خاطره یه نویسنده
با سلام ✋به دوستان عزیزم
من یه نویسنده هستم البته در جواب سوال سارا جووون ویکی دیگر از دوستان که اسم اصلیم رو پرسیدن باید بگم اسمم اناهیتاست 🌷🌷این اخرین خاطره ای است که براتون تعریف میکنم متاسفانه به مدت ۳ ماه نمیتوانم در کنار شما عزیزان باشم لطفا برایم دعا کنید این ۳ ماه به خوبی برایم رقم بخورد وبا انرژی بیشتر پیش شما عزیزان برگردم .خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم از دوران ۹ سالگی خواهرم است .خواهرم سرمای خیلی بدی خورده بود و با داروهای خوراکی خوب نشده بود از قضا این سرما خوردگی رو از خاله اخریم گرفته بود وهردوشون مریض بودن منم برای این که مریض نشم خیلی پیششون نمیرفتم به قولی دوری ودوستی😄😄 اخه اصلا دلم نمیخواست سرما خانم دوباره ارادتی که بهم داره رو نصیبم کنه .😊😊یک روز بعد از این که پدرم از محل کار اومد خونه وکمی استراحت کرد مادرم بهش گفت: بیا بچه ببریم دوباره دکتر با شربت وقرص 💊خوب نشده ( گرچه خواهرم اصلا قرص هارو نمیخورد که خوب شه اخه از بچگی از قرص خوردن متنفر بود ) منم از اونجایی که اصلا از بچگی تنها بودن رو دوست نداشتم با اونا راهی دکتر👨⚕️ شدم .درمانگاه🏨 درست سر خیابان اصلی بود وتا خونه ما راهی نبود یکی از بدترین درمانگاه های عمرم بود اخه متاسفانه اگر اولین روزسرماخوردگیتم بود بازم دکتر👨⚕️ های اونجا بهت امپول💉💉 میدادن. سر راه برای این که عامل ویروس اصلی رو ببریم دکتر👨⚕️ به خونه مادر بزرگم رفتیم حالا تا بیایم خاله رو راضی کنیم که بریم دکتر 👨⚕️خودش به عبارتی ۲ ساعت شد اخر سر هم با قول این که اگر لازم نبود ودکتر تشخیص داد که امپول لازم نیست میتونی امپول💉 نزنی اومد سوار ماشین شد.به اتفاق هم به سوی دکتر 👨⚕️حرکت کردیم ، خواهرم تا دید پدرم پیش اون درمانگاه🏨 که اسمش برای من وخواهرم امپول💉💉سرا بود ایستاد؛ زد زیر گریه 😭😭که چرا باید بریم اونجا بریم جای دیگه اما پدرم گفت: دکتر👨⚕️ های اینجا قدیمی وباسوادن زود خوب میشی اگر سری قبلم می اومدی اینجا الان خوب شده بودی .( حرف پدرم کاملا صحیح بود از حق نگذریم اون زمان واقعا دکترای👨⚕️ با سوادی اونجا بودن.)پدرم به همراه عامل ویروس وخواهرم از ماشین پیاده شدن منم رفتم پیاده شم که خواهرمگفت : تو کجا میای؟ منم گفتم : دکتر دیگه .خواهرم گفت: انا من حوصله ندارم تو دیگه نیامنم گفتم : نمیشه میخوام بیام که بابام دید داریمبحث میکنیم گفت : خوب بیا دکتر تو رو هممعاینه کنه نکنه ویروس تو توهم رفتهباشه .منم که مطمئن بودم سرما نخوردم باخوشحالی راهی شدم اخه قرار بود عاملویروس رو ببریم دکتر منم با این خالم رابطهخوبی نداشتم چون همش بین من وخواهرم قرار میگرفت کلا خیلی فضول بود همشم خونه مابود ؛درمانگاه خلوت بود ویه راست وارد اتاق دکتر👨⚕️ شدیم .اتاق دکتر👨⚕️ پر از وسایل مختلف بود اسکلت انسان که من و خواهرم مجذوب اون شده بودیم ورفته بودیم پیشش خواهرمم احساس دکتر👩⚕️ بودنش زده بود بالا و داشت برای من اندام ها واسکلت رو توضیح میداد دکتر👨⚕️ مرد پیر و بداخلاقی بود تا داشتیم با اسکلت بازی میکردیم اومد مارو دعوا کرد و با تشر دکتر من وخواهرم روی صندلی نشستیم .( خوب دکتر عزیز باارامشم میتونی بگی بشینید بچه ها )خلاصهمعاینه رو از عامل ویروس شروع کرد تواینحینم من و خواهرم ریز ریز سعی میکردیم با وسایل اونجا بازی کنیم در حال نسخه نوشتن بود که چند بار با اون عینک زشتش یه چشم غره برای من وخواهرم رفت با اون چشم غره ها من دیگه اروم سر جام نشستم اما خواهرم تازه رسیده بود به دستگاه فشار هر چی بابام دستش رو میکشید بیا اینجا بشین انگار نه انگار همش میگفت ولم کنید این خیلی باحال هست خواهرم بر میگرده به بابام میگه بابا یدونه از این دستگاه ها برام میخری ؟ بابامم گفت اره دخترم شما بیا اینجا بشین برات وسایل پزشکی میخرم .خلاصه برای عامل ویروس نسخه نوشت ونوبت رسید به معاینه خواهرم دکتر اصلا از خواهرم خوشش نیامده بود با عصبانیت ابسلانگ رو تو دهانش گذاشت وبعدم دماسنج رو کلا بیاعصابانه معاینه کرد بعد از این که صدای قلبش رو گوش کرد شروع به نسخه نوشتن کرد من هم ساکت نشسته بودم سر اخر نوبت من شد دکتر ازم پرسید: چند سالته منم گفتم ۵ سال اونم گفت: دهانت رو باز کن منم انجام دادم و بعد از معاینه رو به پدرم گفت :این دخترتون علایم سرما خوردگی خفیف داره بهتر بهش پرتقال و سوپ بدید رو به من کرد وگفت خودت رو گرم نگه دار بستی هم نخور زیاد به خواهرات نزدیک نشو منم گفتم :اولی خواهرم نیست خالم هست دومی خواهرم هست اونم گفت: اهان.از مطب اومدیم بیرون وراهی داروخونه🏥شدیم پدرم رفت دارو ها رو بگیره من وخواهر وخالم راهی ماشین شدیم خواهرم خیلی نگران نسخش بود خالمم میگفت تو خیلی شیطونی کردی حتما بهت امپول💉 داده وبه من چون اروم بودم امپول 💉نداده.وقتی دارو ها اومد قیافه خالم دیدنی بود دکتر بهش یکدونه امپول💉 داده بوداما خواهرم دوتا امپول 💉داشت که با گریه وزاری راهی تزریقات شدن منم همراهشون رفتم اول خالم برای امپول اماده💉 شد ( که البته کلی سر این که کی اول امپول 💉بخوره بحث کردن خواهرم میگفت :تو منو مریض کردی پس باید تو امپول بخوری خالمم میگفت: تو شیطونی کردی دکتر به من امپول داد کلی بحث داشتیم من گفتم سنگ کاغذ قیچی کنید هر کی برد اول امپول💉 میخوره اخرم قرعه به نام خالم افتاد .تو این حین که بابام وپرستار درگیر تزریق امپول به خالم بودن خواهرم از فرصت استفاده میکنه وفرار میکنه منم که حواسم پی وسایل اونجا بود متوجه فرار خواهرم نشدم .)اما خواهرم تعریف میکرد از پله ها اروم جوری که مامانم متوجه نشه میاد پایین ( اخه ماشین رو به روی درب خروجی پارک بود ومادرمم چون از محیط درمانگاه وبیمارستان حالش بد میشه تو ماشین نشسته بود ) و وقتی میبینه مشکلینیست با تمام سرعت وارد مدرسه کنار درمانگاه میشه و داخل سرویس بهداشتی قایم میشه .بعد از اتمام تزریق خالم تازه متوجه نبود خواهرم میشیم وبابام که از سابقه فرار کردن خواهرم با خبر بود با حالت دو به پایین میاد وبه همراهمادرم به دنبال خواهرم میگردن بعد از جستوجو اخر اون رو پیدا میکنن پدرم خواهرمم رو روی دوشش میذاره وبه بخش تزرریقات میاره خواهرمم در اون حال از دست وپا زدن دست بر نمیداره وکل درمانگاه رو روی سرش میذارهحتی دکتر بد اخلاقم از اتاقش میاد بیرون و برای خواهرم لبخند میزنه خواهرمم براش چشم غره میره .زمانی که بابام خواهرم رو روی تخت میذاره وپرستار با امپول بالا سرش میاد خواهرمم یه لگد جانانه به پای پرستار میزنه اگر پدرم نبود حتما پرستار روی زمین می افتاد .با کلی گریه ونگه داشتن مامان وبابام خواهرم امپول💉 رو نوش جان میکنه .
1_ خواهرم بعد از این که خوب شد با پدرم رفتن وسایل پزشکی خریدن
2_تقریبا ۲ سال بعد اون درمانگاه خراب شد
3_ دوستان سوالی خدمتتون داشتم فکر میکنید من چند سال داشته باشم ؟ لطفا اگر مایل بودید تو قسمت نظرات بهم بگید .
سپاس از شما دوستان عزیزم .💙💙
ممنون که خاطرم رو خوندید ببخشید که چشم های نازتون خسته شد .😊😊
مواظب خوبی هاتون باشید .❤️❤️
پنجره دلتان را از هر بدی و سیاهی خالی کنید😍😍
آن را پر از گل 🌸🌸های تازه عشق و انرژی و صفا کنید ♥️♥️
تا هر رهگذری از کنار دلتان عبور کرد، چشمانش از یاس و شمعدانی وجودتان پر شود...
ارادتمند
یه نویسنده