خاطره مربوط میشه پارسال که برای اردوی کمک به مناطق محروم به یکی از روستا های محروم رفته بودم اونجا در درمونگاه کار تزریقات صلواتی رو به عهده داشتم روز اول بچه های دبیرستان دخترانه که تعدادشون خیلی کم بود قراربود چکاب و معاینه بشن از قضا یکی از بچه ها انفولانزای شدبد گرفته بود دکتر براش امپول نوشته بود ناظم مدرسه اوردش اتاق من تا امپولش بزنم باید یه پنی سیلین یه دگزا با ب کمپلکس وب 12 میزد تست پنی سیلین انجام دادم بعد 15 مین ناظم کمکش کرد دراز کشید شلوار ش کشید پایین دخترک خجالتی بود و معلوم بود ترسیده من هم امپولا رو تو سرنگ کشیدم و رفتم باسنش پنبه الکلی کشیدم خودش سفت کرده بود گفتم دختر خوب شل کن تا کمتر درد بکشی اما توجهی نکرد سوزن با یه ضربه وارد باسنش کردم یه تکون خورد پدال سرنگ پنی سیلین رو فشار دادم سفت بود و به سختی امپول میرفت گفتم شل کن نمی تونم بزنم چشماش بسته بود و انگار می خوات گریه کنه دیدم نه توجه نمی کنه بلند داد زدم اگه همکاری نکنی بیشتر امپول می خوری گفت باشه تورو خدا یواش بزنید گفتم تو که بچه نیستی اروم باش دوباره پدال فشار دادم و اهسته تزریق می کردن با تزریق من اون هم شروع کرد اروم گریه کردن می گفت ایی ای اییییییییی تورو خدا بالاخر پنی سیلین بود و نمی تونستم کاریش کنم به تزریق پنی سیلین ادامه دادم تاتموم شد و سرنگ و کشیدم بیرون و یه خورده جاش و فشار دادم تا جذب شه .سمت چپ باسنش پنبه کشیدم و سوزن و فرو کردم ایی گفت و پدال رو فشار دادم دردش کمتر بود ولی باز اروم ناله میکرد سرنگ و بیرون کشیدم و سریع همون طرف ب کمپلکس و فرو کردم وپدال فشار دادم چون تازه سمت چپش امپول خورده بود ایندفعه احساس کردم دردش بیشتره بلند بلند اییی می کرد و به سی سی سوم داشت گریه می کرد سرنگ و در اوردم ازش خواستم چند دقیقه روی تخت استراحت کنه به ناظمش هم گفتم فردا همین ساعت دوباره بیاد تا سه تا امپول باقی مونده رو مثل امروز تزریق کنم