خاطره فاطمه السادات جون
خاطره فاطمه السادات جون
سلام خوبین؟؟من اومدم میخام از این به بعد برای اینکه با بقیه فاطمه ها قاطی نشم 😅اسممو بزارم فاطمه سادات😊😊اخه ماشالله فاطمه ها زیادن😅
من دلگیرم یکم ازتون تو خاطره قبلیم گفته بودم دلم میخاد نظراتتونو بدونم اما فقط چن تا از بچه های گل زحمت کشیدن و جوابمو دادن ک ازشون ممنونم اخه تو ذوقم میخوره وقتی میبینم ک خاطره بالا یا پایین من بالای سی نظر دارن و اما من😐کمتر از ده نظر😐درسته من عضو جدیدم اما ازتون میخام با نظراتتون خوش حالم کنید😊😊
اما خاطره.....
این خاطه مربوط میشه امپول خوردن منو و حسام حدودا دو سال پیش بود ک بابام طی یه تصمیم ناگهانی میخاس گروهی سیزده رو به در کنیم برا همین اول ما از تهران رفتیم شمال دنبال عمو علی بعدش رفتیم مشهد😊چون اصلاتا مشهدی هستیم عمو علی کم اومده بودن مشهد و به بابام گفته بود ک ما تنهاییم و فامیلا نیستن خونه، ماهم میایم مشهد خلاصه راه افتادیم ؛ داشتیم میرفتیم بنزین بزنیم ک از پمپ بنزین ماشین ما اومد بیرون داشتیم میرفتیم ک یهو ماشین خاموش کرد بابام در تلاش بود ک روشن کنه یهوو یه تریلی از سمت مامانم محکم خورد به ماشینمون (داشت دنده عقب میگرفت بره و ما تو تاریکی اصلا نفهمیدیم😐)خلاصه در طرف مامانم کنده شد.من خیلی ترسیده بودم و اینقد جیغ زدم ک صدام گرفت اخرش از ترس از حال رفتم با خیسی چیزی رو صورتم چشمامو وا کردم ک با حسام چشم تو چشم شدم نگرانی از روش میبارید گف خوبی عزیزم؟منم گفتم اره خیلی ضعف داشتم(خیلی لاغر شدم چون سوم دبیرستان خیلی درس میخوندم و خیلی به خودم فشار میاوردم)دیدم رو صندلی عقب ماشین عمو جون درازم و یهو همه کله هاشونو از پنجره اوردن و گفتن خوبه حسام؟حالا من یهو زدم زیر خنده😂😂😂اخه صحنه جالبی بود دو تا دوتا از شیشه نیمه باز داشتن منو نگاه میکردن یهو صاف نشستم گفتم خوبی مامان چیزیت نشد؟؟گف نه عزیزدلم من ک خوبم یکم دستم خراش برداشت فقط همین😙😙منم خیالم راحت شد دوباره دراز شدم حسام فشارمو گرفت و رو به بابام گف عمو فشارش خیلی پایینه الان اینجا تقریبا بیابونه و امکانات نیس باید بهش سرم بزنم ولی چون نداریم یهو من بلند گفتم حسام بشین سرجات من امپول نمیزنمااا 😢😢بابام با اخم نگام کرد اولین بار بود اینطوری نگام کرد منم گفتم داداشی جووونم تو ک دلت نمیاد مسافرت به من امپول بزنی؟اونم گفت نه خاهری ولی ببین رنگ و روتو زرد شدی یکم تحمل کنی عزیزم سریع تموم میشه باش؟؟منم لال شدم عمو گف بیا داداش فاطمه خودش دختر عاقلی هستش و با حسام همکاری میکنه😐منم تو دلم گفتم اتفاقا دیونه ام😢😢😢میخاستم یعنی داد بزنم کمک ولی نمیشد یهو حسام با کیفش اومد هم زمان مامانم و زن عمو اومدن من گریه ام در اومد گفتم داداشییی نمیخام😢😢😢ترو خدا😢😢مامانم برا اولین بار داشت راضی میشد ک نزنم😢ولی یهو زنعمو گف بیا خاهر حسام هوای دختر نازمونو داره مگه نه حسام؟؟