خاطره اقای سام
آقای سام😎
سلام‌چطورین؟😉
قرار بود واکسن زدن سورنا رو تعریف کنم براتون😄
۲۸اسفند نی نی سورنا ماهگرد دو ماهگیش بود اولین واکسنش میشد،فرداش ینی ۲۹اسفند مامی گفت عید بشه دردسره،خلاصه که صبح بابا رفت سر کار منم که از۲۵اسفند نرفتم مدرسه😅با مامی رفتیم کلینیک نزدیک خونمون،خیلییییییییییی شلوغ بود😓نوبت گرفتیم منشی گفت دکتر دوساعت دیگه میاد،مام گفتیم دوساعت الاف بشین که چی،رفتیم با مامی و نی نی سورناخرید کنیم یه کم،نزدیک کلینیک یه سیسمونی فروشی بود مامی میگه از وقتی من کوچیک بودم هست تا الآن،لباسای منم از همینجا میخریدن😅رفتیم همونجا نی نی خواب بود یه کاپشن سر همی هم تنش بود‌😍یه خورده بزرگ تر شده بود با اون کاپشن پف کرده بود میتونستم بغلش کنم،مامی دادش بغل من گفت نگهش دار ببینم چی خوبه براش بخرم عید تنش کنم،نی نی بغل من خواب بود😍هی نگاش کردم گفتم قربونت برم نی نی سورنای من😍😍فروشنده کپ کرده بود😐لابد با خودش میگفت بدبخت ندید بدید😂😂داداش تجربه نداشتی نمیدونی بعداز ۱۷سال یه داداش دهه نودی داشته باشی چه حالی میده😂😍خلاصه که مامی اومد یه سری لباس دستش بودگفت مغازع گرمه مامان جان زیپ لباسشو باز کن،فروشنده یه بالش نوزاد گذاشت رو‌میز یه چیزی هم پهن کرد وپیشخون گفت بذارش اینجا،گفتم مرسی😉خوابوندمش همونجا رو پیشخون مغازه،زیپ لباسشم باز کردم که میبریمش بیرون سرما نخوره داداشم😂😂
مامی هی لباس میاورد میذاشت رو تن سورنا بعد برمیداشت میگفت سام نظرت چیه؟حالا من مثلا میگفتم قشنگ نیست میگفت خوبه بهش میاد😐خب مامی پس چرا نظر میپرسی😐😂
خلاصه که دوتا شلوارک کتون و یه جفت کفش جغجغه ای و  دوتا پیرهن و یه دست زیر پیرن وشورت و جوراب خرید واسش😐مامی آخه مگه اصلا شورت پای سورنا میکنی که براش خریدی قربونت برم😐😐😐خلاصه که اومدیم بیرون همین که نشستیم تو ماشین نی نی بیدار شد😍مامی گفته بود هروقت بیدار شد نگاش نکن تا خودش دوباره بخوابه،منم هرسری سعیمو میکنما ولی نمیشه😂این دفعه زل زدم به رو به رو اصلا بهش نگاه نکردم،دیدم نه خیر آقا خیلی پرروئه😐گریه کرد😐نگاش کردم دیدم داره بسی گریه میکنه،مامی پشت فرمون بود گفت ببین شاید گشنش باشه،گفتم ازش بپرسم مامی؟😐😂گفت مزه نریز سام انگشتتو دور دهنش بچرخون،همین کارو کردم مامی گفت گشنش شده،گفتم کاری از دست من برنمیاد که مامی😐مامی گفت امروز خیلی با نمک شدیا😑گفتم خب چی کار کنم؟