خاطره آقا علی
خاطره آقا علی
سلام دوستان خوب هستین اینجانب علی هستم ۲۲ساله از اهواز از آمپول زیاد نمی ترسم اما تحمل درد هم ندارم😑پدرو مادره من از هم جدا شدن حدود چند سال پیش اول دبیرستان بودم من راستش خودمم درست متوجه نشدم که چه جور این اتفاق افتاد ،همین قدر بگم یه سوتفاهم بود که دیر متوجه شدیم ،بعد از جدایی مامانم تصمیم گرفت بره تهران پیشِ خانوادش من بابامو مقصر می دونستم برای همین خواستم با مامان برم .بابا گفت نمیذارم با مامان بری و من باهاش دعوا گرفتم و از اون روز مثل قبل نشدیم که نشدیم😢 خلاصه من با مامان راهی تهران شدم خواهرامم موندن همونجا پیش عمه ام .یه عمه دارم مجرد هست تنها زندگی می کنه موندن پیشش خیلی دوستش دارن هر چند مامان یا میرفت می دیدشون یا خودشون میومدن .چند بار عمو و عمه هام زنگ زدن تا منو با بابا آشتی بدن ولی من لج کردم گفتم نه ! بابا هم اصلا زنگ نمی زد همینم منو بیشتر لجی می کرد گذاشت شیش سال بعد که شنیدم برای مامان داره خواستگار میاد راستش خیلی ناراحت شدم .اما کاری ازم ساخته نبود ، با بابام هم کلا قطع ارتباط کرده بودم .خودش گاهی زنگ می زد اما من باهاش سرد برخورد می کردم ، شاید بخاطره انتظاری بود که من داشتم دوست داشتم همون موقع خودش سراغمو بگیره و بیاد همه رو حتی مامانو برگردونه .مامان خواستگارش رو رد کرد گفت می خوام بریم خارج! من گفتم پس دخترا چی میشن؟ مامان گفت اگه بابام اجازه بده با خودش می برشون ،انگار مامان مصمم شده بود برای رفتن حتی پاسپورت منو برداشت رفت بلیت گرفت برای دبی ،یه دایی داره مامانم تقریبا همسن خودش آمریکا زندگی می کنه قول داده بود بهش کمک کنه😊بعد از این که از دبی برگشتیم دخترا اومده بودن تهران جالب تر بابا هم اومده بود ، دایی و خاله چند بار گفتن برو پیشش من نرفتم روزه بعد تلفن خونه زنگ خورد برداشتم بابا بود فورا گفت قطعش نکن باهات کار دارم هم با تو هم مامانت به مامان بگو امروز بیاد هتل باهاش حرف دارم ،یه چند کلمه ای جوابش دادم و قطع کردم ،به مامان گفتم تصمیم گرف بره خواهرم همش تعریف می کرد که اون روز خیلی صحبت کرده بودن ،بازم همدیگه رو دیدن یه خبرایی شده بود یه شبم مامان اصرار کرد بریم بیرون رفتیم دیدم تو رستوران بابا هم اومده ،مامان بابا تصمیم گرفته بودن دوباره با هم ازدواج کنن چون چیزایی که نمی دونستن رو بهم دیگه گفتن که من هیچ وقت درک نکردم چرا شیش سال نگفتن😑هنوز گاهی ازشون دلخور می شم عقد که کردن مامان قرار شد یه ماهی بمونه با کمک دخترا اسبابا رو جمع کنه من هم با بابا برم یه دستی به خونه بکشیم در واقع این نقشه رو کشیده بودن تا دخترا یکم با مامان باشن منم با بابا😉تو راه که اصلا با هم حرف نزدیم یه هفته اول هم فقط سلام و خداحافظ ،یه روز از صبح زدم بیرون همه جای اهوازو گشتم شش سال نیای شهرت واقعا سخته سراغ یکی دوتا دوستامم رفتن خیلی عوض شده بودن ،بابا گفته بود خیلی زود کارای انتقالی منم درست می کنه ،اون روز هوا یکم سرد بود بعدش هم عصر گرد و خاک شد😷 منم یکم از قبل مریض بودم تا شب برای خودم چرخ می خوردم خرید می کردم از جیب مامان ها نه بابا !