حسام در حالی ک داشت جلد سرنگو باز میکرد گف بعله حتما😊😊منم یکم از جام بلند شدم دیدم کنار همون پمپ بنزین هستیم و ماشینمون در نداره😢یهو نگام خورد به مامان و بابام ک کنار زنعمو و عمو داشتن با یه اقایی حرف میزدن فاصله ماشین زیاد بود یهو پرسیدم اون کیه حسام؟؟گف صاحب تریلی بعدش نگام به دستش افتاد ک داشت هوا گیری میکرد یهو گف عزیزم اماده شو و اومد سمت من.گریه مو شروع کردمو و گفتم حسام نه ترو خدا نه😢😢یهو حسام گف فاطمه عزیزم نکن اینکارو گریه نکن من ک بده تو رو نمیخام و با حرفش اروم شدم دیدم ک دمر شدم😢حسامم گف افرین عزیزم
منم اروم گریه کردم😢اماده ام کرد و پنبه کشید و در سرنگو ور داشت خیلی همه جا اروم بود و صدا اش میومد گف نفس عمیق بکش عزیزم اما من از استرس سنگ شده بودم و نفس کشیدنم یادم رفته بود😢😢یهو حسام گف فاطمه اومد بگم بعله ک فرو کرد بلند گفتم اخ😢گف اروم عزیزم الان تموم میشه نفس بکش منم نفس کشیدم ک درش اورد گف تموم تموم دیدی اونقدر ک گریه کردی درد نداشت و پنبه رو جاش فشار داد گفتم آیی داداش بسه گف ببخشید عزیزم و رفت منم خودمو مرتب کردم و نشستم ک صورتم جمع شد خلاصه بابام راضی نشد از اون اقاهه خسارت بگیره و گف بریم ما یه نگاه به ماشین ک در نداشت مامانم به زور بابام رفت تو ماشین عمو اینا و خواهرمم رفت من نرفتم و حسام اومد تو ماشین ما خلاصه ما گفتیم چیزی نشده ک بهتره تا شبه سریع بریم چون چن ساعت بیشتر تا مشهد نبود تصمیم گرفتیم ک بریم شب تو اون جاده خشک خیلی سرد بود و من و حسام داشتیم یخ میزدیم و پتو پیچ بودیم اما بابام انگار نه انگار😐خلاصه گفتم حسامم سرما خورد اخ جووون ک انگار صدامو شنید گف فاطمه تو مریض شی کشتمت😎منم خابم برد با صدای بابام بلند شدم ک گف بلند شو عزیزم بریم تو خونه خلاصه رفتیم خونه خابیدم صبحش به شدت داغ بودم و گلوم درد میکرد اوند تو اشپزخونه ک دیدم حسامم قرمزه و داره چایی میخوره سلام دادمو و صبح بخیر گفتم حسامم گف فاطمه تب داری؟؟گفتم
نه😱😱گف چرا معلومه بعدش باهم میریم بیمارستان😠این حرفش یعنی تموم بابام اومد و در کمال تعجب خوب بود اخع پدر من چجوری😐بعدش حسام برا بقیه تعریف کرد و رفتیم بیمارستان دکترم دوست حسام از اب دراومد😐😐اخه برادر من همه جا چجوری دوست داری؟بعدش فهمیدم تو دانشگاه باهم بودن خلاصه رفتیم اتاقش بعد معاینه گف خوب چکار کردین با خودتون ک منو حسام به نگاه انداختیمو یاد وعضعیمون خندمون گرفت یهو بلند زدیم زیر خنده😂😂😂یهو دکتر انگار ترسیده باشه از صندلیش پرید ما یهو خندمون بند اومد بعد حرکت دکتر دیگ رو صندلی ها ولو شده بودیم و غش غش میخندیدم اخرش خودشم خندش گرفت بعد از جاش پاشد گف ک منو مسخره میکنین الان ک امپول نوش جان کردین حالتون جا میاد😠من یهو دست حسامو گرفتمو گفتم پاشو پاشو😢😢دکترم زنگ زد پرسید ک بازم مریض هست یا نه؟وقتی مطمعن شد ک سرش خلوته نسخه و برداشت و گف شماها حالتون خرابه من میگیرم میام.