خاطره پریناز جون
سلام علیکم حال شما؟؟احوالتون چطوره
پرینازهستم اومدم ادامه خاطرمو بنویسم وای قبلی روخیلی هول هولکی نوشتم یه کاری داشتم باید میرفتم دیگ ببخشید😊😊
اون روز ازدرمانگاه ک اومدیم بیرون پرهام گفت بریم یه دوربزنیم گفتم نه حوصلم نمیاد گفت باشه دیگ رفتیم خونه منم سریع داروهاروبرداشتم بردم تواتاقم ببینم چی داده
واای۵تاامپول مونده بود 😣😣😣یدونه تب بر بود یه دونه پنیسیلین۸۰۰.یه نوروبیون بایدونه دگزامتازون ودوتاپنیسیلین۶.۳.۳ وحشت کردم رفتم پیش پرهام گفتم پرهاممم گفت بله گفتم این همه امپولوباید شب بزنم گفت ندیدم داروهاتو دفترچتوباداروهاروبیارببینم دیدگفت نه برای شب دگزا. وپنیسیلین۸۰۰میزنی اگ تبتم پایین نیومده بودتب برم میزنی نوروییونم نمیدونم کی بزنه بابا. بعدم تادونوبتهر۱۲ساعت باید پنیسلین ۶.۳.۳بزنی ک احتمالانوروبیونم بااینابزنه دیگ پنچرشدم دعادعامیکردم دیرشب شه😰😰😰😰مامانم ساعت۳اینا بوداومد ک پرسیدچیشدواینا ک پرهام همروگفت مامان گفت من برم یه سرب خانمجون بزنم (مامان مامانم)منم بااخم گفتم پس چرااومدی از مطب میرفتی دیگ شما ک واسه همه وقت داری الاما😞😞😞 گفت بیاید شماهم بریم پرهام گف اره ازکیه نرفتیم منم ک ازخداخواسته رفتیم ک دایی کامبیز (متخصص جراحی عمومی هستن و یه گل پسر۹ماهه ب اسم امیرحافظ داره😍😍)وزندایی وامیرحافظ بودن اومدم برم سمت امیرحافظمامان گفت نرو بچه سرمامیخوره☹️☹️☹️منم نرفتم قهر کردم نشستم پیش پرهام دایی گفت تپلی سرماخوردی مگ (تپل نیستم ولی چون بچه بودم خیلی لپ داشتم همش بهم میگن تپلی🙈🙈🙈🙈) منم مثل همیشه مقاومت کردم گفتم تپلی نیستم بعدشم بله سرماخوردم باباجونمم معاینم کرده 😃😃😃خندید گفت ماشالله ب باباجونتخانمجون گفت شام کوفته میزارم همتون بمونید ک دایی گفت به بههههه😋😋😋 ک مامان گفت مامان مابایدبریم گ خانمجون گفت کجااااالازم نکرده مامان گفت هم پرینازخوب نیست هم من کلی کاردارم پرهامم بایدبره خرید☹️☹️☹️☹️دایی گفت بمونید باباادیگ دورهمیم مامان گفت نه پرهام هم مایل نبود بمونه چون بااید میرفت جایی دیگ تسلیم مامان شدیم و اومدیم خونه 😫😫😫 ساعت۶یا۷اینابود فکنم ک باباهم اومد همیشه دیرمیومد ولی اونروز زود اومده بود یه جایی کارداشت مامان اشپزخونه بود پرهامم بیرون بود فقط من تو پزیرایی بودم سلام دادم باباگفت به به سلام بردختر خودم چطوری بهتری گفتم ارههه اومددستشوگذاشت روپیشونیم گفت تب داری ک 🤒🤒🤒🤒 بقیه کجان ک گفتم رفت اشپزخونه مامان سوپ اوردبرام گفتم ماک یکساعت نیست برگشتیم خونه چجوری درست کردی گفت کاریت نباشه بخور☹️☹️☹️☹️☹️☹️منم یکم خوردم ک بابا ازاشپزخونه رفت تواتاق لباساشو عوض کرد دوباره رفت اشپزخونه مامان گفت حسین چی میکنی باباگفت هیچی😐مامان گفت یروزم ک زوداومدی توخونه گیج میزنی 😑بابا بایه بشقاب میوه اومد نشست پوست میکند میداد ب ما فقط یکم واسه خودش میموند 🤣🤣 مامان گفت خودت بخور ما دیگ نمیخوریم پرهامم اومد بستنی خریده بود ولی من اومدم بازکنم دیدم بابام نگا م میکنه گفتم یعنی نخورم گفت نمیدونم نظر خودت چیه گفتم عقلم میگ نخوردلم میگ بخور گفت ب حرف عقلت گوش کن منم نخوردم😀😀یهو دیدم انگار حالم داره بدمیشه اما ب طور خیلییی خیلییی نامحسوس وخیلی عادی رفتم دسشویی و هرچی خورده بودم.....
