خاطره زینب جون
سلام دوست جونیا.زینبم۱۸ساله متولد وساکن مشهد ،باراوله خاطره میزارم(دوتا خاطره)
نازنین جان نمیدونم این خاطره رومیخونی یانه من از ته ته ته دلم دلتنگتم خیلی بهویی رفتی امبد وارم همیشه سالم باشی.امیدوارم نبودت بابت اون آزمایشات نباشه(دوستان کسی ازشون خبری نداره)
خانم ها😁هیلدا،باران،شیده اگه هستید خاطره بزارید خاطراتتون فوق العاده ان ودوستانی ک همسرشون دکترن.
خاطره:ماله بچگیامه هنوز مدرسه نمیرفتم سرماخورده بودم بزوربردنم دکتر.دکتره هم آمپول داد.مامانم تا اومدمنو بخوابونه کولی بازیام شروع شد.بایکی هم روم بازمیشددیگه کم نمیزاشتم واسش.از جیغو گریه تا فحش دادن به پرستاره😁😊😞آقاسرتونو دردرنیارم بالاخره اونا موفق شدن وآمممپولم زدن💉💉💉ولی ماجرا تازه شروع شد...
(من یه خاله داذم نزدیک ۶یال ازم بزرگترهوچون تک خالمه باهاش راحتم)تاازاتاق اومدیم بیرون شروع کردم ب دعوا ک چرا آمپولم زدینننن پس خاله هم بابد بزنه ...(کلاهرکاری کنه منم انجام میدم هرکاری هم ک ب ضررم باشه تون بابد انجام بده)
به لطف دادو بیداد های من مادرگرام با مادر بزرگ جان تماس حاصل کردن ک بیان 💉 بزنن.خلاصه ک اونا اومدن وهرآی سعی کردن قانعم کنن ،نمیشدم(مگه شوخیه!!!)گفتن پس شاباشین مابریم آمپول بزنیم نزاشتن من برم.(چون خالی بندی بود وگرنه کدوم احمقی ب خاطر یه بچه آمپول میزنه) آخرش هم ازسالن بقلی اومدن وگفتن بیاین بریم آمپول زدیم.خخخخخخخ🤔🤔🤔🤔
خاطره دوم:دوساله آمپول نزدم از وقتی اومدم تواین کانالم توفکرش بودم برم آمپول بزنم تا اینکه دیشب عملی شد ورفتم نوروبیون کردم پیش به سوی تزریقات😜(حالا دستمام داشتن میلرزیدن هاااا)با استرس خوابیدم و یه خانوووم مهربون اومدن بالا سرم وتزریق کردن ک اصن درد هم نداشت.خوشم اومد صبحش دوباره رفتم گرفتمو زدم البته این خانومه یکمممم بد ضد.(من تعجب میکنم چرا بعضیا از تقویتی میترسن وجیغ داد میکنن اصن درد نداره ک)ولی دیگه شجاع شدم اگه کسی گف سفت کنی تقویتی میخوری محلش نمدیدم و کار خودمومیکنم😜😜😂😂
پ.ن.احتمالا از روی خاطره اولم فک میکنید بی ادبم و،بچه لودم چرا ولی الان خیلی مظلومم.
پ.ن.نطربدین ذوق کنم،
پ.ن.عشق ک بازار بُتان جای اوست. سلسله بر سلسله سودای اوست
گرمی بازارِخراب است عشق. آتش دل های کبااب است عشق
عشق چ ومرثیه عشق چیست. عاشق ومعشوق دراین پرده کیست
نیست به جز عشق در این پرده کس. اول و آخرهمه عشق است و بس