من گریه کردمو گفتم حسام من دیشب امپول زدم😢اونم گف ناراحت نباش عزیزم عوضش خوب میشی بعد دکتر اومد و درو بست نگاهم به کیسه افتاد کم مونده بود غش کنم حجم زیادی از امپول و سرم ک توش فقط یه بسته قرص بودش😢😢داروها رو گذاشت و گف حسام جان داداش برو دراز بکش یه نگاه به حسام کردم دیدم رنگش پریده😱😱گفتم داداش یهو گف جونم گفتم برو دیگ😢گف باش عزیزم خلاصه رفت اونور دراز کشید دیدم ک دکتر سه تا اماده کرد ک یکیش ۱۲۰۰بود😱بلند گف حسام تست کنم؟گف نه تازه زدم نمیخاد گف باشه گف لیدوکایینم ک نمیخای😅😂😂حسام گف علی ترو جون من اذیتت نکن بکش لیدو😢😢گف کشیدم اما دیدم نکشید😐داشت صدام در میومد ک اومد نزدیک و گف اینجوری اثرش بیشتره😊😊منم هاج و واج داشتم نگاه میکردم سعی میکردم به صداشون گوش ندم ولی نمیشد یهو دکتر گف حسام نفس بکش اونم صدای نفسش اومد یهو بلند گف اخ اخ علییییی 😢😢لیدو نکشیدی نامرد آییی فاطمه بیا کمک😢😢یهو دکتر گف عه حسام شل کن هر کاری کرد شل نشد ک درش اورد اومد پیش من گف بیا کمک نمیتونم تنهایی اومد داداش گف عه علیی فاطمه رو چرا اوردی؟ گف شرمنده لازمه سر سوزنو عوض کرد گف حسام اگه شل نشی یادته دوران تحصیل چجور امپول میزدم حسامم گف غلط کردم علی😢و دکتر یه جوری وایساد ک من دید نداشته باشم فقط گف ساق پاشو محکم بگیر منم دستور اجرا کردم ک یهو داداش گف آیی علییی درد داره دکترم گف تموم تموم و کشید بیرون و دوتاامپول دیگ زد ک حسام ساکت بود یهو شلوار داداشو درست کرد و برگشت و من تونستم داداششو ببینم دکترم گف فعلا دراز بکش تا نوبت فاطمه خانوم بشه😊😊
این داستان ادامه دارد برای ادامه لطفا نظر بزارید واسم😍😍😙😘
یاحق
سلام خوبین؟؟من اومدم میخام از این به بعد برای اینکه با بقیه فاطمه ها قاطی نشم 😅اسممو بزارم فاطمه سادات😊😊اخه ماشالله فاطمه ها زیادن😅
من دلگیرم یکم ازتون تو خاطره قبلیم گفته بودم دلم میخاد نظراتتونو بدونم اما فقط چن تا از بچه های گل زحمت کشیدن و جوابمو دادن ک ازشون ممنونم اخه تو ذوقم میخوره وقتی میبینم ک خاطره بالا یا پایین من بالای سی نظر دارن و اما من😐کمتر از ده نظر😐درسته من عضو جدیدم اما ازتون میخام با نظراتتون خوش حالم کنید😊😊
اما خاطره.....
این خاطه مربوط میشه امپول خوردن منو و حسام حدودا دو سال پیش بود ک بابام طی یه تصمیم ناگهانی میخاس گروهی سیزده رو به در کنیم برا همین اول ما از تهران رفتیم شمال دنبال عمو علی بعدش رفتیم مشهد😊چون اصلاتا مشهدی هستیم عمو علی کم اومده بودن مشهد و به بابام گفته بود ک ما تنهاییم و فامیلا نیستن خونه، ماهم میایم مشهد خلاصه راه افتادیم ؛ داشتیم میرفتیم بنزین بزنیم ک از پمپ بنزین ماشین ما اومد بیرون داشتیم میرفتیم ک یهو ماشین خاموش کرد بابام در تلاش بود ک روشن کنه یهوو یه تریلی از سمت مامانم محکم خورد به ماشینمون (داشت دنده عقب میگرفت بره و ما تو تاریکی اصلا نفهمیدیم😐)خلاصه در طرف مامانم کنده شد.من خیلی ترسیده بودم و اینقد جیغ زدم ک صدام گرفت اخرش از ترس از حال رفتم با خیسی چیزی رو صورتم چشمامو وا کردم ک با حسام چشم تو چشم شدم نگرانی از روش میبارید گف خوبی عزیزم؟