خاطره ریحان جان

سلام سلام سلام 😁 
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
ریحان هستم 😉 قبلا خاطره گذاشتم ولی بازم یه بیو بدم 🤔 شونزده سالمه تک بچه ام و خوب پدر و عمو ها و پسرعمو ها هم پزشک تشریف دارن اما خوشبختانه به لطف پدر گرامی لطف هیچکدومشون شامل حالم نشده😁 قبل از خاطره یه معذرت خواهی بکنم. راستش من یک یا دو ماه قبل قول دادم بازم خاطره بزارم و سریع تر بیام اما نشد! من امسال آزمون ورودی دارم و خیلی برام مهمه که رشته تجربی و بیارم تو مدرسه ای که دلم می خواد. برای بیشتر خاطره ها هم کامنت می گذارم اما وقت نمی شه خاطره بنویسم. شرمنده. این خاطره مال وقتی که من نمی دونستم به پنی سیلین حساسیت دارم و به شدت سرما خورده بودم. بریم سراغ خاطره:
تقریبا یک هفته ای بود که مدام عطسه و سرفه می کردم. طوری که دوستام عصبی شده بودن از دستم. بار ها هم دوست صمیمی ام بهم گفته بود ریحان تو بیشتر از حد معمول داغی ها! بیا برو خودتو به بابات نشون بده هیچی نمی شه. نرگس اون یکی دوستمم می گفت بابا این تو حالت عادی هم تب داره کجای کاری؟! یه روز حالم خیلی بد شد وسط کلاس از اول درس معلم سرفه زدم دیگه قرمز شده بودم دوستام یه معذرت خواهی از معلم کردن پریدن قمقمه ام و آوردن بهم آب دادن(ما خانوادگی یه سابقه آسم هم داریم. اون موقع هم سرما خورده بودم خیلی بدتر شده بودم) حالم یکم بهتر شد نرگس شروع کردم جلو معلم با من دعوا کردن😂 منم خندم گرفته بود از نگرانی اش هی می گفت تو که خودت وضعیتت و از ما ها بهتر می دونی می خوای خفه بشی؟! معلم مونم خیلی جدی گفت ریحانه پاشو برو بیرون ببینم😑 یهو همه با هم گفتن برای چی خانم😂(انقد هماهنگ گفتن خود معلمم تعجب کرده بود😂مرسی بچه ها😂) معلم مونم نه گذاشت نه برداشت گفت قبلا صدای خنده و شلوغ کاری‌اش نمی زاشت به درس برسیم الان صدای سرفه هاش😑😐😂😂😂 دیگه همه با خنده جمع کردن قضیه رو. منم با نرگس رفتم آبدارخونه. نرگس عصبی راه می رفت. اومدم چیزی بگم یهو داد زد هیچی نگو ریحانه! 😶🤐 منم اول رفتم تو شوک بعد ذوق کردم که انقد نگرانه نیشم تا بناگوشم باز شد😂 پریدم بغلش گفتم قربونت برم من انقد ناراحت نباش دیگه گرسنه ام بوده سرما خوردم تو ببخش. نرگسم خیلی شیک گوش من و گرفت پیچوند و شروع کرد دوباره روضه خوانی واسه من که آره ریه هات ضعیفه قلبت ضعیفه کم خونی داری فلانی بهمانی... منم گفتم نرگس جان ی اونم نشست کنارم و گفت دیوونه بخاطر خودت می گم دیگه! (اصلا لطافت و عشق موج می زنه! 😂) هیچی دیگه بالاخره با هزار اصرار نرگس راضی شدم زنگ بزنن بابام بیاد سراغم و بالاخره به هر زوری بود من باز هم رفتم پیش دوست بابام🤦‍♀️😂 از همون اول خیلی خشک و جدی سلام علیک کرد و نشستم و معاینه کرد گفت نفس بکش. منم تا اومدم نفس بکشم زدم زیر سرفه که گفته دربیار سوییشرتت و باید معاینه ات کنم. معاینه کرد و به مامانم گفت آخرین بار کی پنی سیلین زده؟ مامانم گفت خیلی وقته نزده. گفت چقدر؟ مامانمم گفت بیشتر از هفت سال! اونم گفت خیلی خوب پس ببریدش درمانگاهی جایی براش تست کنن، الان آقای... (مسئول تزریقات) نیستن اگه تست کردن مشکلی نداشت بزنه اگه نه بدین همونجا براش یه قرصی چیزی جایگزین کنه عفونت نکنه ریه اش. ما هم رفتیم و منم کاملا بی خبر از درد پنی سیلین و حالا فک کنین شبش هم مهمون بودیم!! خانمه اومد گفت بره آماده شه بیام براش تزریق کنم. مامانم گفت پس تست چی؟! خانمه هم گفت نمی خواد بابا مشکلی نداره مامان منم عصبانی شد گفت اگه تست نمی کنید من می تونم ببرمش خونه پدرش، دکتر..... براش تزریق کنه. که پرستاره ترسید فکر کرد مامانم پسرعموم رو می گه گفت عه شما خانم دکتر هستید؟ خوبید و... و خلاصه اینجوری شد که این خانم پرستار از تجویز و شاهکار شون گذشتن و راضی به تست کردن شدن!!
