خاطره رها جون
سلام
رها هستم 23ساله یه داداش دارم به اسم رهام و پزشکه
خاطره:این خاطره ماله مریضی داداشمه رفته بودم بازار بعد اومد خونه دیدم خونه چراغ خاموشه تعجب کردم که داداشم نیومده رفتم تو خونه تلفن رو برداشتم زنگ زدم چند تا بوق خورد که گفت سلام عزیزم دیر کردم .ببخشید گفتم :سلام .کجایی گفت: رفتم پیش امیر (دوستش که پزشکه)که نبود تو مطب گفتم:چرا پیش امیر؟ چیشده؟گفت:میام خونه میگم حدود نیم ساعت بعد کلید انداخت اومد تو گفتم چیشده ؟ خوبی ؟گفت:اروم باش فقط یکم گلوم درد میکنه همین. گفتم زنگ زدی بیاد؟گفت:اره .داره میاد .نشستیم پایه تلویزیون که صدای آیفون اومد داداشم گفت امیره من باز میکنم .رفتم تو اتاقم که لباس بپوشم صدای رهام با امیر میومد که امیر می گفت چیه چیشده مرد ؟ و از این حرفا .رفتم پایین سلام کردم نشستم رو مبل امیر به رهام گفت دراز بکش معاینه کنم رهام دراز کشید و معاینه کرد .دفترچه رو گرفت شروع به نوشتن کرد منم داشتم با موهای رهام ور میرفتم که دستمو بوسید امیر گفت :میرم میگیرم میام بعد من رفتم بغل رهام بهش گفت خوب شو که گفت چشم❤️ منم یکم بغلش بودم که امیر اومد دوتا آمپول داشت گفت رها داداشتو برگردون شلوارشو بکش پایین منم همین کارو کردم رفتم رو برو رهام بهش لبخند زدم اینم لبخند ارومی زد😊 امیر پنبه کشید و فرو کرد رهام هم تکون خورد منم پیشونیشو بوس کردم که امیر در آورد و اون طرف و پنبه کشید فرو کرد رهام هم گفت ایییی اخ پام امیر ایی منم بغضم گرفت امیر هم در آورد بلند شدم جاشو ماساژ دادم و بوسش کردم و بعد خوب شد
تمام