دیگ اومدم بیرون رفتم تواتاقم ک بعدازیه ربع بابا اومد گفت درازبکش امپولاتو بزنم گفتم ن باباتوروخدا ول کن گفت ااا چی چیو ول کنم بخواب خودشم شروع کرد اماده کردن امپولا مامان اومدگفت بخواب دیگ وااای درازکشیدم مثل بید میلرزیدم مامان گفت نترس نفس بکش دردت نمیاد بابااومد پنبه کشید گفتم آاایی بابایواشااگفت باشه شل باش دردت نگیره نیدلو ک زددردم اومد سفت کردم کبابا گفت نزده سفت کردی ک شل کننن یکمشل کردم ک زد ددراورد دوباره پنبه کشید گفتم چیهگفت نوروبیون پاشدم سریع گفتم باباتوروخداگفت بخواب دردنداره ک یکم فقط میسوزه گفتم نه باامپولای فردابزن توروخدا گفت اماده کردم بچه بازی درنیاربخواب بزنم گفت بزن ب پرهام 😁😁 گفت بخواب پرینازاذیت نکن گفتم من اینو نمیزنم الان تمامممم 😃😃پاشدم نشستم باباگفت تاالان بااعمال زور کاریو بهتون تحمیل نکردم ولی کاری نکن ک الان بازور بخوابونمت منم ناراحت شدم دراز کشیدم اماده شدم بابغض گفتم اصلا شما فقط پرهامو دوست دارید پرینازومیخواید چیکنید همینجوری داشتن غرغ میکردم ک بابا یهوزد گفتم اآیی یواش گفت چون فقط پرهامو دوست داریم الانم محکم میزنم تا حرفتو بفهمی من کجا بینتون تفاوت گذاشتم گفتم اااایی باباا درار همین الان تفاوت گذاشتی😁😁کشید بیرون گفتم چنتامونده گفت ۲تاا گفتم یکم وقت بده بهم بابا خسته شدم باباگفت یه رب دیگ میامک منم همونجوری دراز کشیده بودم ک مثلا دردم اروم شه ک خوابم برده بود پاشدم دیدم همه برقاخاموشه دیدم ساعت۴ونیمه حالم بهترشده بود پاشدم خیلی گشنم بود رفتمتوو یخچال🤣بستنی چشمک زد بهم منم چشمکشو بی جواب نزاشتم وورش داشتم😅😅 وخوردم دوباره خوابیدم ساعت۶ونیم بودپاشدم
دیدم مامان وباباو پرهام صبحانه میخورن سلام دادم جواب دادن باباگفت خوبی؟؟گفتم اره گفت دیشب اومدم امپولاتو بزنم خوابیده بودی گفتم ب خدا نفهمیدم کی خوابم برد گفت منم توخواب امپولاتو زدم اولش فک کردم شوخی میکنه دوباره گفتمجدی میگی بابا ؟؟گفت اره دیگه گفتم چرامن نفهمیدم گفت دگزارو نزدم فقط تب بروزدم ک اونم امپول سنگینی نیست ک درد بگیره گفتم خوب شد حالاپنیسیلینوزده بودی وگرنه توخواب سکته میکردم😑گفتم ن اونواگ نزده بودمم توخواب نمیزدم چون دردش زیاده میری توشوک😂😂دوتاپنیسیلینی ک مونده بودم ۱۲ساعتی زدم ک نسبتا دردش کمتربود یدونه روک باباختم پدردوستش بود میخوواست بره شمال سریع زد ورفت اونیکم ک هنوز نیومده بودازشمال رفتیم خونه خانمجون ک دایی کوچیکم (پرستاره و مجرده)زد ش ک اونم خیلی خوب زد وبالاخره من خووب شدم 😊😊😊😊
من زیاد امپول زدم چون زیاد سرمامیخورم ولی هنوز دردش برام عادی نشده شاید جالب باشه بدونیدک پرهام از من بیشترازامپول میترسه😂😂😂بابام میگ میخوام برات زن بگیرم اونوقت ازیه امپول میترسی البته شوخی میکنه ها پرهام میگ من تاخودم عاشق نشم زن نمیگیرم😂😂 خیلی پررومیدونم 😁😁
واینم ازادامه خاطره
***ب کنکورسال بعدهم دارم فک میکنم😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑😑
پرهام میگ کم خودتوتواین یه سال زجردادی یه سال هم میخوای بمونی ولی
هرچ خداخواست همان میشود
##پاک .پایدار پویا وپرتوان باشید