من کلا عادت ندارم سر آمپول گریه کنم اما اون واقعا یه چیز عجیبی بود. از همون اولش احساس کردم یکی داره دستم و می بره. حالا هیچی هم وارد نشده ها! چشمتون روز بد نبینه بلافاصله بعد از تزریق پوست دست من شروع کرد به متورم شدن و یه چند دقیقه بعد دون دونای قرمز درشت و خلاصه باد کرد و خارش شدید و سوزش و حالت تهوع و سرگیجه و منم که گریه ام گرفته بود از اولش اصلا دیگه نمی فهمیدم چی شده😂
که یه پرستار دیگه اومد تو و گفت خانم دختر شما حساسیت شدید به پنی سیلین داره نشون دکتر دادیم گفت دفعه بعد حتی براش تست هم نکنن ممکنه خیلی خطرناک باشه! (چقد من بعد از این آبکش شدن نجات یافتم بماند😂)
اما حالا گویا دردسر اصلی شروع شده بود😂همونجا یه دکتری بود برام چند تا قرص نوشت گفت اینا دوزشون پایینه ممکنه بازم حساسیت بدی اما چاره ای نداری اگه بازم حساسیت داشتی بیا بازم عوضش کنم. که بعدا من خوب نشدم که هیچ، بدتر هم شدم و فهمیدیم دکتر عزیز اشتباه قرص تجویز کرده و قرصی که اون تجویز کرده تمام اثرات بقیه ی قرصام و از بین می برده!😐 و من یکماه تمام زیر نظر دوست پدرم قرص خوردم تا یکم حالم بهتر شد و ریه هام وضعیت بهتری پیدا کردن.
اون شب من از شدت التهاب و درد ساق دستم نمی تونستم دستم و تکون بدم و آنقدر درد داشتم و گریه کرده بودم که با چشمای سرخ رفتم مهمونی چون نمی شد نرم و همه کلی از این بابت ناراحت شدن که چرا یه پرستار باید انقدر بی ملاحظه باشه که به بیمار بگه عیب نداره بیا بزن مشکلی پیش نمیاد!! یعنی یه تست کردن انقدر سخته؟ هرچند که عمو ها و پسرعمو هام گفتن برو شکایت کن لااقل بقیه رو به کشتن نده با این کاراش اما خوب نه شکایت کردیم، نه من گذاشتم دیگه کسی به این قضیه فکر کنه!
پ. ن: امیدوارم به عزیزان پرستار و دکتر توهینی نشده باشه. با کمال احترام به همه خسته نباشید می گم بابت زحمات تون. ببخشید که زیاد خوب نبود و نتونستم مثل قبل براتون خنده دار بنویسم. 
پ. ن: سال نو تون مبارک. ان شاء الله سگِ خوشبختیِ نود و هفت پاچه اتونو بگیره و تا آخر سال ول نکنه 😁 ❤️ دلم برای همه تون خیلی تنگ شده بود. برام خیلی دعا کنید. 
امیدوارم تعطیلات عید به همگی خوش بگذره و خاطره ساز شدناتون به سبک و به دست جامعه گرامی سلاخ نباشه😁(با عرض معذرت از همه پزشکان محترم😅) 
موفق باشید و در پناه حق! 
یا حق!