خاطره محبوبه جون
سلام😊خوبید سال نو رو بهتون تبریک میگم❤️❤️خب من خواننده خاموشخاطراتتون هست🙈م از اون زیرابیا😉خببزارین خودمو معرفی کنم خب من محبوبم تازه شدم ۱۷ساله دختراسفندم😍رشتم هم تجربیه مال اصفهانم🙈اصفهانیا پرچممون همیشع بالاس😘😘خب کم و بیش همتونو میشناسم تو خانواده وفامیل دکترنداریم اینم بیوگرافی من 🙈خب همه میگن انشاهامون بد بوده من از همین الان بگم تو مدرسه انشام بیسته اینجارو نمیدونم🙈🙈خب بریم سراغ خاطره من ماجرا از اونجاشروع شد که اقا ما رفتیم دوشنبه مدرسه دوست گرام سرماخورده بود هی میچسبید به من زهرا اگه سرما بخوره واویلا میشه شروع کنه به عطسه تمامی نداره منم حساس هر موقع عطسه میکرد در دهنمو میگرفتم😷 اونم رعایت نمی کرد توی صورتم عطسه میکرد منم زنگ تفریح صورتو با اب سرد شستم🤕یخ زدماااا به معنای واقعی خب دیگه مدرسه تعطیل شد اومدیم خونه یکم گلوم میسوخت سرمم درد میکرد اهمیت ندادم کلا خوددرمانی هم نمیکنم از قرص متنفرم😬یکم استراحت کردم بعدش صورتمو شستم قرمز شده بودم ما یه قانونی داریم تو خونمون اگه من مریض بشم باید تو اتاقم حبس بشم تا داداشم سرمانخورده😢😢😢اسمش حمدمهدیه۴سالشه🙈از این نی نی لوس هاست که سریع مریض میشه باید بیمارستان بستری بشه☹️خب بعدش رفتم سردرسم ماشالله زیست هم کلا تمومی نداره اونو یه چهارساعت خوندم زمین هم چندتا صفحه بیش تر نبوداونم خوندمو مامانم شام صدام کرد یکم خوردم گفتم سیرم میل نداشتم بابام گف محبوبه مریضی گفتم خستم خیلی بخابم درست میشم گف باشه کلا مریض باشم همه میفهمن بس که شیطونی میکنم😅از کجا میفهمین اخه ما مریضیم فردا پاشدم اماده بشم برم مدرسه صورتمو شستم نگاه اینه کردم یکم کرم زدم تا مثل میت نباشم مردم وحشت کنن😂😂صبحونه هم طبق معلول فقط یه لیوان اب خوردم مامانم مجبورم میکنه گردو عسل بخورم یکمی خوردم 😢😢اخه من نمیدونم کی گفته صبحونه خوبه به نطر من نیاز نیس اصلا بهش بعدش رفتیم مدرسه زهرا رو دیدم تو سرویس گف رفته دیشب دکتر دوتا پنی سیلین زده🙊💉💉خب من خیالم راحت بود پنی نمیزنم حساسیت دارم بهش گفتم عخی دردم داشت😜 اونم گفت کوفت 🙄یه چندتا چیز دیگه خم گف بداموزی داره نمیگم🙈خلاصه رفتیم سرصف صبحگاهی دلیل این صفو نمیدونم من چیه اخه سرما تو این هوا وایسیم چی میشه چه فایده ای داره اخه 😢رفتیم سرکلاس درس شیرین زیست شناسی من که کلا سرم درد گرفته بود یک چشمی سرکلاس بودم خوب خوابم میومد🙃بقیه زنگ هاهم همینطور گذشت زنگ اخرکه کلا خواب بودم اب دهنمو نمیتونستم پایبن بدم گلوم درد داش☹️دیگه بعد زنگ ازادی خورد همه با جیغ گفتن خانوم خسته نباشید 😅یعنی خانوم جمع کن برو خودتون میدونید که🙈اقا من مرده رسیدم خونه یکم ناهارخوردم گرفتم خوابیددم خرس هم خودتونید🙈پاشدم امتحان انسان ومحیط زیست داشتم کتابو بازکردممبخونم چشمام نمیدید یه شال هم بسته بودم روسرم دستمال ها هم ریخته بود دور واطرافم🙈مامانم اومد تواتاق 😦گف زنده ای تو گفتم اره گف خاک برسرت پاشو دستمالاتو جمع کن حالا ممدمریض میشه😐عاشقتم مامان با این مهرومحبتت😘درسی کع یک ربع میخوندم حفظ میشدما سه ساعت خوندم بعدم جمع کردم برناممو گذاشتم کیفم 😑پاشدم رفتم پیش خانواده بیحال بودم گفتن بریم دکترگفتم خودم خوب میشم😅چه طوری خدا داند🙈بعدش شب بخیرگفتم اومدم بخابم یکم تو گپ بادوستان چت کردم گفتن برو دکتر😢حالا من درچه شرایطی بودم اولا کع لامپ خاموش بخاری تا اخرش زیاد شال دور سرم دستمالا هم