خاطره سایه خانم
سلام سایه هستم و 18 سالمه . یه داداش دارم که پزشکی میخونه . یه روز شدید سرما خورده بودم و از ترس داداشم ازاتاقم بیرون نمی اومدم . داداشم اومد تو اتاقم تا فلشمو بگیره که حال زار منو دید گفت پاشو بریم دکترمنم گفتم نمیام . گفت حالت بد تر میشه اونوقت میکشه به بیمارستان منم گفتم نخیرم خوب میشم . اونم گفت باشه و موبایلشو در اورد زنگ زد به استادش و بهش گفت تا نیم ساعت دیگه با خواهرم میام منو میگی کپ کرده بودم خلاصه با کلی دعوا رفتیم بیمارستان پیش استادش اونجا وارد اتاق استادش شدیم و داداشم احوال چرسی گرمی کرد و منو معرفی کرد . استادش که مرد مهربونی بود گفت بیا اینجا ببینم منم رفتم معاینم کرد و یکسری سوالات پرسید و منم با چشم غره ی داداشم جواب میدادم . بعد از معاینه دارو نوشت و داد به داداشم و ارزوی سلامتی برا من کرد . تا به دارو خونه رسیدیم هزار تا صلوات نذر کردم تا امپول نده . من نشستم و داداشم رفت دارو ها رو گرفت و برگشت تو کیسه 5 تا امپول بود دیدم داره میره سمت تزریقات دستشو کشیدم و گفتم کجا میری گفت معلوم نیست دارم می رم تزریقات گفتم میشه امپول نزنم گفت نه وضعت خیلی خرابه . خلاصه رفتیم تزریقات که از شانس بد من دوست داداشم اونجا بود بعد از سلام و احوال پرسی و گرفتن امپولا گفت خوب سایه خانم برو رو یکی از تختا دراز شو تا بیام. منم با بغض رفتم رو تخت دومی که پرده داشت نشستم که داداشم اومد و گفت اه تو که هنوز اماده نیستی و کمکم کرد اماده شدم دوست داداشم اومد و شروع کرد به اماده کردن امپولا 2 تاشو اماده کرد و اومد سمت من داداشم شلوارمو داد پایین و دوستش پنبه کشید و اروم امپولو وارد کرد خداییش درد نداشت فقط اولش یه ای کوچیک گفتم . در حینی که امپولو تزریق میکرد با داداشم صحبت میکرد حالا من زیر دستش داشتم سوراخ سوراخ میشدم . امپولو در اورد و پرتش کرد تو سطل کنار تخت و دومی رو اماده کرد قبل از اینکه بزنه گفت اینم مثل قبلیه ولی یکم درد داره اگر درد احساس کردی تکون نخور و سفت نکن منم اروم گفتم چشم . بازم پنبه کشید و امپولو فرو کرد و شروع کرد به تزریق مایع اولش درد نداشت ولی بعدش دردش شروع شد بخاطر اینکه دردم نیاد و داد نزنم دستمو فشار دادم تا اخرش اخم نگفتم وقتی امپولو کشید بیرون گفت تموم شد یه کم دراز بکش تا جذب بشه داداشم جاشون و ماساژ داد که خیلی دردم گرفت که اروم گفتم دست نزن میسوزه . یه کم دراز کشیدم و بلند شدم و با داداشم از دوستش خداحافظی کردیم . اومدیم خونه یه راست رفتم تو اتاقم .بجای اینکه باهاش حرف بزنم بی اعتناش کردم تا شب خوابیدم شب مامانم اومد بیدارم کرد و برام یه لیوان شیر اور ده بود که با داروهام خوردم و بازم دراز کشیدم برای شام خودمو زدم به خواب فرداش ظهر داداشم ازم معذرت خواست و 2 تا امپول دیگه هم رو داداشم زد که انقدر تکون خوذدم خودم احساس میکردم تاب میخورم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ ساعت 15:34 توسط
|