خاطره مشترک علی اقا و نیلوفر جون

سلام به همه؟احوالات خوبه؟عیدتون مبارک🌹این خاطره یکم متفاوته چون شاید اخرینخاطره از ما(من و نیلوفر)باشه که مشترک هم نوشته شده.یه روز صبح ماباهم در اومدیم بیرون رفتیم تجریش.اول تو بازارچه یکم چرخیدیم بعد رفتیم امام زاده زیارت کردیم و نماز خوندیم و در اخر هم رفتیم رستوران و مهمون جیب من شدیم😉😂برگشتیم خونه نیلوفر گفت شب مهمون منی با غذای خونگی😊🍛منم خوشحال رفتم سر کارام.روز تموم شدو وقت شام خونگی نیلوفر خانم رسید.میز چید منم اومدم نشستیم خوردیم جاتون خالی عالی بود👌😋کمکش کردم میز جمع کردیم ونشسته بودیم تلویزیون می دیدیم که نیلوفر گفت دلم درد میکنه حالم داره بد میشه.گفتم سنگین بود حتما معدت اذیت شده یکم عرق نعنا بیارم واست خوب میشی.من که رفتم عرق نعنا بیارم نیلوفر حالش بد شد پرید تو دستشویی رفتم پیشش گفتم خوبی؟گفت اره دلم درد میکنه ولی هیچی نیست.گفتم باشه بیا بشین فشار نیار به خودت.اومد یکم نشست دوباره حالش بد شد رفت دستشویی اینبار حالش بد شد اومد بیرون رنگ و روش پریده بود دستاشم تقریبا سرد بود.گفتم پاشو بپوش بریم درمانگاه.گفت نه نمیخوام خوبم لازم نیست.گفتم نیلوفر پاشو اذیت نکن بدتر میشیا.پاشو بریم شاید مسموم شدی.گفت نه الان اروم ترم که دقیقا همون لحظه دوباره حالش بد شد رفت دستشویی.رفتم اتاق لباساشو اوردم دادم دستش گفتم بپوش بدو بریم.پوشید گفت علی اگر دکتر سرم داد یا امپول من نمیزنما.گفتم باشه بریم ببینیم چیشده حالا بعدا دربارش حرف میزنیم.کمکش کردم رفتیم پارکینگ سریع سوار شدیم حرکت کردیم.ترافیک بود تو ماشین دوباره هی حالت تهوع داشت ولی خب حالش بد نشد.رسیدیم رفتیم داخل اورژانس خلوت بود تقریبا دو سه نفر بودن.یکیشون گفت شما برید نوبت من رو.ما یه نوبت افتادیم جلوتر.مریض رفت و اومد تا نوبت ما شد.رفتیم داخل یه خانم دکتری بود معاینه کرد گفت مسمومیت نیست چیزی نیست فقط یه ضد تهوع نوشت واسش اومدیم بیرون.گرفتم داروهاشو رفتیم خونه گفتم نیلو دراز بکش واست بزنم گفت نه علی نمیخوام.گفتم بدتر میشی عزیزم بخواب یدونه اینو بزنم بتونی بخوابی.بازم گفت نمیخوام بزنم.چون حالش بد بود اذیتش نکردم گفتم باشه نزن ولی دیدی داره حالت بد میشه بگو بهم.گفت باشه رفت دراز کشید منم خوابیدم تازه خوابم برده بود صدام کرد گفت پاشو حالم بده😢بیدار شدم رفتم مستقیم امپولو اماده کردم اومدم گفتم اماده شد بزنم.خواست دوباره مخالفت کنه ولی خورش فهمید فایده نداره بیخیال شد.برگشت لباسشو درست کردم واسش پنبه کشیدم گفت علی نزن😭گفتم عزیزم یه نفس عمیق بکشی تمومه.نفس عمیق کشید سوزنو فرو کردم یه آخ کوچک گفت.شروع کردم به تزریق.