داخل و یه خرده گپ زدیم و جواب ازمایشارو دیدم که حدسم درست بود تومور بود اونم تو ناحیه خیلی حساس مغز تقریبا پشت سر ؛ یه لحظه قفل کردم چجوری بگم پریا هنوز خیلی جوان بود و البته حساس. بلافاصله مادرش پرسید چیشده خانم دکتر؟ منم یه خرده از تومورها و انواعش اینکه یه سریاشون خیلی راحت درمان میشن گفتم بعد گفتم متاسفانه دختر شما هم یه توده دارن که مادرش شوکه شده بود و نمیدونست چی بگه پریا هم گریش گرفته بود یعنی چه من میمیرم؟ گفتم پس من یه ساعته چی میگم عزیزم الان یه عالمه ادم تومور دارن و راحت زندگیشونو میکنن خلاصه یه خرده باهم حرف زدیم که فهمیدم نگران نامزدشه که ولش کنه ،بعد اینکه یه خرده اروم شد مادرش گفت حالا باید چیکار کنیم گفتم باید بیوپسی(بافت برداری) انجام بدیم که براشون توضیح دادم چیه و قرار شد سه روز پیش برای بیوپسی بیان که نیومدن و وقتی که از بیمارستان تماس گرفتیم مادرش گفت مگه شما نگفتید تومور ساده ای هست گفتم خانم اگه یه سرماخوردگی ساده رو هم بهش رسیدگی نشه میتونه کشنده باشه چه برسه به تومور ؛ بعد یه خرده توضیح دادن قرار شد امروز بیان که خداروشکر تشریف اوردن یکی از پرستارا بهم اطلاع داد که اومدن گفتم که برای بیوپسی امادشون کنن و بعد ویزیت بیماران بخش رفتم پیش پریا که دیدم با یکی از پرستارا داره بحث میکنه رفتم دیدم هنوز امپولاشو نزده و داره گریه میکنه خانم پرستار... گفتن سلام خانم دکتر خسته نباشید گفتم سلامت باشید ممنونم پریا هم گفت سلام خانم دکتر گفتم سلام به روی ماهت ابجی کوچولو خوبی؟ گفت نه چرا باید امپول بزنم؟ یه خرده باهاش حرف زدم و همچنین خانم پرستار...(که خدا حفظشون کنه واقعا مهربونن) داشتن با ارومی باهاشون حرف میزدن که کم کم داشت راضی میشد برگرده اروم شلوارشو کشیدم پایین و ایشون پنبه کشیدن و با بسم الله فرو کردن که ای ای میکرد اخرشم گفت تو رو خداااااااااا!!!! گفتم تمومه عزیزم. و دومین امپولش واقعا خیلی درد داشت که بهش گفتم پریا جان این آمپولت یه خرده درد داره تحمل کن باشه؟ پریا:نه نه بخدا نمیتونم گفتم ارووووووم که ایشون سوزنو فرو کردن فقط یه سی سی تزریق کردن که پریااااا داد زد و سفت کرد من : پریا شل کن سوزن تو پات میشکنه پرستار: دخترم نمیتونم تزریق کنم شل شل باااااش پریا: خداااااااایااااااا منو از دست اینا نجات بده ایییی پامو قطع کردین درش بیااارین خواهش میکنم هرچی ایشون گفتن شل نکرد و فقط داد میزد که کلی بالای تزریقرو ماساژ دادم تا شل کرد و خانم پرستار تزریق کردن و درش اوردن و جاشو واسش ماساژ دادن که همچنان گریه میکرد یه خرده حرف زدم که نامزدش اومد داخل و خیلی ازم عذر خواهی کرد و با محبت با پریا برخورد کرد کلی ذوق کردم خلاصه بعد تزریق باید برای بیوپسی آماده میشد که اولش میخواستم با بیحسی موضعی انجام بدم ولی دیدم اصلا تحملش رو نداره که بیهوش کردیم و بیوپسی انجام شد و الان پریا حالش بهتره.
پ ن: من تو یکی از خاطرات وب یه جمله ای دیدم * این همه برای پزشکی زحمت میکشم ولی به اندازه آقا بها نمیدن* میخوام راجع به این جمله حرف بزنم چون خیلی از دانشجوهای دختر رو دیدم که دغدغشون همینه ببینید قبول دارم که پزشک آقا مقبولیت بیشتری داره اما این اتفاق فقط در پزشکی نیست نود درصد شغل ها همینن خانم بخاطر خانم بودنش...
اما این همیشگی نیست ما میتونیم تغییرش بدیم و قطعا موفق میشیم من خیلی پزشکان خانم رو دیدم که ظرافت کارشون رو آقایون نمیتونن انجام بدن که واقعا عالین.من خودم وقتی دوره تخصصمو تموم کردم و رییس بخش منو به عنوان پزشک متخصص معرفی کرد یه عده ای از آقایون و حتی عده ای از خانما خندیدن و این منو به شدت ناراحت کرد چون سالها برای درسم زحمت کشیدم اما من دقیقا از همون روز تا یک سال شب و روز سخت کار کردم و چند تا مقاله پزشکی درباره مغز با کیفیت عالی نوشتم و میتونم بگم تو اون یکسال تموم کتاب هایی که استاد های تاپ دنیا نوشتن رو خوندم و تحقیق کردم که همه اینا در تشخیص و درمان بسیاری از بیماری ها بهم کمک کرد بعد یکسال کار کردن به خاطر دارم همونایی که برخورد خوبی باهام نداشتن ازم عذرخواهی کردن و گفتن فکرنمیکردن این قدر عالی عمل کنم و تمام اینا باعث شد رزومه خوبی هم داشته باشم بعد از اون یکسال تا الانمن همچنان کار میکنم و حاصل این سختی ها پروژه سنگینی هست که با تمام وجودم براش زحمت کشیدم ؛ هدفم از گفتن این حرف ها این بود که دوستان عزیز اگر کسی چه خانم و چه آقا خودتون و توانایی هاتونو زیر سوال برد باهاش بحث کنید که ایمان داشته باشید بی نتیجه خواهد بود و در عمل بهش ثابت کنید که شما هم میتونی عالی باشی، و من اگر الان اعتبار ناچیزی دارم مدیون کار و تلاش سختم و حمایت های شهاب عزیزم هستم .
پ ن:دوستان لطفا برای این پروژه دعا کنید چون میتونه جان خیلی هارو نجات بده.
پ ن: این دفعه جواب تک تک کامنتارو میدم.
ممنون ببخشید طولانی شد.
خداحافظ