خاطره اقا سیدمحمد
سلام من سیدمحمدم😊نزدیک یک هفتس باوبتون آشناشدم ،شایدهم کمتر شایدم بیشترنمیدونم!!!.سه چهارتاخاطره خوندم،دوست داشتم .وب جذابی دارین تبریک میگم❤
من انشانویسیم ازبچگیم جالب نبودامیدوارم متنی که مینویسم ارزش خوندن ووقت گذاشتن شمارو داشته باشه😊
حدوداچندماه پیش بود،ازسرکارمیومدم بااینکه بیمارستان شلوغ نبود اماخیلی خسته بودم شب قبلشم شیفت وایستاده بودم حسابی خسته بودم..توراه خونه بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم که آقارضاهستن..همکارم هستن..ایشون غیرازپزشکی باپدرشون تویه بیزینس شریک هستندکه به این دلیل خارج ازشهربودند.جواب دادم..گفتندکه یه سرخونشون بزنم ظاهرا آقاطاها،پسرشون مریض شده بودند وخواهش کردندکه برم ببینمش...
قبول کردم..سریع رفتم خونه،کسی خونه نبود ..خانواده فک میکنم مهمونی خونه یکی ازفامیلا بودنددقیق یادم نیست قضیه چی بود...
یه آب وصابونی به صورتم زدم وشونه ای به موزدم ویه پیرهنام واتوزدم وپوشیدم..کیفم وبرداشتم ودروقفل کردم ورفتم بیرون ازخونهداشتم سوارآسانسورمیشدم که یکی ازهمسایه هامون توراهروبودندسلام احوالپرسی کردیم وازبی معرفتیم وبدقولیام گله وشکایت داشتند😊راستش شاید چندماه قبلش خواهش کرده بودندکه برم مادرشون ومعاینه کنم،مادربزرگی هستندکه رفت وآمد وبیرون رفتن سخته براشون..بارهاهم مامان یادآوری کرده بودندکه یادت نره محمد،حتمابرم ببینمشون امامتاسفانه توذهن وخاطرم نمونده بود...وهمش پشت گوش انداختم...
عذرخواهی کردم وسراغشون وگرفتم وگفتم چشم تواین چندروزه میام خدمتتون..باکنایه گفتندکه فک نمیکنم آقای دکتر!اونجابودکه عرق سرد روپیشونیم نشست!🙈آخرشم همین چندروزپیش رفتم دیدنشون..اصلاوقت نمیشدواین ازبدقولیه منه..سریع سوارآسانسورشدم رفتم پارکینگ ..سوارماشین شدم وراه افتادم به سمت خونه ی رضا.چندبارخونشون رفته بودم اماچون زمان زیادی ازش میگذشت آدرس دقیقی نداشتم ازخونشون...به رضاتماس گرفتم وخونشون وپیدا کردم..زنگ خونشون وزدم وهمسرشون گفتندتشریف بیارین بالا..ماشین وقفل کردم ورفتم بالا..خیلی خانم محترم ومتشخصی هستند فاطمه خانم..رضاوفاطمه خانم خونواده ای مث خونوادم هستن برام...
کفش درآوردم رفتم داخل..مادرفاطمه خانم وطاها ومهساجان بودند..طاها ومهسا بچه های رضان😊مهسااگراشتباه نکنم کلاس دوم دبستانه..طاهاهم نزدیک چهارسالشه فک میکنم..
مادرفاطمه خانم بلندشدندتعارف کردند..مهساهم که یه سلام داد ودررفت!😁 طاهاهم که خیلی بیحال خوابیده بودرویه بالشت...فاطمه خانم گفتند
شرمندم مزاحم شدم وگفتندکه طاهاازدیشب استفراق میکنه ودل درد و...گفتندمیخواستن دیشب ببرنش دکتر امازنگ زدندبه رضا ورضا چندتاداروگفته که بهش داده وبهترشده..گفتم خواهش میکنم هیچ مزاحمتی نیستخواستم بیارنش پیشم که اجازه نمیدادوجیغ میکشید...یدونه شکلات بهش نشون دادم که اصلاتوجهم نکرد!رفتم نزدیکش..گفتم جونم جونم عموکاریت ندارم که....پسرچشماش سبزباشه چی میشه!مثه رضا،طاها هم چشم رنگیه وگریه هم کرده بود بیشتردله من وبرد😊😁نمیدونم چراآروم شد!بیشترخجالت میکشید !
گفت مامان دلم...مامان اینجام!چون کفتندکه استفراغ میکنه ودل دردداره بیشترنگاهم به مسمومیت یاویروس بودامابادیدن علائمش یکم نظرم برگشتواستم بیارنش پیشم که اجازه نمیدادوجیغ میکشید...یدونه شکلات بهش نشون دادم که اصلاتوجهم نکرد!رفتم نزدیکش..گفتم جونم جونم عموکاریت ندارم که....پسرچشماش سبزباشه چی میشه!مثه رضا،طاها هم چشم رنگیه وگریه هم کرده بود بیشتردله من وبرد😊😁نمیدونم چراآروم شد!بیشترخجالت میکشید !
