سلام من اومدم یه خاطره دیگم بگم چون پزشکم خیلی از این جور اتفاقا برام پیش میاد یه روز تو مطب نشسته بودم و بیمارم نداشتم سرم تو گوشی بود که یه مریض اومد یه دختر کوچولو خیلی خوشگل همراه یه مرد حدودا بش میخورد ۳۰اینا بچه هم ۴سالش بود بچه هم دیده بودم از بیمارای خودم بود چون من دفعه ی پیشش براش امپول نوشته بودم بیچاره ازم میترسید فقط تو بقل باباش خودشو چسبونده بود و گریه میکرد اخرش باباش گذاشتتش رو تختو معاینش کردم که سرما خورده بود و حالش بد بود ی کمیم تب داشت نسخه رو نوشتم دادم دست باباش واسش یه شیاف نوشته بودم و یه دگزا و چن تا شربت این دخترم هی گریه میکرد اروم اروم تو مطب حدودا سه پزشک هس و تزریقاتم هس باباهه هم مثل این که نسخه رو گرفته بود و اومده بود که امپولشواونجا بزنن که صدای جیغ داد بچه هه اومد و من رفتم بیرون ببینم چی شده دیدم که دستو پاشو گرفتن میخوان با زور بزنن بش منم دلم سوخت رفتم گفتم که بده خودم واسش میزنم با پرستاره و باباهه هم گفتم برن بیرون یه ذره باش حرف زدم اروم که شد الکلو زدمو امپولو فرو کردم و اولش یه خورده ای ای کردو اروم گریه کرد تا اخرش بعدشم بوسش کردم گفتم تموم شد دیگه راحت شدی حالا زود زود خوب میشی اونم هی گریه میکرد اروم بردمش تحویل باباش دادم و رفتم مطب باز مریض بعدی و بعدی