خاطره اقا ماهان

سلاامخوبین چه خبر منکه بد نیستم اینقدر حجم درسا زیاد شدن که نمیکشم دعا کنید برام 😥😥انرژی منفی نمیدم راستیییی عیدتون مبارک با مهمانا حال میکنید 😅😁اینم عیدی منه 😚با اینکه اینجا عیدش فرق میکنه ولی باز هم ما سفره پهن کردیم 😁 و یه معذرت خواهی هم به آیدا بکنم میدونم همه ی دخترا دوست دارن توی دوران نامزدی🙈🙈 باهم بگردن با هم برن مسافرت اما خوب من نتونستن دور درسا بودم آیدا ببخشید بخدا بعد جبران میکنم راستیییییییی هادی (قبلا معرفی ایش کردم ) داره عروسییی میکنه 😍شیدا هم فکر کنم بشناسید شیدا دوست ستاره هادی داره با اون ازدواج میکنه 🤗فقط ارمین میمونه کسی حاضر با یک پسر اخمو و مغرور و صد البته مهربون ازدواج کنه 😁ارمین اگه بفهمه سرم کنده شده 😅اما خاطره 😉😉

یه روز مثل همیشه توی بیمارستان بودم سرم تو یه پرونده ای بود که خیلی مهم بود😖 و دقیق داشتم میخوندم یه دفعه در باز شد😥 هیچکس بجز هادی نبود😑 که همینجور که سرم پایین بود گفتم مگه تو مامانت تربیت نکرده🤣🤣🤣 مگه تو شعور نداری😕😕 که دیدم هیچی نمیگه 😕سرم بلند کردم دیدم یکی از بهترین دکترا های بیمارستان😮😮 و حدود ۵۵ ساله است اقا منو میگید مردمم 😅😅که اقای دکتر گفت از تو بعید بود که گفتم بخدا من فکر کردم هادی و سرم انداختم پایین 😣😣😣و اروم فحش میدادم ب هادی🤣😂که درباره اون پرونده صحبت کرد و رفت من موندم یه عالمه فحش به هادی و 🤣🤣🤣🤣فقط اگه همون لحظه میومد کشته بودمش کلا ابروم رفت 😅اقا من تا اخرین لحظه شیفتم از اتاق نرفتم بیرون 🤣🤣🤣🤣تا شیفتم تمام شد 😑رفتم بیرون از بیمارستان سوار ماشین شدم حرکت کردم به سمت خونه😋که پشت چراغ قرمز موندم که ماشین جفتیم یه ۲۰۶ بود و پر پسر از اون پسرای که انگار جوجه تیغی ان 🤣🤣🤣خندم گرفت بشون 😂حالا سنشونم زیاد نبود 😁ماشالله از این جوجه ها تو تهران زیاد داریم 😂😁😉چراغ سبز شد حرکت کردم رسیدم خونه ماشین نزدم تو حیاط زدمش تو کوچه 🤗(خداروشکر محله ای ما امنیت داره جوری که شبا در حیاط و حال قفل نمیکنیم )در حیاط باز کردم⛲ رفتم خونه داد زدم🔊🔊 مامان بابااا که مامان اومد تو حیاط گفت هیسسسسسسس🙅‍♀️🙅‍♀️ چته تو پسر بچه ها خواب ان که فهمیدم بهار و ازان اینجا ان (هر هفته ۷ روز ستاره ۶ روزش خونه ما😂� البته وقتی هم که میره خونه خودش تا چند هفته نمیاد �)که اروم رفتم داخل که گفتم مامان کجا ان که گفت سر تختت که گفتم مامان مگه این اتاق ستاره نیست تازه مگه خودشون اتاق ندارن که مامان خندید گفت هیسسس داشتن با کتابات بازی میکردن خوابیدن همونجا که گفتم با کتابام 🤤🤤که خندید دویدم بالا رفتم تو اتاق دیدم واییی یعنی همه کتابام ریخت بودن رو لباسای که کف زمین بودن 🙈🙈🙈(همیشه عادت کردم لباسام بریزم کف زمین تا بتونم بهتر انتخاب کنم 😋🤣)که اروم رفتم سر تخت دیدم دوتاشون خوابن بوسشون کردم خواستم بیدارشون کنم دیدم گناه دارن که ازان محکم بوس کردم که بیدار شد 🤣😁😁که گفتم سلام خوشگل من که خندید بغلش کردم از اتاق اومدم بیرون که هی باش کشتی میگرفتم دستش میگرفتم مشت میکرد میزدم تو صورت خودم از خنده میمرد که همونجور رفتم پایین که مامان گفت وا ماهان