که خودتون میدونید🙈😂با یه چشم باز چتمیکردم مامانمو صدا زدم اومد گفتم داذم میمیرم 😢گف پاشو تنبل بریم دکتر گفتم لباسامو بده اینطوری نگام کرد😒خب اخه مادر من از من چه توقع ای داری مریضم اخه🙈لباسامو داد اماده شدم بابام با چشمای پرخواب گف چی شده 🙄مرسی پدرجان من دارم میمیرم تو خواب هفت پادشاهو میدیدی😩این ممد ماهم میگف اخجون اجی میخاد امپول بزنه 😕ای بچه لال بشی😐خب سوار ماشین شدیمارفتیم پیش به سوی بیمارستان😑بعد بیست دقیقه رسیدیم رفتیم با مامی رفتیم داخل بابام تو ماشین بود با ممد🚗مامانم رف قبض گرف منم نشستم رو صندلی تا نوبتمون شه بعدش رفتم یه دید زدم دیدم این دکتره همونه که قبلا اومدم پیشش ولی امپول نداد😍خب یکم از استرسم کم شد زیاد از امپول نمیترسما فقط یکم استرس میگیرم🙃نوبتمون شد با لبخند رفتم داخل نشستم دکتر روبه من گف بفرمایید چی شده تا اومدم بگم😯مادرگرام شروع کرد😞گف سرش دردمیکنه گلوش دره عطسه میکنه بدنش درده😦تازه کم خونم هست به پنی هم حساسیت داره فشارشم همیشه پایینه😯عاشقتم مامان😍یکباره بگو مرده😟دکتره گف اهان بعد شروع کردمعاینع کردن منم ریلکس که حالا یه چندتاقرص مینویسه 😊😉بعد مامانم گف محبوب اون دفعه اون دکتره برا کم خونیت چی نوشت منم ساده گفتم فرفولیک با نوروبیون بعد دکتره گف اهان😑بعد گواهی هم داد گف نرو مدرسه فردا 😃اونجا بود که گفتم حیف سه ساعت عمرو گذاشتم درس خوندم😅 بعد من ریلکس اومدم بیرون مامی رف داروخونه منم فوضول رفتم دنبالش🏃♀دیدم داروهارو اورد چشممان خورد به سرنگا🙄چشمامو باز وبسته کردم 😌دیدم نه سه تاس😯گفتم مال منه گف بله همشو همین الان بزن☺️منم گفتم چشم😕انجا بودکه وجدانم گف خاک برسر زبانی که بی موقع باز شود اون نوروبیونه هم بود😑و من رفتم دنبال پرستاره گف بدو بیا😒منم مغرور رفتم دنبالش گف دراز بکش 😐تو دلم گفتم خوبه گفتی😅رفتم رو این تخت سفیده 😂خابیدم سرمو اوردم بالاسه تا امپول دیدم😑😑💉💉💉 شلوارمو یکم دادم پایین 🙈زشتع خوب خجالت میکشم سرمو گرفتم بین دستام دیدم اومدبالارسرم شلوارمو گرف کشید پایین😅خانوم زشته ابروم رف🙈بزارین همین الان بگم من نه بلدم سفت کنم به جیغ و داد میکنم نه گریه فقط وقتی فرو میکنه انگار شوک بهم وارد میشه یه لحظه میپرم بالا 🙃اونم دست خودم نیست😌اقا این پنبه کشید فرو کرد من انگارتخته فنره پریدم بالعرض دو ثانیه زد دوباره طرف بعدی پنبه کشید 💉منم صدام درنمیومد فقط لبمو گازمیگرفتم اینم زد ایی 😕عرض پنج ثانیه دراورد یکی نیست بهش بگه اخه درسته من هیچی نمیگم تو نباید یواش بزنی 😢😭پامو داغون کردی دوباره همون سمتو پنبه کشید زد دوباره بااجازتون من پریدم بالا این یکی خیلی میسوخت نروبیونه بود لبمو گاز گرفتم صدام درنیاد کشید بیرون گف تمام شد 😊نه میخای بزن هرچی دلت میخاد من راحتم😒مامانم گف محبوبه 😢هیچی نگفتم هنوز دردداشتم گف محبوب مامانی خوبی ☺️سرمو اوردم بالا گفتم اهوم🙂من قیافم مظلومه امپولم که بزنم مظلوم ترمیشم پرستاره اومد یکم ماساژ داد گف یکم دراز بکش خوب شی😊مامانم ازش تشکرکرد ولی من نه اخه زده فلجم کرده تشکرهم میخاد🤓والا😊خوب بعدش اوندیم خونه فرداش هم مدرسه نرفتم 😉قرصاهم پیچوندم فقط یه دوتاشو خوردم🙈جای امپولاهم یکیش سیاه شد😢خب این بودخاطره من 😊دیگع اگه مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشیدمحبوب رو🙈دوستون دارم زیاددددد😘😘الکی😜بوس بای❤️ خدایادستانم به اسمانت نمیرسد توکه دستانت به زمین میرسدبلندم کن🙏