خاطره نازگل خانم
سلام.نازگلم. 15 سالمه.میخوام یکی از خاطرات 6 سالگیمو براتون تعریف کنم.
جمعه بود و من به شدت سرما خورده بودم. حالم داغون بود و صدام درنمیومد. بابا و مامان مجبور شدن منو ببرن درمانگاه. تو اون دوران از دکتر هم واهمه داشتم چه برسه به امپول!خلاصه رفتیم درماناه و از اونجایی که خلوت بود زور رفتیم داخل. یه دکتر پیری بود.منم از بس قبلش گریه کرده بودم تمام صورت و چشمام قرمز شده بود!دکتره گفت چت شده خانم کوچولو!دهنتو باز کن ببینم. اوه اوه اوه اوضات خرابه. بعد هم شروع به نوشتن نسخه کرد.اومدیم تو ماشینو بابا رفت دارو هارو گرفت.برگشتیم خونه رفتم تو اتاقم دراز کشیدم.صدای بابا رو شنیدم که میگفت راحله اون پنبه الکلو بردار بیار.نازگل رو هم صدا کن.
یخ کردم!صدای پای مامان رو تا شنیدم رفتم پشت در اتاقم و در رو محکم فشار دادم.
نازگلکم درو باز کن.یه امپول کوچوله.بزن که زود خوب بشی. جیغ میکشیدم و میگفتم نمیخوام.من اصلا میخوام از مریضی بمیرم! مامان درو هل داد و اومد داخل.بغلم کرد و به زور منو برد پیش بابا. دمر خوابوندو لباسمو کشید پایین. گریم تمومی نداشت.مامان محکم پاهامو گرفت و بابا هم بدون معطلی پنبه رو کشیدو امپولو فرو کرد!نفسم بالا نمیومد.بابا میگفت شل کن.نمیتونم تزریق کنم.اما کو گوش شنوا!بالاخره تموم شد و کشید بیرون.بعد هم لنگان لنگان رفتم سمت اتاقمو باهاشون قهر کردم! شبش مامان با یه لیوان شیرموز اومد تو اتاقمو و کلی ازمو کشید تا اشتی کردیم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 0:45 توسط
|