آیییی علی در بیار دیگه بسه😭😭علییی بدو آخ آخ😭😭درد داره بسه نمیخوااام علییی😭😭سوزنو دراوردم پنبه گذاشتم گفتم تمومه عزیزم تموم شد دیگه💋😘(👀🙈)پتو کشیدم روش رفتم دستامو شستم اومدم خوابیدیم.صبح حالش بهتر بود خداروشکر بهش گفتم اگر حالت بد شد بهم زنگ بزن حتما.خداحافظی کردم و رفتم.*بقیش رو نیلوفر میگه😉*علی رفتش منم یکم ناهار درست کردم.بازم حالم داشت بد میشد گفتم پاشم برم بیمارستان پیش علی.اماده شدم رفتم بیمارستان یه چیزایی تو ذهنم بود اونارو عملی کردم.رفتم ازمایشگاه گفتم من میتونم الان ازمایش(تست بارداری)بدم؟گفتن ناشتایی؟گفتم اره.گفت برو میام.اولین بار بود انقدر شیر شده بودم تنها رفتم ازمایشگاه😱قلبم تو دهنم بود هی میگفتم عجب غلطی کردما برگردم هنوزم دیر نیستا😱خانومه اومد یه کش بست بالای دستمو پنبه کشید.چشمامو بستم سرمو کج کردم سمت دیگه.یه سوزش بدی پیچید😢غیرارادی خواستم دستمو تکون بدم خانومهنزاشت.ازمایش گرفت و گفت سه شنبه بیا بگیر.رفتم پایین یه سوپری پیدا کردم کیک گرفتم با اب اناناس.خوردم گفتم خب دیگه برم پیش علی😊رفتم ولی مریض داشت منتظر شدم بعد رفتم تو دیدم علی سرش رو میزه گفتم سلااااام🔊🔊یهو پرید گفت وای قلبم کی اومدی تو😨😲😩😰گفتم همین الان😉گفت چرا صدا نشنیدم پس😩😕گفتم چون در باز بود مریض اکمد بیرون من اومدم تو☺گفت خوش اومدی خوبی؟حالت خوبه؟😱گفتم اره خوبم😉بدو بریم خونه غذا خوشمزه پختم.اگر بزار ببینم چخبره اگر کسی هست من بیام.رفت دید دوستش هست جا به جاشدن ما رفتیم خونه ناهتر خوشمزه خوردیم و سه شنبه رسید.علی طبق معمول بیمارستان بود و من باید سوسکی(یواشکی)😂میرفتم جوابو میگرفتم.با هزار بدبختی رفتم.*البته اینجا یه چیز بگم اونم اینکه تمام این مدت اون حالت تهوع رو داشتم ولی کمتر بود به علی هم نگفته بودم دیگه😊🙈👀*جوابارو گرفتم بردم خونه.خودم نگاه کردم بالاخره ادم زن دکتر باشه یه چیزایی یاد میگیره دیگه😉🙈جواب ازمایشو که تحلیل کردم قلبم بد جور تند میزد،دستام میلرزید.چند بار جوابو چک کردم دیدم واقعا درست میبینم😍😍😍😍😍تپش قلبم رو قشنگ حس میکردم.انقدر حال عجیبی بود که حد نداشت😍😍😍قشنگ نیم ساعتی رو توی یه حال و هوای دیگه بودم.تو یه فضای دیگه😍😍😍به  خودم اومدم سریع پاشدم ماشین گرفتم رفتم دوباره بیمارستان.یه مسیر بیست دقیقه واسه من عین جت گذشت رسیدم مستقیم رفتم پیش علی مریض داشت دوباره.وایسادم مریضش بیاد.حس میکردم همه یه جور خاص نگام میکنن🙈فکر کنم قیافه ام خیلی ذوق زده بود😂😂🙈🙈😍😍😍😍رفتم تو اتاقش دیدم اوف چقدر قیافش خستس.نگران پاشد گفت چیشدی اینجا چرا اومدی؟😱گفتم وای علی وای وای😍😍😍😍😍😍گفت نیلو چیشده😱خوبی؟همه خوبن؟😱😨گفتم آرهههه همه خوبن بابا علیییییییییییییییی😍😍😍😍😍😍گفتم وای نیلو ترسیدم گفتم کسی طوریش شده خب خداروشکر همه خوبن😥پس تو چرا اینجایی؟