شب که برگشتم خونه فکر می کردم بابا مطب باشه که نبود خونه بود ،هنوز نرسیده داد و بیدادی راه انداخت دیدنی منم گفتم ممنون از مهمون نوازیت بعد از این همه وقت !مهره پدری ازت لبریزه ،حالا که فکرشو می کنم حرف بدی زدم بعدشم رفتم تو اتاق بابا داد زد تا مادرت نیومده حق نداری پاتو بذاری بیرون ،دو روز گذشت اهواز انقدر آلوده شد که مدرارس رو تعطیل کردن منم سابقه آسم تو بگی داشتم سرما هم خورده بودم داشتم می میردم دیگه ،شب انقدر تو خواب سرفه کردم بابا بیدار شده بود صدام زد همین که چش باز کردم بالا آوردم گلوم داشت می سوخت ،اونم بنده ی خدا هول کرده بود پرسید تو هنوز آسمت خوب نشده؟ هیچی نگفتم فقط ناله می کردم ،رفت گوشی شو آورد معاینه ام کرد همچنان هردو اخم کرده بودیم😡 بابا گفت پاشو بریم بیمارستان نیاز به اکسیژن داری گفتم نمی خوام بیمارستان نمیام من گفت باید بیای داد زدم نمیام ! صدامم بدجور گرفته بود ،عصبانی شد گفت به درک از اتاق رفت بیرون ،چند ساعت بعد باز حالم بد شد دیگه مجبور شدم صداش بزنم ،لباساشو عوض کرده اومد منو هم بلند کرد یه ماسک گذاشت رو دهنم برد بیمارستان مستقیم رفتیم اورژانس بهم اکسیژن دادن دکتری هم که اونجا بود آشنا بود همش میگفت پسرت چه قدر بزرگ شده و اینا ،بابا خیلی عصبانی بود منم تو موقعیت خیلی بدی بودم سخت بود ،یکی دو ساعتی موندم اونجا بعدش گفتن می تونم برم خودم خواستم چون دکتر نظرش این بود چند روز بمونم .برگشتیم خونه بابا اومد گفت دو تا آمپول داری هیچی نگفتم فقط خوابیدم لباسمو دادم پایین پنبه کشید زد خیلی درد داشت ،اون طرف هم یکی دیگه زد دردش بیشتر بود یه داده بلند کشیدم خیلی سرد گفت آروم باش 😑یکم خوابیدم بیدار شدم غذا سفارش داده بود صدام کرد بخورم نرفتم ،اومد دستمو گرف
ت هرچی داد و بیداد کردم فایده نداشت نشوند منو غذا بهم داد گفت بخور وگرنه ..غذامو خوردم گلوم درد می کرد همه جام درد می کرد بی اختیار بغضم ترکید من گریه می کردم بابام به یه نقطه خیره شده بود نفس عمیق می کشید😥 رفتم اتاقم خوابیدم پتو هم گرفتم سرم ،با حس خفگی از خواب پریدم بابا پتو رو از سرم کشید برعکسم کرد بهم آب داد دیدم عمو هم اومده ،انقدر حالم بد بود بهش سلامم نکردم بابا یه آمپول آماده کرد به عمو گفت برشگردون بزنم عمو هم کاری که بابا گفته بودو کرد درد وحشتناکی داشت داد زدم بابا گفت ساکت !الان همسایه ها میریزن .یه سرم آماده کرد هرکاری می کرد رگمو پیدا نمی کرد 😢باره آخر که زد اشکم در اومد عمو گفت گریه نکن عمو مرد شدی دیگه گریه ات به چند ؟ موبایلمو خواستم بردارم گفتم می خوام زنگ بزنم مامان ،بابا گفت این حوری صداتو بشنوه شوکه میشه! عمو یکم باهام حرف زد رفت بیرون بابا اومد سرممو در آورد گفت برگرد گفتم نه دیگه ! گفت حرف نباشه ،اخمو شدم برگشتم دیدم شلوار و شورتمو تا آخر آورد پایین یه شیاف واسم گذاشت ،دوباره خوابیدم .نصفه شب مثل این بود که آتیش گرفته باشم فقط صدای بابا و عمو و عمه رو می شنیدم ،دیدم عمه یه ظرف آب بابا هم جورابامو در آورد پامو گذاشت توش یخ کردم ،یه دستمال تر هم گذاشتن رو پیشونیم ،بدنم فقط منفجر نمیشد ،یه نیم ساعت بعد تبم اومد پایین از درد ناله می کردم دیدم بابا اومد نشست بالای تخت ناراحت بود ،دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت سعی کن بخوابی ،یادم نمیاد چی گفتم که گفت جانم! فقط گریه کردم 😢 فردا صبح عمم بیدارم کرد برام شیره داغ آورد نشستم پام تیر کشید گفت چیزیت شد؟ گفتم هیچی دیروز تا حالا سه تا آمپول زدم 😠،کفت اشکال نداره عمه انشالله زود سره پا شی زن داداشم به سلامتی برگرده سره خونه زندگیش ،یکم خوابیدم دیدم بابا اومد داخل اتاق دو تا هم آمپول دستش بود ،نشست کناره تخت گفت برگرد چیزی نگفتمو برگشتم خودش لباسمو آورد پایین دوتا رو یکم با فاصله از هم تزریق کرد و گفت همین جور وایسا ،رفت یه حوله داغ آورد گذاشت رو پام ،نگاش کردم گفت فکر نمی کردم انقدر بزرگ شده باشی شجاع شدی😃سرمو بوس کرد نشست پیشم حرف زدیم آخرش گفتم چند ماه منتظرت بودم زنگ بزنی وقتی نزدی منم دیگه فراموشت کردم ،گفت ما اون موقع تو شرایط بدی بودیم قبول کن همه مون اشتباه کردیم الان باید از اول شروع کنیم ،یه جورایی هردو از هم عذرخواهی کردیم .شب هم دوتا آمپول داشتم که خیلی درد داشت تحمل نداشتم داد زدم موقع تزریق بعدش ضعف کردم بابا گفت بذار یه تقویتی هم بهت بزنم خواستم چیزی بگم گفت مخالفت نکن،رفت یه تقویتی هم آورد زد ،شب جاشو همونجا رو زمین انداخت خوابید ،تا چند روز بعد بهتر شده بودم ، چند روز مامان اینا هم اومدن اون شب بابام همه خونواده رو دعوت کرد برای شام ،خوب بود بعد از چند سال دوره هم جمع شده بودیم ،این مریضی باعث شد دوباره من و بابا خوب شیم باهم ،می بخشید طولانی نوشتم شبیه داستان شده بیشتر صادقانه میگم قدر پدر و مادر رو بدونید.
سلام دوستان خوب هستین اینجانب علی هستم ۲۲ساله از اهواز از آمپول زیاد نمی ترسم اما تحمل درد هم ندارم😑پدرو مادره من از هم جدا شدن حدود چند سال پیش اول دبیرستان بودم من راستش خودمم درست متوجه نشدم که چه جور این اتفاق افتاد ،همین قدر بگم یه سوتفاهم بود که دیر متوجه شدیم ،بعد از جدایی مامانم تصمیم گرفت بره تهران پیشِ خانوادش من بابامو مقصر می دونستم برای همین خواستم با مامان برم .بابا گفت نمیذارم با مامان بری و من باهاش دعوا گرفتم و از اون روز مثل قبل نشدیم که نشدیم😢 خلاصه من با مامان راهی تهران شدم خواهرامم موندن همونجا پیش عمه ام .یه عمه دارم مجرد هست تنها زندگی می کنه موندن پیشش خیلی دوستش دارن هر چند مامان یا میرفت می دیدشون یا خودشون میومدن .چند بار عمو و عمه هام زنگ زدن تا منو با بابا آشتی بدن ولی من لج کردم گفتم نه ! بابا هم اصلا زنگ نمی زد همینم منو بیشتر لجی می کرد گذاشت شیش سال بعد که شنیدم برای مامان داره خواستگار میاد راستش خیلی ناراحت شدم .اما کاری ازم ساخته نبود ، با بابام هم کلا قطع ارتباط کرده بودم .خودش گاهی زنگ می زد اما من باهاش سرد برخورد می کردم ، شاید بخاطره انتظاری بود که من داشتم دوست داشتم همون موقع خودش سراغمو بگیره و بیاد همه رو حتی مامانو برگردونه .مامان خواستگارش رو رد کرد گفت می خوام بریم خارج! من گفتم پس دخترا چی میشن؟ مامان گفت اگه بابام اجازه بده با خودش می برشون ،انگار مامان مصمم شده بود برای رفتن حتی پاسپورت منو برداشت رفت بلیت گرفت برای دبی ،یه دایی داره مامانم تقریبا همسن خودش آمریکا زندگی می کنه قول داده بود بهش کمک کنه😊بعد از این که از دبی برگشتیم دخترا اومده بودن تهران جالب تر بابا هم اومده بود ، دایی و خاله چند بار گفتن برو پیشش من نرفتم روزه بعد تلفن خونه زنگ خورد برداشتم بابا بود فورا گفت قطعش نکن باهات کار دارم هم با تو هم مامانت به مامان بگو امروز بیاد هتل باهاش حرف دارم ،یه چند کلمه ای جوابش دادم و قطع کردم ،به مامان گفتم تصمیم گرف بره خواهرم همش تعریف می کرد که اون روز خیلی صحبت کرده بودن ،بازم همدیگه رو دیدن یه خبرایی شده بود یه شبم مامان اصرار کرد بریم بیرون رفتیم دیدم تو رستوران بابا هم اومده ،مامان بابا تصمیم گرفته بودن دوباره با هم ازدواج کنن چون چیزایی که نمی دونستن رو بهم دیگه گفتن که من هیچ وقت درک نکردم چرا شیش سال نگفتن😑هنوز گاهی ازشون دلخور می شم عقد که کردن مامان قرار شد یه ماهی بمونه با کمک دخترا اسبابا رو جمع کنه من هم با بابا برم یه دستی به خونه بکشیم در واقع این نقشه رو کشیده بودن تا دخترا یکم با مامان باشن منم با بابا😉تو راه که اصلا با هم حرف نزدیم یه هفته اول هم فقط سلام و خداحافظ ،یه روز از صبح زدم بیرون همه جای اهوازو گشتم شش سال نیای شهرت واقعا سخته سراغ یکی دوتا دوستامم رفتن خیلی عوض شده بودن ،بابا گفته بود خیلی زود کارای انتقالی منم درست می کنه ،اون روز هوا یکم سرد بود بعدش هم عصر گرد و خاک شد😷 منم یکم از قبل مریض بودم تا شب برای خودم چرخ می خوردم خرید می کردم از جیب مامان ها نه بابا !شب که برگشتم خونه فکر می کردم بابا مطب باشه که نبود خونه بود ،هنوز نرسیده داد و بیدادی راه انداخت دیدنی منم گفتم ممنون از مهمون نوازیت بعد از این همه وقت !مهره پدری ازت لبریزه ،حالا که فکرشو می کنم حرف بدی زدم بعدشم رفتم تو اتاق بابا داد زد تا مادرت نیومده حق نداری پاتو بذاری بیرون ،دو روز گذشت اهواز انقدر آلوده شد که مدرارس رو تعطیل کردن منم سابقه آسم تو بگی داشتم سرما هم خورده بودم داشتم می میردم دیگه ،شب انقدر تو خواب سرفه کردم بابا بیدار شده بود صدام زد همین که چش باز کردم بالا آوردم گلوم داشت می سوخت ،اونم بنده ی خدا هول کرده بود پرسید تو هنوز آسمت خوب نشده؟ هیچی نگفتم فقط ناله می کردم ،رفت گوشی شو آورد معاینه ام کرد همچنان هردو اخم کرده بودیم😡 بابا گفت پاشو بریم بیمارستان نیاز به اکسیژن داری گفتم نمی خوام بیمارستان نمیام من گفت باید بیای داد زدم نمیام ! صدامم بدجور گرفته بود ،عصبانی شد گفت به درک از اتاق رفت بیرون ،چند ساعت بعد باز حالم بد شد دیگه مجبور شدم صداش بزنم ،لباساشو عوض کرده اومد منو هم بلند کرد یه ماسک گذاشت رو دهنم برد بیمارستان مستقیم رفتیم اورژانس بهم اکسیژن دادن دکتری هم که اونجا بود آشنا بود همش میگفت پسرت چه قدر بزرگ شده و اینا ،بابا خیلی عصبانی بود منم تو موقعیت خیلی بدی بودم سخت بود ،یکی دو ساعتی موندم اونجا بعدش گفتن می تونم برم خودم خواستم چون دکتر نظرش این بود چند روز بمونم .برگشتیم خونه بابا اومد گفت دو تا آمپول داری هیچی نگفتم فقط خوابیدم لباسمو دادم پایین پنبه کشید زد خیلی درد داشت ،اون طرف هم یکی دیگه زد دردش بیشتر بود یه داده بلند کشیدم خیلی سرد گفت آروم باش 😑یکم خوابیدم بیدار شدم غذا سفارش داده بود صدام کرد بخورم نرفتم ،اومد دستمو گرف