منم گفتم اره خیلی ضعف داشتم(خیلی لاغر شدم چون سوم دبیرستان خیلی درس میخوندم و خیلی به خودم فشار میاوردم)دیدم رو صندلی عقب ماشین عمو جون درازم و یهو همه کله هاشونو از پنجره اوردن و گفتن خوبه حسام؟حالا من یهو زدم زیر خنده😂😂😂اخه صحنه جالبی بود دو تا دوتا از شیشه نیمه باز داشتن منو نگاه میکردن یهو صاف نشستم گفتم خوبی مامان چیزیت نشد؟؟گف نه عزیزدلم من ک خوبم یکم دستم خراش برداشت فقط همین😙😙منم خیالم راحت شد دوباره دراز شدم حسام فشارمو گرفت و رو به بابام گف عمو فشارش خیلی پایینه الان اینجا تقریبا بیابونه و امکانات نیس باید بهش سرم بزنم ولی چون نداریم یهو من بلند گفتم حسام بشین سرجات من امپول نمیزنمااا 😢😢بابام با اخم نگام کرد اولین بار بود اینطوری نگام کرد منم گفتم داداشی جووونم تو ک دلت نمیاد مسافرت به من امپول بزنی؟اونم گفت نه خاهری ولی ببین رنگ و روتو زرد شدی یکم تحمل کنی عزیزم سریع تموم میشه باش؟؟منم لال شدم عمو گف بیا داداش فاطمه خودش دختر عاقلی هستش و با حسام همکاری میکنه😐منم تو دلم گفتم اتفاقا دیونه ام😢😢😢میخاستم یعنی داد بزنم کمک ولی نمیشد یهو حسام با کیفش اومد هم زمان مامانم و زن عمو اومدن من گریه ام در اومد گفتم داداشییی نمیخام😢😢😢ترو خدا😢😢مامانم برا اولین بار داشت راضی میشد ک نزنم😢ولی یهو زنعمو گف بیا خاهر حسام هوای دختر نازمونو داره مگه نه حسام؟؟حسام در حالی ک داشت جلد سرنگو باز میکرد گف بعله حتما😊😊منم یکم از جام بلند شدم دیدم کنار همون پمپ بنزین هستیم و ماشینمون در نداره😢یهو نگام خورد به مامان و بابام ک کنار زنعمو و عمو داشتن با یه اقایی حرف میزدن فاصله ماشین زیاد بود یهو پرسیدم اون کیه حسام؟؟گف صاحب تریلی بعدش نگام به دستش افتاد ک داشت هوا گیری میکرد یهو گف عزیزم اماده شو و اومد سمت من.گریه مو شروع کردمو و گفتم حسام نه ترو خدا نه😢😢یهو حسام گف فاطمه عزیزم نکن اینکارو گریه نکن من ک بده تو رو نمیخام و با حرفش اروم شدم دیدم ک دمر شدم😢حسامم گف افرین عزیزم
منم اروم گریه کردم😢اماده ام کرد و پنبه کشید و در سرنگو ور داشت خیلی همه جا اروم بود و صدا اش میومد گف نفس عمیق بکش عزیزم اما من از استرس سنگ شده بودم و نفس کشیدنم یادم رفته بود😢😢یهو حسام گف فاطمه اومد بگم بعله ک فرو کرد بلند گفتم اخ😢گف اروم عزیزم الان تموم میشه نفس بکش منم نفس کشیدم ک درش اورد گف تموم تموم دیدی اونقدر ک گریه کردی درد نداشت و پنبه رو جاش فشار داد گفتم آیی داداش بسه گف ببخشید عزیزم و رفت منم خودمو مرتب کردم و نشستم ک صورتم جمع شد خلاصه بابام راضی نشد از اون اقاهه خسارت بگیره و گف بریم ما یه نگاه به ماشین ک در نداشت مامانم به زور بابام رفت تو ماشین عمو اینا و خواهرمم رفت من نرفتم و حسام اومد تو ماشین ما خلاصه ما گفتیم چیزی نشده ک بهتره تا شبه سریع بریم چون چن ساعت بیشتر تا مشهد نبود تصمیم گرفتیم ک بریم شب تو اون جاده خشک خیلی سرد بود و من و حسام داشتیم یخ میزدیم و پتو پیچ بودیم اما بابام انگار نه انگار😐خلاصه گفتم حسامم سرما خورد اخ جووون ک انگار صدامو شنید گف فاطمه تو مریض شی کشتمت😎منم خابم برد با صدای بابام بلند شدم ک گف بلند شو عزیزم بریم تو خونه خلاصه رفتیم خونه خابیدم صبحش به شدت داغ بودم و گلوم درد میکرد اوند تو اشپزخونه ک دیدم حسامم قرمزه و داره چایی میخوره سلام دادمو و صبح بخیر گفتم حسامم گف فاطمه تب داری؟؟گفتم
