خاطره آقا سامیار
سلام خاطره های جالبی دارید منم یه خاطره کوتاه از داداش کوچولوم دارم. سامین برادرم 4سالشه خودمم پزشکم چند وقت پیش سامین بدجور سرماخورده بود باکلی دردسر معاینش کردم گریه میکرد و میگفت داداشی جوجو نزن دیدم حالش خیلی بده وتبش بالاست گفتم عزیزم یواش میزنم که زود خوب شی دیگه مامانم گرفتش و خوابوندش روی پاش یه تب بر و پنی سیلین آماده کردم شلوارشو کشیدم پایین سامین باسن کوچولوشو سفت کرده بود چندتا ضربه زدم تا یکم شل شد اول تب بر رو برداشتم و پنبه رو کشیدم رو باسنش و آروم کردم تو یه آی بلندی گفت و شروع کرد گریه کردن گفتم داداشی تموم شدا گریه نکن تموم شد کشیدم بیرون گفت داداشی دیده جوجوم نژن دردم اومد وای که خدا دلم بدجور داشت ضعف میرفت همون طوری که خابیده بود سفت بوسیدمش گفتم این آخریشه مامانم جابه جاش کرد که تسلط داشته باشم پنبه رو کشیدم و بلافاصله فرو کردم و آروم آروم تزریق میکردم اصلا آروم نبود بلند بلند آی آی میکرد و پاهای کوچولوشو تکون میداد مامانم پاهاشو گرفت سامین هم گریه میکرد و میگفت آیییی آیییی داداشی جوجوا درش بیار درد داله اینم تموم شد بغلش کردم و بوسش کردم باهام قهرکرده بود همونطور که بغلم بود خابش برد بعد که بیدارشد مامانمم نبود مجبورشدم خودم بخوابونمش روی تخت یه بالشم گذاشتم زیر شکمش یه شیاف برداشتم و شلوار و شورتشو کشیدم پایین زد زیر گریه گفتم نه عزیزم دیگه جوجونیس یکم آروم شد با یه دستم باسنشو باز کردم دیدم مقعدش بستس با انگشت یکم داخلش کردم و شیافو گذاشتم و بعدش با ماشینی که براش گرفته بودم آشتی کرد اینقدر دوسش دارم که تا دو روز اعصابم خورد بود که چرا آمپولش زدم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ساعت 15:17 توسط
|