بیداش کردی که خندیدم مامان گفت برو تو اشپز خونه غذا بخور کشیدم برات که گفتم بابا کجاست که که گفت رفته دنبال بلیط که فردا بره المان سر بزنه به شرکت ها که گفتم اها که رفتم نشستم رو میز ناهار خوری ازان گذاشتم روی میز نگام میکرد میخندید🤣😑😑که تلفنم زنگ خورد که دیدم هادی که گفت پسر تو کجای آیدین خودشو کشت از صبح تا حالا که گفتم هادی تو خفه شو اگه گرفتمت میکشمت نیم ساعت دیگه هم میام که غط کردم ازان بوس کردم دادمش دست مامان خودم رفتم بالا اروم در اتاق و باز کردم یهپیرهن و شلوار رو زمین برداشتم اروم درو بستم و همون پشت در اتاق عوضشون کردم 😂😂😂 رفتم پایین که مامان همین جور که داشت با ازان بازی میکرد گفت ماهان کجا میخوای بری که گفتم تولد آیدین که گفت بچه این 😂 برو ولی زود بیا که لپشو بوس کردم گفتم باشه لپ ازانم کشیدم گفتم زود میام میریم بازی میکنیم که خندید رفتم سوار ماشین شدم حرکت کردم بین راه رفتم یه ساعت فروشی هم‌یه ساعت گرفتم براش و رفتم وقتی رسیدیم تا رفتم داخل یک بویی دودی زدبم خواستم برگردم که ایدین دیدم که گفت به ماهان خان کجا خلاصه گذاشت نزاشتن بیام خونه تا ساعت ۳ شب 🙈(شما از این کارا نکنید ۱۱ برید خونه 😉) دیگه بزور گذاشتم بیام (هادی گفت که تا صبح اونجا بودن ) که رفتم خونه در کمال تعجب دیدم لامپ ها روشن در باز کردم رفتم داخل دیدم همه تو اتاق خودمم یه لحظه ترسیدم چی شده که سریع رفتم بالا دیدم ستاره حالش داره گریه میکنه که گفتم سلام چی شده 😁🤔که بابا گفت ستاره سرما خورده نمیزاره معاینش کنیم 😅که ستاره گفت نه من سرما نخوردم 😂😁😁که گفتم کاملاا معلوم که رفتم نشستم پیش دست گذاشتم رو پیشونیش داغ بود که گفتم تب داری که گفت نخیرم هوا گرم خودشم خندش گرفته 😂😂😂که رفتم کیفم اوردم بزور معاینش کردم نسخه نوشتم دادم دست محمد که بر بگیر😁ستاره هم میگفت الهیی دستت بشکنه 😂😂مامان و بابا هم رفتن بخواب ان 😍😊که بعد از نیم ساعت محمد اومد 😉😆😆که دوتا امپولا جدا کردم گفتم ستاره افرین بخواب بخدا حوصله ندارم 😒که مفت برو وقتی حوصله ات اومد بعد اممولم بزن 😅که محمد گفت عزیزم بخواب دیگه قربونت بشم درد نداره که 🤢🤢🤢که بزور ستاره رو خوابدنید اولی زدم که گفت ایییییییییییی محمد بگووووو درش بیاره اییییییییییییییییئ که گفتم تمام و کشیدمش بیرون و بعدی زدم که این دفعه بلند بلنذ گریه میکرد و اییییی میکرد محمد هی میگفت قربدنت برم تمام عزیزم تمام شد 
🌷اینم خاطره من😁
🌷من چقدر این متن دوست دارم 
👇
هيچوقت از روى لبخند،حالِ كسى را تشخيص ندهيد!يك لبخندِ ساده،در عينِ حال ميتوانددردآور ترين حرف هارا در خودش جا بدهد!شما نمى دانيدبعضى از ما آدم ها چه مى كشيم تا تمامِ بغض هايمان را در همان لبخند خلاصه كنيم،گاهى لبخند هانشانه ى شادى نيستند بلكه حكمِ اشك هايى را دارندكه بى 
صدا مى ريزند...
🌷داخل خاطره قبل گفتین غلط املایی زیاد داشتم شرمنده 
🌷امروز صبح بابای وقتی زنگ زد نمیدونم چرا گریه ام گرفت نمیدونم چم شده احساس افسرده گی میکنم
نمیدونم چمه ولی دیگه اون ماهان نیستم 
🌷آیدا ممنون که داخل این روزا همیشه پیشمی و دل گرمی میدی 
یاعلی