سلام خدمت دوستان سارین هستم 22ساله خاطره آقا کاوه رو خوندم یاد آمپول خوردن چند وقت پیشم افتادم منم یه دایی دارم که ده سال ازم بزرگتره و پزشکه خیلی با هم جوریم اسمش امیره اگه مریض بشم فورا بهم آمپول میده میگه اینجوری زودتر خوب میشی نمیخوام درد کشیدنتو ببینم و اما خاطره:
چند وقت پیش بنده از بیرون که میومدم خونه چون گرمم بود سریع لباسامو در میاوردم و میرفتم جلوی کولر تا یه روز از صبحش که بیدار شدم حال خوشی نداشتم اعتنایی نکردم و رفتم دانشگاه با بچه ها قرار داشتیم ولی هر چی میگذشت حالم بد تر میشد تا اینکه اون استادی که پیشش بودیم وقتی حال من رو دید با داییم تماس گرفت چون با هم دوست بودند دیگه شمارشو داشت نیم ساعت بعد داییم اومد و اول از همه یه چشم غره بهم رفت وبعد گپ زدن با دوستش رفتیم وقتی نشستیم توی ماشین دیدم یه دفعه یه طرفه صورتم سوخت سرمو که برگردوندم دیدم بعله دایی مثل میرغضب داره نگام میکنه گفتم آخ دایی چرا زدی؟گفت این که کمه بذار خوب بشی بدتر شو میخوری مگه صدبار بهت نگفتم هر وقت حالت بد میشه سریع بهم بگو من باید از کامران(استادمون)بفهمم؟با یه لحنی مظلومانه کفتم خب دایی یه دفعه ای حالم بدشد جون من دایی امپول نزنیا اصلا حسشو ندارم دایی ام گفت نزنم؟؟؟؟بنظرم چونه بزن تا تعدادشو کم کنم منم دل آشوب از آینده ای خوفناک نه چندان دور نشستمو به افق خیره شدم با دستی که روی شونم گذاشته شد برگشتم سمت دایی که گفت پیاده شو چیه اینقدر تو فکری خنده ای کرد و گفت پیاده شو آروم میزنم بغضم بدتر شد گفتم چرا اومدیم خونه مادرجون گفت چون همه اینجا جمع اند بالاخره رفتیم توی خونه مادرجون به محضی که قیافه منو دید زد تو صورتش و گفت خاک برسرم سارین مامان چت شده امیر بچم چشه داییمم دوباره اخم کرد وگفت نمیدونم از شازدتون بپرسید آقا حالش بد بوده حرفی نزده استادش بهم زنگ زد گفتم ا خب دایی شماهم که کم نذاشتی یه کشیده خرجم کردی اینو که گفتم دایی خیز برداشت سمتم که من فرار کردم رفتم پشت مامان جون دایی هم گفت خوب زدم بذار خوب شی بدترشو میخوری حالا هم برو تو اتاقت تا بیام معاینت کنم . خلااااصه با هزار دردسر رفتم توی اتاق و دایی بعد از معاینه دایی آرتین پسر دایی ارشیا رو فرستاد دارو هارو بگیره تو این فاصله هم دایی یه لیوان شیر و با کیک آورد و گفت بخور دایی میخوام آمپول بزنم فشارت نیفته یعنی به معنی واقعی کلمه کوفتم شد نیم ساعت بعد آرتین اومد چشمم که به پلاستیک که افتاد با صدای بلند گفتم من یه دونه آمپول هم نمیزنم چه برسه به این همه دایی ارشیا گفت سارین دوباره شروع نکن بگیر بخواب چهارتا بیشتر نیست منم گفتم بعله چهارتا بیشتر نیست ولی درد دارند دایی امیرهم گفت حقته حالاهم بخاب تا نزدمت مامانم اومد کنارم و گفت سارینم بخاب مامانی اینقدر دایی رو حرص نده بعد از اینکه بوسم کرد همه رفتند بیرون الا دایی امیر و دایی ارشیا دراز کشیدم و دایی ارشیا آمادم کرد و دایی امیر با چهارتا آمپول اومد بالاسرم سریع پنبه کشید و فرو کرد یه آخ گفتم و بالشو سفت فشار دادم زیاد درد نداشت کشید بیرون و بعدی رو پنبه کشید و فرو کرد از همون ثانیه اول دردش شروع شد شروع کردم به آی آی کردن دیدم تمومی نداره گفتم آییییییی دایی این چیه درش بیار آخ آخ آخ داییی جون من بکشش بیرون دیگه نمیتونم تحمل کنم دایی امیر گفت تموم شد دایی تحمل کن و کشید بیرون دایی ارشیا جاشو مالید دایی گفت شرمنده روغنی بود درد داشت بعدی پنسیلینه سفت نکن گفتم دایی جون من نزن که دایی پنبه کشید وفرو کرد جیغم رفت بالا آآآاخخخخخ دایییی دایی امیر درش بیار جون من درش بیار آییییی درد داره دایی هم میگفت شل کن نترس چیزی نیست تموم شد ولی من گوش شنوا نداشتم اینم تموم شد و دایی و کشید بیرون برای آخری گفت استراحت کن بعد از ده دقیقه گفت آماده ای گفتم نه گفت مهم نیس آمادت میکنم افتادم به التماس داییی نزن دیگه خوب شدم بسه دیگه ولی نمیشنید نشست کنارمو شلوارمو بیشتر کشید پایین پنبه رو کشید و فرو کرد و آخ بلند گفتم و دستمو گاز گرفتم که دادنزنم ولی هر چی رد میشد بدتر درد میگرفت دیگه زدم به اون درو جیغ میزدم آآآآآی بسه بکشش بیرون دایی آی خدا مردم امیر بکشش بیرون آی مادرجون مامان به دایی بگید درش بیاره پامم سفت کرده بودم که با ضربه ای که دایی ارشیا رو باسنم زد دیگه حل شد و تزریق تموم شد همون موقع در باز شد و مامانم و مادر جونم اومدند دایی امیر رفت دستاشو بشوره و دایی ارشیا هم برام می مالید و منم آخ آخ میکردم و منم آخ آخ میکردم خیلی درد داشتم مامان جونم نگران بالاسرم نشسته بود و میگفت آخه مادر جون چرا مراقب خودت نیستی فدات شم مامانم کنارم دراز کشید و شلوارمو درست کرد و بغلم کرد دایی ارشیا گفت استراحت کن و با مادر جون رفت بیرون مامانمم برام کمپرس کرد بعد از 20مین دوباره دایی اومد گفتم من دیگه آمپول نمیزنم لبخندی زد و گفت نه عزیزم یه شیاف کوچولوهه کلا خجالتیم مثل لبو سرخ شدم یواشکی به مامانم اشاره کردم دایی هم دمش گرم بلند گفت از مامانت هم خجالت نکش مامانم گفت سارین مامان من بزرگت کردما بدترشم دیدم دیدم دارند خیلی شرمندم میکنند دمر شدم و دایی تو بغل مامانم شیاف رو گذاشت یکم میسوزوند که با نوازش های داییم کم کم خابم برد بعدش که بلند شدم حالم خیلی بهتر شده بود ولی آخرش دایی یه نیشگون ازم گرفت و گفت بار آخرت بود اینجوری کردی خودت میدونی که چقدر برام عزیزی منم مثل یه بچه خوب قول دادم.شرمنده خستتون کردم.