گفت مامان دلم...مامان اینجام!چون کفتندکه استفراغ میکنه ودل دردداره بیشترنگاهم به مسمومیت یاویروس سرماخوردگی بودامابادیدن علائمش یکم نظرم برگشتمامانش بغلش کردخوابوندروی پاش وسعی کردآرومش کنه که معاینش کنم..لباسش وزدم بالا وشروع کردم به معاینه..بیشترنواحی پایین شکمش دردداشت وهمش دستش ومی کرد توشلوارش و گریه میکرد..فاطمه خانم هم خجالت می کشیدکه این کارومیکنه ودستش ومی کشید..گفتم یدقه اجازه بدین اشکال نداره..شلوارش ومجبورشدم پایین بیارم که معاینش کنم..تورم وقرمزی اون ناحیه کاملامشخص بود..به فاطمه خانم گفتم واقعامتوجه نشدین بچه چرااینکارومیکنه؟!خودشونم ازالتهاب اون قسمت متعجب بودند وبیشترنگراناصلااجازه ی معاینه بهم نمیداد باهربارلمس اون ناحیه ازحال میرفت خیلی دردداشت وجیغ میکشید..تب ولرزم داشت...تشخیصم اورکیت یابه زبان ساده ترعفونت بیضه بود که توبچه های به این سن خیلی شایع هستش ولی درتعجب بودم که چطورمادرش متوجه نشده بود وعلائم صحیح وبه رضانگفته بود..بچه خیلی درد داشت یدونه مسکن آماده کردم وفاطمه خانم به پهلوخوابوندنش پنبه کشیدم وآروم فروکردم که یه تکون خوردوشل کرد..مادرفاطمه خانم وفاطمه خانم خیلی نگران بودند خیلی ترسیده بودند..یکم درموردش توضیح دادم براشون وگفتم آماده بشن که بریم بیمارستان بهترهفاطمه خانم سریع چادرسر کرد وگفتندبریم..مادرشونم گفتندکه منم میام امافاطمه خانم گفتندکه پیش مهسابمونن...مهسا،قربونش برم انقدرگریه کرده بودونگران داداشش بودکه چشماش قرمزشده بود😊بوسیدمش گفتم نگران نباش دودقه میریم ومیایم داداشت وکاریش ندارن که...فاطمه خانم بچه روبغل کرد وسوارماشین شدیم..بخاطرمسکن آروم شده بود..فاطمه خانم خیلی نگران بودهمش به خودشون بد وبیراه میگفتندکه چرامتوجه نشدن نکنه بچم فلان شه و....گفتم الکی خودتون ونترسونین..واقعامشکلی نیست..چهارتاآنتی بیوتیک میدن بهش خوب میشه..چون امروز متخصص هست بیمارستان گفتم دکترمتخصص ببینتش بدنیست اگرنه که اصلا نیازم نیست انقدرنگران نباشین وسعی کردم آرومشون کنم..میخواستن به رضازنگ بزنن که اجازه ندادم..گفتم رضاخارج ازشهره نگرانش نکن الکی..رسیدیم بیمارستان رزیدنت معاینش کرد وسونوگرفت وتشخیصم درست بود عفونت بیضه بود...دارونوشت وگفتندکه نیازی نیست بمونه امشب وخودش زنگ زدبه رضاقضیه روگفت یکم بارضاحرف زدم گفت که امشب وبمونه گفتم خوبه نیازنیست..گفت نه بمونه خیالم راحت تره بستریش کن..گفتم چشم موردی نداره...وگفت فرداصبح خونست...کارای بستریش وانجام دادماصرارکردم که برن خونه وخودم میمونم اماقبول نکردن وگفتندکه خودشون می مونن...من گفتم که شیفتم وجابه جامیکنم که امشب این جاباشم حواسم بهش باشه نگران نباش بروخونه!اماقبول نکردند..شب وموندم وبماند که آقاطاها چه پدری از همکاراسرآمپول زدن درآوردن!😁😁ثابت کردکه الحق بچه ی رضاس!(رضابااینکه تومواردپزشکی خیلی خودمونی بگم دل داره امابه شدت ازآمپول میترسه!)..سرغذاهای بیمارستانم خیلی اذیت کرد😁😁
ولی اینم بگم بچه خیلی اذیت شد ودردداشت...یه نکته روبگم به مادرای وب اختلالات ومشکلات درمورداین نواحی وشوخی نگیریدواقعا...شایدجاش نبودکه من این خاطره رو به عنوان اولین خاطرم تعریف کنم هرچندباجزئیات توصیف نکردم اما این موارد چه به دلیل خجالت بچه یاحتی مادر ذکرنمیشه وبیماری پیشرفت میکنه وخطرناک میشه..وتاآخرعمر برای اون فرزند نقص ایجادمیشه..لطفاجدی بگیریدسه چهارتاخاطره روکه خوندم دیدم که دوستان آخرخاطره پی نوشت هم داشتندکه من بلدش نیستم 🙈🙈🙈امیدوارم خوشتون اومده باشه..
دیگه شرمنده ببخشید..
مخلص شما سید ممد!