خاطره حنانه جون

سلام من حنانه هستم اولین خاطرمه که می خوام بزارم من خیلی وقته با این وب اشنا شدم یه بیو بدم من حنانه هستم 15سالمه یه دایی دارم 29 سالشه والیته پزشک تشیف دارن ایشون ویه برادر دارم که یه ساله پزشک شده (جوجه پزشک بی خاصیت)فکر کنم به اندازه کافی معرفی کردم خودمو 
واما خاطره :تابستون 96بود که ما کوه بودیم ما هرپنجشنبه باخانوادمون میریم کوه هوا خیلی سرد بود با دخر عموم داشتیم بیرون میچرخیدیم که رسیدیم به چشمه (من این چشمه روخیلی خیلی دوست دارم عاشقشم اصلا بخاطر فضایی که داره ملینا گفت بیا با هم اب بازی کنیم منم که عشق شیطونی وازین جور کارا گفتم ای به چشم اونجا برای اب خوردن از چشمه دوسه تا لیوان هست ماهم لیوانارو پر اب می کردیم وهمدیگرو خیس میکردیم خیلی خوش گذشت بهمون دیگه داشت  دلورودم از سرما می لرزید ملینا که اصلا این خیالشم نبود صداش زدم گفتم ملینا حالا بیا بریم هم هوا داه تاریک میشه هم من سردمه کلیه هام سرما می خورم محمد بی چارم میکنه(محمد خان دایی بنده میباشد بخاطر این که من باهاش خیلی راحتم به اسم صداش میزنمکلن خیلی باادب هستم از بچگی همه بهم می گفتن باادب)ملینا هم گفت باشه بابا بیا بریم تو راه داشتم به معنای واقعی جون می دادم از سرما رسیدیم خونه من رفتم جلوی بخاری گرم بشم که مادر ازیز تر ازجانم من را نیز بدید وکلی باهام دعوا بکرد منم رفتم دوش گرفتم وبدون شام خوابیدم یه جورایی قهر بودم اما به غیر از قهر هیچی از گلوم پایین نمی رفت بخاطر این که لو نرم بایدم می خوابیدم خودارو شکر دیو دوسر دنبالمون نیومد وگرنه عمرا میزاشت بدون شام سرم به بالش برسه(دیو دوسر داداشمه مهربونه ها ولی اگه ببینه من به حرفاش گوش ندادم دیو دوسر میشه)اقا بالاخره صبح شد ما می خواستیم برگردیم (به علت سرما ما زیاد نمی مونیم بخاطر من چون کلیه هام مشکل دارن)مامانم گفت زود صبحانه رو بخور که تو ترافیک نیوفتیم (یکی از بزرگ ترین مشکلات ما ایرانیان عزیز)منم که صبحانه دوست ندارم بنا براین الکی به مامانم گفتم صبحانمو خوردم (شما یاد نگیین بده این کار)منم کولمو زود بستم راه افتادیم مامانم گفت خونه مامانی (مادر مادرم)می ری یا خونه مادرجون(پدر مادرم )من تا بیام جواب بدم پدرم گفت خوب ما که الان نزدیک خونه مامانی هستیم پس برو اونجا(اخه پدر من از من نظر خواستااا من اصلا حالم خوب نبود واگه میرفتم خونه مامانی صد درصد گیر محمد می افتادم اصلا حال حرف زدن نداشتم ونظری ندادم (محمد مجرده وخونه مجردی داره اما من نمی دونم چرا همیشه خونه مامانی پلاسه)توراه مامانم خیلی صفارش کرد که شیطونی نکنم (اخه مادر من عزیز من مگه من بچم)وگفت داداشم شب میاد خونه مامانی (دیگه بد تر این دیگه چرا داره میاد)دیگه داشتیم میرسیدیم مامانم منو بیدار کرد ومن هم کولمو برداشتم وپیش به سوی خونه مامانی جونمرفتم داخل یه سلام بلند بالایی کردمو مامانی ه منو دید اومد کلی بوسم کرد وقوربون صدقم رفت اینم بگم که محمد خونه بوداینم که کلن داشت از حسودی جر می خورد اومد پیش من بهش سلام کردم به مامانی گفت منم مثل این که بچتم ااامامانی هم نهگذاشت نه بر داشت گفت بگو زنت قربون صدقت بره حسود یا اصلا بگو دوست دخترات برات قوربون دقه برن محمدم ناراحت شد(محمد دوست نداره زن ببره بخاطر همین