خاطره خانم بهار طاهری

سلام ✋😍😘 خوبین ؟ دلم براتون تنگ شده بود😍 ببخشید یکم بدقولی کردم قول داده بودم بیام ولی ببخشید من این روزا سخت در حال خواندنم❤🙏 همین الان هم سرم تو گوشیه هم کتاب جلوم بازه😂😂😂 بگذریم ، چخبرا؟ تعطیلات خوش میگذره😉؟ به من که اصلا😂 خیلی هنر کنم بشینم بخونم 😂😂😂 اومدین کیش درخدمتیم😉 این روزا کیش انگار بازار شامه خیلی شلوغه😂
.
.
یه روز با پویا قرار گذاشته بودم برم پیشش چند تاچیز یادم بده داشتم وسایلمو جمع میکردم مامان اومد تو اتاقم : بهار بابات دم دره میگه بیا برسونمت 🙌 من : چشم چشم اومدم وایسین کتابامو جمع کنم 😅 مامان : باشه وایسادم 😐 من : نه بفرمایید بشینید😂 جمع کردم سریع کیفمو برداشتم رفتم کفشمو پوشیدم رفتم بیرون سوار شدم بابا منو رسوند خونه خاله اینا پیاده شدم ایفنو زدم خاله برداشت : بله؟ من : منم خاله بهار ✋ خاله : جانم عزیزم بیا تو✌ رفتم تو پویا خان نشسته بودن تام و جری نگاه میکردن😂😂😂😂 یه جوری محو کارتون شده بود انگار نه انگار من اومده بودم😂😂 با خاله دست دادم رفتم جلو تلوزیون وایسادم : خاله جون چند سالته؟؟ 😂😂😂 این برنامه ها مال توهه؟ دبیر فیزیک نشسته کارتون میبینه خداااا😂 پویا : سلام😅 خو چکار کنم برنامه نداشت بهار خیلی باحاله بشین نگاه کن 😑 من : خودتو مسخره کن😁 تلوزیونکردم پویا خان شروع کردن به تدریس👲 فکر کنم هنوز تو هز تام و جری بود😁 بعد از چند ساعت درسا تموم شد داشتم کتابامو جمع میکردم پویا خوابید وسط اتاقش دستاشو تو هم فشار داد نفس عمیقی کشید یهو : هیییییی زندگی خاک تو سرت😂😂😂😂 زدم زیر خنده : چی میگی ؟! پویا : چیزی نگفتم که😑 من :پویا ؟؟ پویا : ها من : هیچی😂 یه نیم ساعت بعد پویا بلند شد منو برسونه خونه وسایلامو جمع کردم از خاله خداحافظی کردم رفتیم 🙌 یهنگاه به ساعتم کردم ۵ عصر بود ✌ پویا منو رسوند خونمون پیاده شدم از پویا خداحافظی کردم رفتم ایفونو ببزنم دیدم مامانم از خونه اومد بیرون پشت سرشم بابام اومد بردیا رو گرفته بود بغلش ( داداشم ۸ سالشه ) رفتم جلوتر : کجا میرید بابا؟ چی شده ؟؟ بردیا بیحال افتاده بود بغل بابام 😓 مامان : بردیا تب داره داغه داریم میبریمش دکتر 😔 کلید خونرو مامان داد بهم : بیا مامان برو خونه ما بر میگردیم 🙌 من :‌ نه مامان من میام باهاتون اینطوری که میمیرم از نگرانی منم میام😟 مامان باشه بیا چیکار کنم 😐 مامان بردیا از بابا گرفت قربون صدقش میرفتنشست تو ماشیم درو بستم خودمم سوار شدم رفتیم بیمارستان😲 بردیا خواب بود تو خواب ناله میکرد 😭( من از دیدن مریضیه بچه ها متنفرم یعنی😫 ) بابام با یه عجله ای رانندگی میکرد رسیدیم بیمارستان پیاده شدم درو باز کردم مامانم پیاده شد رفتیم تو . من استرس داشتم با اینکه مریض نبود 🙈 بابا رفت نوبت گرفت منو مامانم نشسته بودیم روی صندلی مامان داشت با دستمال صورت بردیارو تمیز میکرد یه نیم ساعت کمتر گذشت صدامون زدن بلند شدیم بابابردیا از مامان گرفت بوسش کرد رفتن تو 😔 بابا نذاشت برم تو بیرون روی صندلی نشسته بودم همش نگران بردیا بودم اخه بدجور به هم وابسته ایم . یه ده دیقه گذشت مامان اینا اومدن بیرون بابا بردیا رو داد بغل مامان و رفت نسخه رو بگیره بلند شدم رفتم سمت مامان : چشید مامان؟ دکتر چی گفت؟ مامان : چند تا امپول نوشت گفت حتما بزنه 😭 من : گناه داره مامان😥 ( مامان منم عین مامانای دیگه طرفدار سرسخت امپوله اعتقاد داره کسی که میره دکترهمون امپولو بزنه زودتر خوب میشه واسه همین تا پارسا جان امپول تجویز میکنن برام اگه خودشم راضی بشه که نزنه مامانم پافشاری میکنه که بزنه😒 ) مامان : حرف الکی نزن😐 من :‌ ممنون مادر😑 مامان : خواهش میکنم😐😂 بردیا رو بوسیدم : چت عشق من ؟ تو که خوب بودی اخه ، خوب میشی عزیزم😔 هنوز خواب بود بردیا منوده بودم چطوری بیدار نشده تو اون سر و صدا😑 بابا اومد بردیارو تز مامان گرفت کیسه ی داروهارو داد دست مامان و باز رفتن توی مطب دکتر 😭 از ناراحتی خودمو انداختمروی صندلی 😔 یکم نشستم دیگه طاقت نیاوردم همونجوری بمونم روی صندلی پا شدم رفتم تو مطب 😥 به دکتر سلام کردم بردیا بلند شده بود از خواب نشسته بود روی تخت بابام میخاست حاضرش کنه😔 رفتم جلو دستمو حلقه کردم دور بردیا : سلام عزیز ابجی خوبی؟ چخبر؟😅 بردیا بیحیال بود قربونش،برم با همون بی حالیش جواب سلامو داد : سلام .. بوسیدمش دکتر اومد از کیسه داروهاش امپولاشو جدا کرد و رفت امادش کنه . مامانگوشیش،زنگ خورد تشریف بردن بیرون😐 بابا دکمه ی شلوار بردیارو باز کرد میخاست بردیارو برگردونه بردیا چیزی نمیگفت بیحال بود انگار دیگه جون مقاومت نداشت 😥 بابا قربون صدقش میرفت بوسش میکرد ❤ بابا شلوار بردیا رو داد پایین و دست بردیا گرفت : قربونت برم بابایی گریه نکنیا چیزی نیست عزیز دلم😘 من : پدر من دروغ تا کی؟؟ 😂😂😂😂 چیزی نیست یعنی چی؟؟ چیزی هست پدر من😒 بابام سعی در کنترل خندش بود خندشو قورت داد : خیله خب توهم😅 دکتر اومد نزدیک من رفتم گوشه یتخت وایسادم دکتر چند جای بردیا رو اروم فشار داد یه طرفو برای تزریق اماده کرد پنبشو چند بار اروم کشید که بردیا خودشو کج کرد که برگرده با بغض گفت : بابا بریم😭😭 بابام بوسیدش میریم قربونت برم میریم یکم دیگه بخواب🙈 دکتر : اسمتو نمیگی بهم اقای خوشگل؟! بردیا میخاست اسمشو بگه که دکتر سوزنو فرو کرد و پدو فشار داد 😭 بردیا دستشو اورد که بزاره روی پاش بابام دستشو نگهداشت بردیا : اییییی بابا😭😭😭 بابا : جونم تمومه بابایی ببین چیزی نمونده افرین تحمل کن قربونت برم😔 دکتر : نگفتی اسمتو خشگل؟؟ بردیا : بــ ر دیااا ایییییی دردم میاد😭😭😭😭 دکتر : چشم چشم الان درش میارم دکتر پنبه رو گذاشت کنار سوزن و اروم کشید بیرون و پنبه رو یکم فشار داد 🙌 پنبه رو نگه داشتم بردیا هنوز ناله میکرد : بابت بریم اییی جاش درد میکنه😭😭 از بغضم هیچی نمیگفتم اخه یه بچه ها چطوری میتونه تحمل کنه گناهن بچه ها😭 یه چمد دقیقه بعد دکتر باز اومد سمت دیگه ای ازبردیا رو پنبه کشید و سوزنو از بغل فرو کرد بردیا انگار بهش شوکر وصل کرد یهو با تمام توانش جیغ زد : اییییییی بابایییی دردم میاد ایییییی😭😭😭😭 نهههههه میخام برم اییییی دردم میاد ولم کن😭😭 دست و پا میزد خیلی بد بود دکتر به بابام گفت بگیریش . مجبود شدم پاهاشو بگیرم بابا هم کمر و دستاشو گرفت محکم و دکتر خیلی اروم تزریق میکرد همش داشتم به خدا میگفت سریع تر تموم بشه کل بیمارستانو صدای بردیا بود😭😭 مامان اومد تواومد پیش مامان قربون صدقه بردیا میرفت : جااانم عشقم تمومه مامانی چیه مامان ؟ تمومه عزیزم تمومه . دکتر اروم کشید بیرون و پنبه رو مامان نگه داشت سریع بردیارو ول کردم سریع برگشت : بریم مامانی بریم نمیخام درد داره پاممم بریم 😭😭😭😭😭 بابا : خیله خب بابا میریم اروم باش 😔 مامانم با دستمال اشکاشو پاک کرد یه دستمالم به من داد 😐 مامان : اشکاتو تمیز کن بهار زشت میشی 🙈 تا خودمو دیدم صورتم خیس بود از اون گریه های ناگهانی 😭 صورتمو تمیز کردم و دکتر یه امپول دیگروبرداشت و اومد سمت تخت خودمو کشیدم کنار دکتر باز پنبه رو کشید بردیا با این کار میخاست برگرده که مامان و بابا باز نگهش داشتن بردیا همچنان تقلا میکرد ولش کنن😔😔😔 دلم داشت ریش ریش میشد 😭 انگار دکتر فرو کرده بود سوزنو خیلی نمیدیدم صدای گریه بردیا بیشتر شده بود : اییییی مامان ولم کنید ایییی بهاااار😭😭😭😭 دکتر کشید بیرون و سرنگو انداخت تو سطل گفت تموم شد خوشگل تموم شد تو که شجاع بود بردیا 😐 کسی که گریه نمیکنه واسه امپول اقای خوشگل مرد که گریهنمیکنه 😊 بردیا چند دقیقه به همون حالت موند مامان شلوارشو،درست کرد و اروم برش گردوندن با بابا . مامان صرتشو تمیز کرد و بوسیدش😗 رقتم جلو بغلش کردم کلی قریون صدقش رفتم بابا بردیارو بغل کرد دکتر داروهارو به مامان نشون داد چطوری بخوره و ازش کرد مامان و اومدیم بیرون 🙌 مامان یه نفس عمیقی کشید 😅😅 بردیا بیحال سرشو گذاشته بود رو دوش بابا و هق هق میکرد بابا هماروم با بردیا حرف میزد ❤ هنوز بغض کرده بودم پارسا هم که نبود اصلا تو بیمارستان رفته بود سفر اگر اون بود خیلی خوب میشد بردیا با پارسا خیلی رفیقن❤ باز رفتم بیرون از محوطه بابا بردیارو داد بفل مامان رفت از مغازه چند تا چیز برای بردیا بگیره بخوره رنگش زرد شده بود اصلا رفتیم سمت ماشین درو برای مامان باز کردم نشست درو بستم خودمم،سوار شدم منتظر بابا نشستیم ، بابا اومدنشست تو ماشین ابمیوه رو باز کرد مامان بردیارو نشوند رو پاش و اروم دادش خورد بابا ماشینو روشن کرد و پیش به سوی خانه ... ❤
تمام سعیمو کردم قشنگ بنویسم اگه بد شد ببخشین🙏
عیدتون مبارک انشالله بهترین روزای عمرتون توی سال جدید باشه و به تک تک هدفاتون برسید ❤❤
همه شمارو به خدای منان میسپارم ، خدانگهدار💙
بــهار