گفت تو ساکش شیشه شیرش هست در بیار بهش بده،نی نی همچنان گریه میکرد و دست و پا میزد،پامو انداختم رو اونیکی پام(اون‌پام که سالم‌بود انداختم رو اونیکی که گچ‌گرفته بود😑) نی نی رو گذاشتم رو پام خودمم از صندلی جلو کش اومدم روصندلی عقب که تو ساک سورنا دنبال شیشه شیرش بگردم😑مامی گفت سام بیا بالا ببینم چی کار میکنی،گفتم وایسا وایسا الآن پیداش میکنم،گفت بیا بالا الآن بچه میوفته😤سورنارو‌گرفته بودالبته😅من دوباره برگشتم سر جام،شیشه رو کردم تو دهن سورنا،مثل بچه ی آدم خورد و خوابید،رفتیم کلینیک دوباره نشستیم تا نوبتمون بشه،یه خانوم دیگه هم با شوهرش بچشونو آورده بودن واسه واکسن البته بچشون بزرگ تر از سورنا بود،خانومه به مامی گفت برای واکسن زدنش باید بیدار باشه ها،هیچی دیگه کی اینو از خواب بیدار کنه😑😑(حالا این وسط هرکی میومد رد بشه گیر میکرد  به پای من😂)خلاصه رفتیم تو اتاق دکتر نوبتمون شد،تا دکتر سوال بپرسه و بره واکسنارو بیاره مامی سورنارو بیدار کرد کاپشن و زیر شلواریشو درآورد داد دست من،خودشم سورنا رو خوابوند رو تخت منم نشستم رو تخت کنار سورنا،دکتر اومددوتاواکسن💉💉تودستش بود،گفت چند کیلیوئه؟مامی گفت هفته ی پیش بردمش دکتر۴کیلو و‌سیصد بود،خانوم دکتر گفت خوبه،پاهاشو نگه دار،مامی پاهاشو گرفته بود منم دل نداشتم ببینم یه چشمی نگاه میکردم😂😂سورنا هم زل زده بود به من دستاشو تکون میداد میخندید😐آخه توله ی دهه نودی به چی میخندی اونم تو این وضعیت😑
خانوم دکتر به من گفت اگه دلت میاد دستاشو بگیر گفتم باشه،همونجوری یه چشمی که داشتم نگاش میکردم جفت دستشو تو یه دستم گرفتم بازم داشت میخندید😐خانوم دکتر گفت بسم الله الرحمن الرحیم پنبه کشید روی پای چپش و زود واکسنشو زد درآورد تازه بعدش سورنا گریه کرد😂😂مامی بهش گفت هیسسسسسس پسرم آروم،آروم شد دکتر اونیکی پاشو پنبه کشید دوباره تندی سرنگو فروکرد تزریق کرد درآورد،این دفعه اول که سرنگو فرو کرد سورنا تو شوک بود انگار بعد که خانوم دکتر دوتا چسب عروسکی کوچولو آورد بزنه رو جای واکسناش سورنا تازه گریه کرد😂😂منم که نگم براتون داشت گریم میگرفت یواش یواش😢آخه سورنا خیلی جیغ زد،منم که دل نازک😥خانوم دکتر گفت دفترچه داره؟مامی گفت تازه مدارکشو دادیم برای بیمه بعداز عید باید بریم بگیریم،دکتر گفت خب اشکالی نداره آزاد مینویسم براش قطره استامینوفن مینویسم هرشیش ساعت سه تا قطره کافیه،اگه خیلی گریه کرد شب موقع خوابیدن یه قطره بهش بده،مامی داشت لباسای سورنارو تنش میکرد گفت باشه باشه،سورنا همچنان داشت جیغ میزد و گریه میکرد،رفتم نسخه رو از دکتر گرفتم دکتر گفت تو چرا ترسیدی؟😕گفتم هیچی😕گفت ولی رنگت پریده،مامی سورنارو بغل کرد اومد صورت منو گرفت گفت ببینمت،رنگت پریده راست میگه،گفتم نه بابا بیخیال من اوکی ام،اومدیم از اتاق دکتر بیرون،سورنا بازم داشت جیغ میزد،مامی کارتشو داد دستم گفت هم حساب کن هم داروشو همینجا بگیر بعد بیا(خوبه پام تو‌گچه😐وگرنه میگفت تا خونه بدو😂)گفتم باشه،رفتم حساب کرد و داروشو گرفتم رفتم تو ماشین مامی سورنارو داد بغلم،آروم تر بود سورنا ولی نق نق میکرد،یه عروسک خرسی کوچولو تو ماشین بود برداشتم باهاش بازی کردم سورنا خوابش برد،رفتیم خونه مامی لباسای سورنارو عوض کرد،رخت خوابشو یه گوشه تو پذیرایی انداخت که حواسش بهش باشه و خوابوندش همونجا به منم گفت حواست باشه بیدارشد بزن پشتش بخوابه دوباره،گفتم اگه گریه کرد چی؟