همیشه با بابایی ومامانیی دعوا دارن سر این مسئله )به من گفت بیا بریم تو اتاق من منم چون میدونستم اوضا قرمزه گفتم با شه داشتیم میرفتیم بالامحمد دستشو دور گردنم حلقه رفتیم تو اتاق رو تخت نشستیم پیشونیمو بوسید گفت حنانه چقدر داغی دایی گفتم چیزه یهنی هیچی بابا تو ماشین بخاری روشن کرد من داغ شدم(دوروغم بلد نیستم بگم)گفت منم عرعر باشه گفتم مگه دوروغ دارم بگم به تو گفت برو عمتو مسخه کن بچه تو گرمای تابستون کولر روشن میکنن نه بخاری می خوای دوروغ بگی یه چیز بگو جور د بیاد بچهمنم تو این مدت ساکت بودم گفت حالا که چند تا امپول خوشگل نوش جان کردین میفهمی دووغ گفتن چه جوریه منم ساکت بودک بغضم داشت میترکید اما نمی خواستم خومو پیش این کوچیک کنم محمدم رفت کیفشو بیاره منم تا این از پله ها بره پایین در رو قفل کردم نشستم پشت در گریه کردم توری که صدام در نیاد گوشیمو گرفتم به ملینا پی ام دادم قضیروگفتم اینم گفت توتازه کجای کاری خواهر من دکترمم رفتمو امپولم زدم منم گیم شدت گرفت گوشی مو خاموش کرد دیدم دستگیره چرخید محمد صداش دراومد گفت تو چه غلطی کردی در رو رومن غفل میکنی صبر کن کارت دارم منم خیلی ترسیدم اینم هی میگفت درو باز کن کاریت ندارم(خوبه همین الان داشت تحدید میکردا)منم خیلی ترسیدم گفتم ببخشید دایی جون (تادودقیقه پیش محمد خره بود)گفت اشکال نداره عزیزم درو وا کن کاریت ندارم قوربونت بشم (محمدو مهربانی محال است)دررو اروم باز کردم از شدت عصبانیت قرمز شده بود خلاصه بغلم کرد گذاشت رو تخت شروع به معاینه کرد نه این حرف میزد نه فقط اخم کرده بود منمن گفتم محمد...نذاشت حرف بزنم گفت خفه معاینه کردنش تموم شد گفت من میرم دارو خونه یه چیزی بخور نمیری منم هیچی نگفتم تا بیادم هیچی نخورد امد گفت چیزی خوردی گفتم ارهداشت امپول اماده میکرد من گفتم من امپول نمی زنمااااگفت تو از ایت غلطا خیلی میکنی منم حرسم کرفت زدم به بازوش گفت اخ اخ نترسم نترسم جوجه فکلی منم گفتم زر مفت نزن بی شعورسرم پایین بود همین جوری داشتم برای خودم غور غور میکردم که دیدم یهو تو بغل محمدم منم یه جیغ بنفش خوشرنگ کشیدم منو زود برعکس کرد شلوارمو داد پایین زود امپولو زد منم فوش میدادم .جیغ میزدم گریه میکردم هرکاری دلت بخواد میکردم گفتم محمد جون من در بیار که محکم داد زد کثافت جون قسم نده منم لال شدم دیگه(امپول زیاد درد نداشد من فقط داشتم تخلیه انرژی میکردم یهخورده (امپولم دوتابود))امپولو در اورد بعدیو زد یکم ناله کردم که در اورد گفت تموم شد عشقم منم باهاش قهر کردم لازم به زکر است که ماما نی باعث شد محمد انقدر اروم باشه محمد هرکاری می کرد باهاش بحرفم حرف نزدم بعد گفت چی می خوای برات بگیرم اشتی کنم منم گفتم ترشک اینم قرمز شدا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوینگفت اصلا حرفشم نزن گفتم من لواشک م.ی.خ.ا.م گفت جهنمو زرر مریض شدی امپول میدماا گفتم نمیشم (من عاشق لواشکم لواشکایی رو که من دوست دارم خیلی گرونن) اینم رفتبرام لواشک خرید خوردم (از صبح هیچی نخورده بودم معده بد بختم عادت کرد یه چند بارم ضخم معده گرفتم)
شب که داداشم اومد همه رو براش تعریف کردم اینو محمد زیر پوستی میخندیدن حالم خیلی بهتر شده بود صبح
خدا حافظ اگه دوست دارید نظر بزارید تاببینم خاطرم چه طور بود