خاطره م.ن جون
سلام دوستان،سال نو همگی مبارک انشالله سال خوبی سرشار از موفقیت و سلامتی و اتفاقای خوب خوب داشته باشین.من اولین بارمه ک خاطره میذارم.
من ۲۳ سالمه،لیسانس کامپیوتر دارم و در حال حاضر بیکار
من بچه بزرگم و یک داداش کوچکتر از خودم دارم ک ۲۰ سالشه و دانشجوئه.
تو خانواده،مامانم،عمه م و خاله م پرستارن و دوتا از نوه های خانواده پدری دندان پزشک ولی پزشک نداریم.
بریم سراغ خاطره:چند ماه پیش تو زمستون من و داداشم جفتمون سرماخورده بودیم،و من ب شدت صدام گرفته بود کلا وقتی مریض میشم اول صدام میگیره بعد کم کم بقیه علائم، خلاصه رفتیم دکتر(ببینید چ بچه های حرف گوش کنی هستیم ما)،دکتر ی آقای مسن بود و البته شوخ بسیار ریلکس داشت نارنگی میخورد😂 ب ما هم تعارف کردن ک ما تشکر کردیم اول داداشم نشست توی پرانتز باید بگم ک من از آمپول نمیترسم ولی داداشم خیلی میترسم خلاصه دکتر معاینه کرد مریضی اون زیاد جدی نبود هنوز اولاش بود براش قرص و کپسول نوشت بعدش من نشستم گفت اگه از آمپول نمیترسی ی پنی سیلین بزن با دگزامتازون، من گفتم هرجور صلاحه منکه نمیترسم ولی از اونجایی ک مادرم بسیاربسیار آدم محتاطی هست بخصوص در مورد داروهایی مثه پنی سیلین ک ممکنه حساسیت بده گفت نه اگه ضروری نیست همون قرص و کپسول بنویسید بنده خدا دکتر هم مامانمو میشناخت گفت باشه ولی برام ۳ تا آمپول نوروبیون و ۲ تا d3 نوشت و گفت نوروبیون هر هفته یکی و d3 هر دو هفته بزنید.
اینم بگم ک مامانم اصلا دلش نمیاد ب ماها آمپول بزنه یا بچه های کوچیک ولی خیلی خوب و آروم آمپول میزنه اصلا متوجه نمیشی همه فامیل آمپول زدن مامانمو قبول دارن ،یه روز جمعه بود من و مامانم خونه تنها بودیم گفتم مامان نمیخوای آمپولامو بزنی گفت نمیترسی گفتم من که نمیترسم تو هم نترس خلاصه خودم رفتم با پای خودم😊 ی نوروبیون و ی d3 با پنبه و الکل توی یه سینی گذاشتم آوردم تو هال ی بالشتم آوردم دراز کشیدم مامانمم شروع کرد ب آماده کردن آمپولا،گفت میخوای دوتا شو بزنی؟بیا یکیشو بزن گفتم مادر من آماده کن،گفت نوروبیون درد داره گفتم اشکال نداره آماده کن(اولین بار بود میخواستم نوروبیون بزنم)،(بچه ب این خوبی و حرف گوش کنی دیده بودین تا حالا؟؟!!!☺️☺️بالاخره آماده شد اول d3 رو زد ک اصلا درد نداشت بعد سمت مخالف پنبه کشید چندبار پنبه کشید(خودم استرس گرفته بودم آخه تو خاطره ها چند نفر گفته بودن درد و سوزش داره) و فرو کرد اولش درد نداشت ولی یهو ی دردی پخش شد تو پام ولی قابل تحمل بود ک تموم شد،مامانم گفت درد نداشت گفتم یکم ولی از پنی سیلین کمتر بود و قابل تحمل ولی تا شب یکم پام درد داشت ک حوله گرم گذاشتم.
هفته بعدش هم نوروبیون رو زدم ک هم درد داشت هم سوزش ولی بازم قابل تحمل بود من کلا آستانه دردم بالاست. و هفته بعدش فقط d3، نوروبیون سومی هنوز مونده دیگه درگیر کارهای عید و مهمون داری شدیم وقت نشده هنوز،امروز داشتم میگفتم مامان سرگیجه دارم مامانم میگه بیا باز خودمو شجاع بگیرم نوروبیونو بزنم برات،گفتم بزن هنوز ک نزده....پ.ن:هميشه همينطور نمي ماند
يك روز كه تصورش را نمي كني
جايي كه در خواب هم نديده اي
لحظه اي كه به هيچ چيز فكر نمي كني
و تازه رها شده اي از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهي كرد
چيزي فراتر از آنچه در طلبش بودي
چيزي ارزشمند تر و دلپذير تر!
مطمئن باش
در چنين روزي
خوشحالتر خواهي بود...
برام دعا کنید دوستان برای آینده خیلی نگرانم 😊 ممنون
و ممنون از اینکه خاطره مو خوندین.شاد باشید