😕دوباره حرفمو تکرار کردم گفتم اخه دلش تنگ شده بود واسه باباش😍😍😍😍🙈🙈🙈🙈علی قیافش شد علامت تعجب😐😮😕😞گفت کی؟یکم مکث کرد گفت وای نیلو چی گفتی؟باباگفتی؟منو گفتی؟تو مامان شدی؟جان من بگو اره؟وای نیلوووووووووووووو😍😍😍😍😍😍😍گفتم بله اقا بابای خسته😉😍😍😍😍😍یهو شارژ علی شد💯اصلا نمیدونست چیکار کنه هی اینور اونورمیرفت.کلافه،آشفته،پریشون،شاد،خوشحال،هیجان زده،نگران....نمیدونم چجوری باید توصیفش میکردم.دقیقا حال منو داشت وقتی که فهمیدم😍😍😍😍علی رفت وسایلشو جمع کرد گفت بریم😍گفتم کجا😂مگه کار نداری؟بچه خرج داره ها😂😂گفت نیلو الان انقدرحالم خوبه انقدر حس خوبی دارم که نمیخوام با هیچی عوضش کنم فقط بریم.بریم که سه تایی باشیم😍😍رفتیم باهم علی مرخصی گرفت یکی از دوستاش اومد جاش.رفتیم پارک ملت.دقیقت علی عین بچه ها شده بور انقدر ذوق داشت که نمیشه توصیفش کرد.حال خودمم که تعریف نداره دیگه😍داشتم ذوق مرگ میشم😍😍خیلیییی خوب بود.تا عصر تو پارک بودیم نشسته بودیم حرف میزنیم😍برای اولین بار سه تایی بودیم و این شد یکی از بهترین روز های زندگی مشترکمون😍👩👯👨 👪مرسی که خوندید💜*بقیش با علی*انقدر حال خوبی داشتم که نمیدونستم اصلا این هیجانم رو چجوری بروز بدم.دلم میخواست داد بزنم بگم من بابا شدم😍اصلا تا ادم تجربش نکنه نمیتونه درک کنه کسیو.فقط میشه گفت یکی از بهترین اتفاقایی که میتونه وتو زندگی هر ادمی بیفته.یکی از بهترین لحظات عمر که هرگزفراموش نشه.یکی از اون قشنگ ترین خبرا که بهت میرسه.امیدوارم این خبر خب به گوشتون همتون برسه و اون حال خوبو تجربه کنید🙏😍ممنون که تا الان همراهمون بودین.خیلی قدر همدیگرو بدونید.ممنونم بابت لطفی که داشتید و بهم تسلیت گفتید انشالله برای هیچکدومتون پیش نیاد.همیشه در کنار پدر و مادراتون و عزیزانتون شاد و سلامت باشید.سر تولد نیما هم دقیقا این حس و حال داشتیم.اصلا فرق نداره بچه اول یا دوم.هر کدومشون شیرینی و محبوبیت خودشون رودارن😍انشالله خدا همیشه همه بچه هارو واسه مامان باباهاشون و همه مامان باباهارو واسه بچه هاشون نگه داره🙏😍و الان ما یه خانواده چهار نفره با دوتا وروجک هستیم👨👶👯👩 😍واقعا هیچ نعمتی بالاتر از داشتن پدر و مادر نیست.قدرشون رو بدونیم نزاریم دیر بشه🙏

 

 

یادتان نرود از خدا بخواهیدش؛

همانی که آرزویِ سال تحویلتان بود،

همانی که شبها تا صبح خیره میشوید به عکس هایش،

همانی که خوب یا بد بودن حالتان به بود و نبودنش بستگی دارد،

همانی که ندیدنش بد قلقتان میکند

 

و دیدنش روز که هیچ هفته اتان را میسازد...

یادتان نرود از خدا بخواهیدش؛

دستانِ گره شده توی دستانتان را،

آرزوهای مشترکتان را،

امنیتِ شانه هایش را،

اسمش که کنار اسمتان بیاد

وحضورش که همیشگی شود را...

یادتان نرود از خدا بخواهید

بزرگ ترین خواسته و آرزویتان را...

بخشنده است همیشه...*