خاطره اقا سعید
سلام بچهها ؟؟؟ خوبین ؟ ایشالا در هر کجای جهان هستین سلامت باشین.من حدود یکساله با وبتون آشنا شدم ولی خواننده خاموش بودمب اول از همه یه بیو بدم من سعید 24سالمه پزشکیار هستم یه خواهر کوچکتر از خودم دارم با یه برادر بزرگتر از خود م ...حالا بریم سراغ خاطره : پارسال بود که فاطمه {خواهرم} بهش قول داده بودم که اگه پایه نهمش رو بامعدل بالای 19.50 بشه من واسه گوشی خوب میخرم... البته خودش تبلت داشت اما بدون سیم کارت .تا وقتی که روز گرفتن کارنامه اش رسید و اون هم خیلی استرس داشت من رفتم کارنامشو گرفتم شده بود 19.30 ناراحت بودم من وقتی رفتم خانه فاطمه نبود منم سریع رفتم تو اتاقم مشغول لباس عوض کردن شدم و بعد رفتم پایین پیش مامان جونم ..مامانم گفت راستی معدل فاطمه چند شده منم بهش گفتم اونم گفت از نظر من خوبه نظر تو چیه منم گفتم خوبه ولی از نظر سامان افتضاحه خلاصه گذشت تا فاطی اومد خونه وبعد سریع وارد اتاق من شد گفت چند شدم منم کارنامشو بهش دادم اونم وقتی که کارنامشو دید گفت یا خدا بدبخت شدم یکمی قرمز شده بود فکر کنم سرما خورده بود .بهش گفتم چته گفت هیچی فقط استرس دارم اگه سامان کارناممو ببینه بدبختم میکنه منم گفتم نترس بابا شمر که نیست خلاصه گذشت هی دیدم فاطمه داره سرفه میکنه رفتم پیشش تا معاینه اش کنم اونم گفت نه سعید ترو خدا نههههه منم گفتم اینا هیچی نیست به فکر تنبیهت باش منم دارم برات . اونم افتاد گریه منم با عصبانیت معاینش کردم وضعش افتضاح بود هم سرما خورده بود هم به خاطر استرس فشارش پایین بود منم رفتم تا داروهایش رو بگیرم وقتی برگشتم تا دارو هارو دید جیغ کشید نه نه من آمپول نمیزنم گفتم همین الان بلند میشی یه چیزی میخوری میای تو اتاق من اونم مثل دختر های مظلوم رفت تو آشپز خانه منم رفتم تو اتاقم داشتم آمپولهارو آماده میکردم دیدم صدای در اومد فکر کردم سامان برگشته به عرضتون برسونم که سامان پزشکه اونم از نوع بداخلاق (😂😂😂😂) دیدم فاطمه نیومد بالا رفتم پایین دیدم تو خونه نیست منم رفتم تو کوچه ها دنبالش پیداش نکردم زنگ زدم سامان گفتم بیا خونه ماجرا رو واسش خلاصه گفتم اونم اومد دنبالم باهم تو این شهر به این بزرگی دنبالش گشتیم پیداش نکردیم یادم اومد وقتی آقا جون (پدر پدر )به رحمت خدا رفت توی پارک نزدیک خونه پیداش کردیم منم به سامان گفتم برو پارک نزدیک خونه اونم رفت من داشتم تو پارک دنبالش میگشتم که دیدمش ونزاشتم که سامان باهام بیاد مطمئن بودم اگه میومد همونجا میکشتش رفتم و پیداش کردم یکی خوابوندم تو گوشش اونم افتاد گریه و رفتیم تو ماشین تا نشستیم سامان شروع کرد حرف زدناونم هیچی از ترس نمی گفت تا رفتیم تو خانه خواست بره داخل اتاقش سامان گفت کجا وایسا ببینم همین الان بدون گریه میشینی آمپولا تو می زنم منم ترسیدم چه برسه به اون خلاصه تمام آمپولا رو نوش جان کرد البته باگریه وتنبیهش هم دوتا آمپول تقویتی بزنه اونم نوش جان کرد و سامان گفت سعید حق نداری گوشیشو بهش بدی منم باهاش حرف زدم اونم بالاخره بعد از یکساعت راضی شد منم گوشیشو بهش دادم با سیمکارت و بهش گفتم حق نداری شماره تو بدون اجازه من به کسی بدی و اولا اینکه برای گوشتی رمز نمیزاری و دومم اینکه من هرشب گوش ستو چک میکنم اونم قبول کرد منم گوشیشو بهش دادم و اونم خوشحال بود تا گذشت شد دوهفته بعدش که منو سامان و فاطمه تنها خونه بودیم منم موقع استراحتم بود و تو خونه بودم فاطمه اومد گفت داداش من رفتم استخر گفتم با اجازه کی اونم گفت هیچکس فقط بهت گفتم محض اطلاع از فاطمه اینجور حرف زدن بعید بود آخه از وقتی گوشی رو بهش دادیم پرخاشگر شده منم گفتم سعید نیستم ادبت نکنم و اونم خواست بره استخر گفتم تو حق نداری جایی بری اونم ترسید از نوع عصبانیت من تا سامان اومد خونه منم بهش گفتم اونم گفت مگه من نگفتم گوشی رو بهش ندیم تو گفتی بدیم گناه داره الان تحویل بگیر اونم سریع فاطمه رو صدا زد گفت گوشی تبلت لبتاب همه روی میز اتاقم باشه و بعد اینکه دیگه حق نداری جایی بری حتی بخوای بری مغازه اونم افتاد گریه و گفت داداش غلط کردم بالاخره اون ماجراهم تموم شد والان یک هفته است که نرفته بیرون و تنبیهش تمام شد و ..... ببخشید چشمای ازتون رو خسته کردم
بدرود😘😘😘😘