😐گفت بهش دست نزن پاش درد میگیره بزن پشتش فقط گفتم باشه ولی خودت کجا میری؟گفت میرم آب جوش بیارم بریزم تو کیسه آب گرم بذاریم روپاش،ناهارم درست کنم،گفتم اوکی برو😁پای شام وناهار که وسط باشه حرف غیر باطل است😁خلاصه که اون روز گذشت تا دوم فروردین😍عید شد همه لباس خوشگلامونو پوشیدیم مامی سورنارو خوابوند به من گفت یکی دوساعت چشمت به سورنا باشه ما بریم خونه ی چهارتا بزرگ ترای فامیل زود میاییم،گفتم پس ما چی؟😢بابا گفت اگه مهمون بیاد یکی باشه تو خونه دیگه،گفتم ولی من نمیتونم مواظب سورنا باشم😐مامی گفت اون بچه خوابه بیدارشد بغلش نکن یه خورده باهاش بازی کن فقط،شیرشم آمادس گشنش شد بهش بده،گفتم آخه مامی من که نمیتونم😣😥مامی گفت سربه هوا بازی درنیار سام کاری قرار نیست بکنی که،بابا گفت تمرین کن به دردت میخوره😂ددی یه خورده واسه این نصیحتا زود نیست به نظرت😂مامی قطره ی سورنارو قبل از خواب بهش داده بود خیالم راحت بود ولی میترسیدم یه هو یه چیزی بشه😨مامی رفت تو ماشین ددی بهم گفت پسرم قبل از هرچی برو اول قرصتو بخور اصلااااااااااااا نگران نباش اولا که کسی نمیاد این موقع اینجا دوما که سورنا بیدار نمیشه،خیالت راحت،گفتم چشم،ددی منو بوسید و رفت
رفتم نشستم تلوزیون ببینم یه جایی نشستم که حواسم به سورنا باشه،بعد یادم اومد بابا همین الآن گفت قرصمو بخورم،رفتم تو آشپز خونه آب برداشتم رفتم تواتاقم قرصمو خوردم برگشتم تو پذیرایی یه چشمم به سورنا بود یه چشمم به تلوزیون😐😁مامی هم یکی از شلوارکایی که براش خریده بود تنش کرده بود با یه پیرهن سفید،ساس بندم بسته بود براش🤦‍♂🤦‍♂مامی ساس بند اندازه ی سورنا از کجا پیدا کردی خداوکیلی😂خلاصه که من مشغول خوردن شدم،هرچی دم دستم بود یه ناخونکی زدم😁یه نصفه پرتقال تو دهنم بود که چشمتون روز بد نبینه سورنا بیدار شد😐😑طبق حرف مامی بهش محل نذاشتم که دوباره بخوابه😐ولی بازم شروع کرد به گریه کردن🤦‍♂رفتم یه خورده تکونش دادم به پهلو خوابوندمش بزنم پشتش دیدم گریش بیشتر شد،نگو پاش درد گرفته😩خودایااااااا خودت ظهور کن بی زحمت😭😭خواستم برم آب جوش بریزم تو کیسه ی آب گرم گفتم نمیتونم سورنارو تنها بذارم که،بغلش کردم خیلی حواسم بود که دستم به پاش نخوره،لنگ لنگ زدم رفتم تو آشپز خونه،زیر کتری کم بود خیلی فقط درحدی که داغ بمونه که مهمون اومد آب جوش آماده باشه،با یه دستم سورنارو گرفته بودم اونیکی دستمم کیسه ی آب گرم بود،گفتم خطرناکه برم سمت کتری،سورناهم داشت دست وپا میزد گفتم بزنه کتری برگرده دیگه هیچی😑بدبخت میشم،رفتم سمت شیر آب،اول شیر آب داغوبا همون دستم که بیکار بود(دستی که