ت هرچی داد و بیداد کردم فایده نداشت نشوند منو غذا بهم داد گفت بخور وگرنه ..غذامو خوردم گلوم درد می کرد همه جام درد می کرد بی اختیار بغضم ترکید من گریه می کردم بابام به یه نقطه خیره شده بود نفس عمیق می کشید😥 رفتم اتاقم خوابیدم پتو هم گرفتم سرم ،با حس خفگی از خواب پریدم بابا پتو رو از سرم کشید برعکسم کرد بهم آب داد دیدم عمو هم اومده ،انقدر حالم بد بود بهش سلامم نکردم بابا یه آمپول آماده کرد به عمو گفت برشگردون بزنم عمو هم کاری که بابا گفته بودو کرد درد وحشتناکی داشت داد زدم بابا گفت ساکت !الان همسایه ها میریزن .یه سرم آماده کرد هرکاری می کرد رگمو پیدا نمی کرد 😢باره آخر که زد اشکم در اومد عمو گفت گریه نکن عمو مرد شدی دیگه گریه ات به چند ؟ موبایلمو خواستم بردارم گفتم می خوام زنگ بزنم مامان ،بابا گفت این حوری صداتو بشنوه شوکه میشه! عمو یکم باهام حرف زد رفت بیرون بابا اومد سرممو در آورد گفت برگرد گفتم نه دیگه ! گفت حرف نباشه ،اخمو شدم برگشتم دیدم شلوار و شورتمو تا آخر آورد پایین یه شیاف واسم گذاشت ،دوباره خوابیدم .نصفه شب مثل این بود که آتیش گرفته باشم فقط صدای بابا و عمو و عمه رو می شنیدم ،دیدم عمه یه ظرف آب بابا هم جورابامو در آورد پامو گذاشت توش یخ کردم ،یه دستمال تر هم گذاشتن رو پیشونیم ،بدنم فقط منفجر نمیشد ،یه نیم ساعت بعد تبم اومد پایین از درد ناله می کردم دیدم بابا اومد نشست بالای تخت ناراحت بود ،دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت سعی کن بخوابی ،یادم نمیاد چی گفتم که گفت جانم! فقط گریه کردم 😢 فردا صبح عمم بیدارم کرد برام شیره داغ آورد نشستم پام تیر کشید گفت چیزیت شد؟ گفتم هیچی دیروز تا حالا سه تا آمپول زدم 😠،کفت اشکال نداره عمه انشالله زود سره پا شی زن داداشم به سلامتی برگرده سره خونه زندگیش ،یکم خوابیدم دیدم بابا اومد داخل اتاق دو تا هم آمپول دستش بود ،نشست کناره تخت گفت برگرد چیزی نگفتمو برگشتم خودش لباسمو آورد پایین دوتا رو یکم با فاصله از هم تزریق کرد و گفت همین جور وایسا ،رفت یه حوله داغ آورد گذاشت رو پام ،نگاش کردم گفت فکر نمی کردم انقدر بزرگ شده باشی شجاع شدی😃سرمو بوس کرد نشست پیشم حرف زدیم آخرش گفتم چند ماه منتظرت بودم زنگ بزنی وقتی نزدی منم دیگه فراموشت کردم ،گفت ما اون موقع تو شرایط بدی بودیم قبول کن همه مون اشتباه کردیم الان باید از اول شروع کنیم ،یه جورایی هردو از هم عذرخواهی کردیم .شب هم دوتا آمپول داشتم که خیلی درد داشت تحمل نداشتم داد زدم موقع تزریق بعدش ضعف کردم بابا گفت بذار یه تقویتی هم بهت بزنم خواستم چیزی بگم گفت مخالفت نکن،رفت یه تقویتی هم آورد زد ،شب جاشو همونجا رو زمین انداخت خوابید ،تا چند روز بعد بهتر شده بودم ، چند روز مامان اینا هم اومدن اون شب بابام همه خونواده رو دعوت کرد برای شام ،خوب بود بعد از چند سال دوره هم جمع شده بودیم ،این مریضی باعث شد دوباره من و بابا خوب شیم باهم ،می بخشید طولانی نوشتم شبیه داستان شده بیشتر صادقانه میگم قدر پدر و مادر رو بدونید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۷ ساعت 14:10 توسط نویسنده
|