نه😱😱گف چرا معلومه بعدش باهم میریم بیمارستان😠این حرفش یعنی تموم بابام اومد و در کمال تعجب خوب بود اخع پدر من چجوری😐بعدش حسام برا بقیه تعریف کرد و رفتیم بیمارستان دکترم دوست حسام از اب دراومد😐😐اخه برادر من همه جا چجوری دوست داری؟بعدش فهمیدم تو دانشگاه باهم بودن خلاصه رفتیم اتاقش بعد معاینه گف خوب چکار کردین با خودتون ک منو حسام به نگاه انداختیمو یاد وعضعیمون خندمون گرفت یهو بلند زدیم زیر خنده😂😂😂یهو دکتر انگار ترسیده باشه از صندلیش پرید ما یهو خندمون بند اومد بعد حرکت دکتر دیگ رو صندلی ها ولو شده بودیم و غش غش میخندیدم اخرش خودشم خندش گرفت بعد از جاش پاشد گف ک منو مسخره میکنین الان ک امپول نوش جان کردین حالتون جا میاد😠من یهو دست حسامو گرفتمو گفتم پاشو پاشو😢😢دکترم زنگ زد پرسید ک بازم مریض هست یا نه؟وقتی مطمعن شد ک سرش خلوته نسخه و برداشت و گف شماها حالتون خرابه من میگیرم میام.من گریه کردمو گفتم حسام من دیشب امپول زدم😢اونم گف ناراحت نباش عزیزم عوضش خوب میشی بعد دکتر اومد و درو بست نگاهم به کیسه افتاد کم مونده بود غش کنم حجم زیادی از امپول و سرم ک توش فقط یه بسته قرص بودش😢😢داروها رو گذاشت و گف حسام جان داداش برو دراز بکش یه نگاه به حسام کردم دیدم رنگش پریده😱😱گفتم داداش یهو گف جونم گفتم برو دیگ😢گف باش عزیزم خلاصه رفت اونور دراز کشید دیدم ک دکتر سه تا اماده کرد ک یکیش ۱۲۰۰بود😱بلند گف حسام تست کنم؟گف نه تازه زدم نمیخاد گف باشه گف لیدوکایینم ک نمیخای😅😂😂حسام گف علی ترو جون من اذیتت نکن بکش لیدو😢😢گف کشیدم اما دیدم نکشید😐داشت صدام در میومد ک اومد نزدیک و گف اینجوری اثرش بیشتره😊😊منم هاج و واج داشتم نگاه میکردم سعی میکردم به صداشون گوش ندم ولی نمیشد یهو دکتر گف حسام نفس بکش اونم صدای نفسش اومد یهو بلند گف اخ اخ علییییی 😢😢لیدو نکشیدی نامرد آییی فاطمه بیا کمک😢😢یهو دکتر گف عه حسام شل کن هر کاری کرد شل نشد ک درش اورد اومد پیش من گف بیا کمک نمیتونم تنهایی اومد داداش گف عه علیی فاطمه رو چرا اوردی؟ گف شرمنده لازمه سر سوزنو عوض کرد گف حسام اگه شل نشی یادته دوران تحصیل چجور امپول میزدم حسامم گف غلط کردم علی😢و دکتر یه جوری وایساد ک من دید نداشته باشم فقط گف ساق پاشو محکم بگیر منم دستور اجرا کردم ک یهو داداش گف آیی علییی درد داره دکترم گف تموم تموم و کشید بیرون و دوتاامپول دیگ زد ک حسام ساکت بود یهو شلوار داداشو درست کرد و برگشت و من تونستم داداششو ببینم دکترم گف فعلا دراز بکش تا نوبت فاطمه خانوم بشه😊😊
این داستان ادامه دارد برای ادامه لطفا نظر بزارید واسم😍😍😙😘
یاحق
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 11:40 توسط نویسنده
|