کیسه آب بود) باز کردم،کیسه رو پر کردم،شیرو بستم در کیسه رو هم بستم،گذاشتم رو پاش،خداروشکر دیگه نق نزد،رفتم تو اتاق دوباره نشستم یه خورده شیشه شیرشو گذاشتم تو دهنش دیدم خوابش برد پستونکشو گذاشتم تو دهنش(خداروشکر مامی عادتش داده توایل نمیخورد اصلا😑😑) روشم کشیدم برگشتم دیدم انقدر خونه رو به هم ریختم یکی بیاد فکر میکنه یه لشکر گشنه حمله کرده😂😂خلاصه که خونه رو جمع کردم ظرفاشم شستم البته سر سری شستم😐😅برگشتم دیدم نی نی بیدار شده دوباره🤦‍♂🤦‍♂هَی وای،خودش یه کم خودشو سر گرم کرد منم فقط حواسم بهش بود نزدیکش نرفتم که بخوابه،انقدرم دست وپا میزنه که همیشه جورابش از پاش درمیاد😂بازم انقدر دست وپامیزنه پوشوندنش مصیبتی دیگر است😂😂،دیدم داره شروع میکنه به نق زدن،رفتم کیسه ی آب گرمو گذاشتم رو اونیکی پاش یه کم تکونش دادم،بازم نق میزد پستونکو مینداخت،هی گذاشتم تو دهنش هی انداخت،یه خورده سرمو بردم جلو دیدم گلاب به روتون🤢خراب کاری کرده بود اونم اساسی🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂آخه من چه کنم الآن😭😭😭هی شماره ی مامی رو میگرفتم جواب نمیداد😥😭😭🤦‍♂🤦‍♂بابارو میگرفتم رد تماس میکرد،داشتم روانی میشدم😣گفتم گناه داره بچه داره اذیت میشه،باخودم گفتم فوقش یه خورده دستم به پاش میخوره دردش میاد بهترازاینه که پاش بسوزه،چشمتون روز بدنبینه،بخاریو زیاد کردم پرده های خونه روهم زدم کنار که آفتاب بیوفته خونه گرم بشه سرمانخوره،شلوار و جوراباشو درآوردم بغلش کردم رفتم تو حموم آبو باز کردم تا حموم گرم بشه رفتم پوشک و زیر انداز و حوله ی سورنارو از تو اتاقش آوردم،فقط پودر بچه میخواستم هرچی گشتم پیدا نکردم آخرش فهمیدم تو اتاق مامان بابا بوده😑😑😑😑😑پودر بچه به چه دردتون میخوره آخه؟‌😂
خلاصه که پوشک و زیر اندازشو بردم پهن کردم رو زمین جلوی آفتاب نزدیک بخاری هم بود،نی نی سورنا همچنان داشت جیغ میزد‌😑
یه دیقه سورنا رو گذاشتم رو مبل پاچه ها و آستین لباسمو زدم بالا بغلش کردم خیلی با احتیاط رفتم توحموم آب خیلی ولرم بود،پوشکشو بازکردم آقا دلتون نخواد اگه اسهال بود انقدر خرابکاری نمیکرد😐😐😐همشم حواسم بود پام به آب نخوره😑بسی سخت بود😁
تاجایی که از‌مامی یادگرفته بودم از کمر به پایین شستمش😅😅بعضی وقتا بهم میگفت بیاوایسا حوله رو‌نگه دار دیده بودم چه جوری میشوره😁پوشکشو‌که باز کردم گریش بند اومد،آب که بهش خورد خندید😍😁خلاصه که شستمش و در حمومو یه کوچولو باز تر کردم حوله  رو زود پیچیدم بهش که هوا نخوره یخ کنه یه هو😂😂بغلم بود شیر آبو بستم رفتیم بیرون از حموم،بالششو برداشتم گذاشتم رو زیراندازش،خوابوندمش همونجا،حالا بلد نیستم پوشکش کنم😑😑خونه هم انقدر گرم بود داشتم عرق میکردم اعصابم حسابی خورد شده بود😤فقط پوشکو انداختم زیرش از رو‌گرفتمش که خونه رو کثیف نکنه