خاطره mahtab جون
سلااااام🙋 من باز اومدم 😂  بار دومم که خاطره میزارم😃  مرسی از نظرات خوبتون 😘  ببخشید وقت نکردم جواب بدم🙇  گفته بودید که خاطره از داداشم بزارم🙅 الان اومدم که بزارم😂 خب بریم سراغ خاطره:سوم دی بود که داداش بیمارستان شیفت بود 😀 قرار بود ساعت پنج و نیم🕠  بیاید خونه و منو ببره خرید من آماده نشسته بودم منتظرش که شد ساعت شش🕕  هنوز نیومده بود 😭 😥 زنگ زدم بهش📱 من:سلام داداش کجایی پس😢 علی:سلام عشق داداش ببخشید الان میام.از صداش معلوم بود حالش خوب نیست.من:خوبی؟چرا صدات گرفته؟😨 علی:خوبم عزیزم😘  الان میام بیا پایین.بعدش خدافظی کردم با مامان و رفتم پایین.اونجام علف زیر پاهام سبز شد😂 که نیومد😢 دیگه خسته شدم رفتم بالا 🏠 رفتم تو اتاقم دراز کشیدم رو تخت که صدای علی میومد رفتم پایین من: خیلی بدی😤 علی:چرا من بدم اره باشه😫 من:چرا نیومدی ؟چرا دیر اومدی؟بزار بابا بیاد😒 علی:باشه نفس بگیر حالا 😂 .با حالت قهر رفتم نشستم رو مبل.مامان:علی چرا صدات گرفته😨 ؟علی:خوبم مامان😃 مامان:از صدات معلومه بیا ببینم تب نداری؟علی:گیر نده دیگه خوبم 😜 .مامان رفت دستشو گذاشت رو پیشونیش گفت:وای علی داری میسوزی میگی خوبم؟😤 علی:مامان خوبم .مامانم گوشی رو برداشت زنگ زد به دایی (داییم دکتره عمومیه)که بیاد علی رو ببینه وقتی قطع کرد علی گفت:من خوبم دیگه اه مامان:معلومه .دایی که اومد سریع معاینه کرد رفت دارو گرفت اومد یه کیسه پر امپول دستش اومد بود علی:من نمیزنم دایی:میزنی تو مردی میترسی حالا هم برگرد علی خیلی راحت برگشت دایی با سه تا امپول اومد بالا سرش اولیو زد هیچی نگفت دومید زد باز هیچی نگفت ولی تا سومیو زد دادش رو اومد علی :اییییی اخخخخخ درددددد دارههههه اییییی مردممممم دایییییی بکشششش بیروووننننن دایی:تموم و کشید بیرون .
مرسی که خوندید😍😘ایام خوبی داشته باشید