زود سرچ زدم تونت ببینم چه جوری باید پوشکشو ببندم😂😂😂😅یه چیزایی اومد منم بستمش،بد نشد😅شلوارشم پاش کردم ساس بندشم براش بستم🤦‍♂جوراباشم پاش کردم پستونکشو گذاشتم تو دهنش بهش گفتم قرار بود اعصاب منو به هم نریزی بدقول نامرد😤پستونکش که تودهنش بود خندید دست وپاشو پرت کرد سمت من😍😍😍قربونت برم من نی نی سورنا داداش خوشگلم😘😘😘دعواشم میکنم دلبری میکنه واسم😍😍بعد دیدم وضعیت سفیده پرده هارو دوباره کشیدم،بخاریو به حالت اولیه برگردوندم،سورنارو بردم تو رخت خوابش گذاشتم پتو کشیدم روش خوابید منم کیسه ی آب گرمو گذاشتم روپاش دوباره،البته سرد شده بود دیگه😑رفتم زنگ زدم به بابا گوشیو برداشت همین که گفت الو زدم زیر گریه😭بابا بیچاره کلی ترسید فکرکرد اتفاقی افتاده،گفتم هیچی نشده فقط بیایید خونه زود تر دارم دیوونه میشم از دست سورنا😭😭بابا گفت خیلی خب گریه نکن حالت بد‌میشه،مهمون نیومد؟ددی من دارم گِل لقد میکنم دارم گریه میکنم اعصابم خورد شده از دست سورنا بهم میگی مهمون اومده یانه😑😐😑😐😑😐ممنون ددی😐😐خیلی طول نکشید خاله اینا اومدن با آرمان،بعدم‌مامان بابا اومدن البته بعدازاینکه من همه ی مراحل پذیرایی رو طی کردم😑ولی دست خالم درد نکنه یه ساعتی حواسش به سورنا بود😅خودمم که شب از خستگی زیاااااااادو اعصاب خراب از دست آقا سورنا😤شب به زور قرص دیازپوکساید خوابیدم😪😪
بعدشم انقدر با مامان بابا بحث کردم که سورنا وقت منو میگیره😐انگار من زاییدمش دارم جمعش میکنم😂😂منظورم این بود که نمیذاره درس بخونم و اینا😅بابا هم گفت نترس من واسه دانشگاه برات برنامه دارم و قبولی😐😐سه چهار ساعتی سر همین یه جمله داشتک باهاش بحث میکردم که آخر فهمیدم نمیخواد بذاره کنکور شرکت کنم😑
پ.ن:دیدم سورنا محبوب شده گفتم بیشتر ازش حرف بزنم یه کم خوشحال شید😅ببخشیدا زیاد نوشتم😉
پ.ن۲:اگر سوالی حرفی چیزی از من از سورنا از مامی و ددی از آرمان و ماهان گودزیلا دارید بپرسید😂😂من تو خاطره ی بعدیم جواب میدم حتما😉😉
پ.ن۳:الآن که دارم براتون این خاطره رو میفرستم آقا سورنا😑دلش درد میکرد مامی آورد دمر خوابوندتش بغل دست من گفت حواست باشه بهش تامهمونا برن😐یه دست سرهمی آبی سفیدم تنش کرده😍😑
پ.ن۴:اگه سورنا انقدر محبوبه بگید یه کانالی وبلاگی چیزی بزنم خاطراتشو بذارم دورهم خوش باشیم😂😂
پ.ن۵:اگه خاطره قبلیمو خونده باشید متوجه میشید که کل این کارارو با پای شکسته و این هوا گچ که به پامه انجام دادم😑😑😑
پ.ن۶:تو کلینیک یه آقایی حدودا۲۵,۶ساله بهم گیر داده بود چرا خط ریش داری ریش نداری😐😐دوست عزیز به تو چه😐
پ.ن۷:آقا من تازه فهمیدم سورنا مو داره😐😐
پ.ن۸:آقا به خدا خیلی دلم میخواد شماهم سورنا رو ببینید ولی شاید ادمین اجازه نده خب،تو خاطرات قبلی گفتم اگر دوست دارید با اجازه ی ادمین عزیز یه کانال براش میزنم آیدیشم میدن بهتون
یاعلی🌹