خاطره اقا ایمان
سلام.
من ایمانم.نمیدونم من ومیشناسید یاخیر..آقاعلی به من لطف داشتن وخاطره ای ازحضورمن توروستامون وفرستاده بودند که خیلی غافلگیرشدم وانتظارش ونداشتم...هرچندعلی جان واقعا درتوصیف شخصیت من اغراق کرده بودند...
سید شماوخانوادت همیشه به من لطف دارین وشرمندتونم..من ازطریق علی جان اخیرا باینجاآشناشدم...
من اصالتا شمالی ام....تویه روستای فوق العاده سرسبز وخوش آب وهوا به دنیا آمدم..امابه دلایلی از۱۵ سالگیم ساکن تهران شدیماومدم یکی ازخاطراتم وروایت کنم..شایدبهتره بگم یه روزکاریم.پریشب شیفت اورژانس بودم..بیمارستان خیلی شلوغ بود ازساعت حدودا۷:۳۰شب تا۳:۳۰_۴صبح تواورژانس بودم ..معمولا همکاران پرستار،تایم استراحتشون بیشتر ازمن هست چون مافقط دوتاپزشکیم که در یه تایم مشخص تواورژانس شیفت میدیم وشاید کمترفرصت پیش بیاد که تایم استراحت داشته باشیم..یکمم کسالت داشتم وازسردرد ونفس تنگی کلافه بودم...میخواستم برم پاویون که درحد یه چایی خوردن استراحت کنم که یه پیرمرد حدودا ۸۰ ساله رو آوردنداورژانس..دوتاآقاو یه خانم همراهشون بود..یکی ازآقاها داد میزد این دکتر کجاست؟این خراب شده دکتر نداره؟!که من سریع رفتم نزدیک مریض گفتم چی شده؟؟بوی خیلی بدی میومد.معذرت میخوام اماهمراهشون گفتن که ازدیشب معده درد دارند وازپشتشون خون ومدفوع بی اختیارمیاد..(نمیدونم اجازه دارم تواین وب همه جزئیات وتوصیف کنم یاخیر معذرت میخوام اگر آزار دهندس براتون)مریض توشوک بود وخونریزی گوارشی داشت...افت فشار داشتند وفشارشون رو۶بود!ونبضشون ضعیف بود مجبور شدیم احیاروشروع کنیم..والحمدلله جواب داد وبقیه پرسه درمانی طی شد..من حالم اصلا خوب نبود وحالت تهوعم خیلی بیشترشده بود...میخواستم برم پذیرش بگم که مریض برای من ننویسند که یه پسرجوون ۲۰ ساله رو آوردنداورژانس..رنگش سفید شده بود ومرتب استفراق میکردفشارش خیلی پایین بود وبوی مشروب کل اورژانس وگرفته بودمسمومیت باالکل داشت ..همراهاشم که ازطرز لباس پوشیدن وسر و وضع وآرایششون مشخص بود ازعروسی میومدند ،فقط داد وبیداد میکردند ونصفشونم مست بودند...ازشلوغی بیمارستان داشتم دیوونه میشدم..همکارم گفت ایمان بروتو من خودم رسیدگی میکنم ...گفتم نه میمونم که باز مریض اورژانسی آوردند...گفت برو به بقیه برس منم سریع رفتم.یه نوزاد ۸ماهه رو دوتا خانم بااظطراب آوردند اورژانس..تب ۳۹_۴۰داشت مرتب تشنج میکرد وریتم قلبی نامنظم داشت،سریع دیازپام تزریق کردیم اماجواب نداد یه سر تشنج میکرد..فنوباربیتال تزریق کردیم جواب نداد وتشنج میکردمن تو کارم چندبار باتشنج استاتوس برخوردداشتم وخداروشکر اندک تجربه ای داشتم اما این واقعا کنترل نمیشد اختلال تنفسی داشت ونگران بودم دچارایست تنفسی بشه..سریع فنی تویین تزریق کردم وخداروشکر بعد یک ساعت استرس کشیدن تبش کنترل شد...بعدازاسترس کشیدنها نفس تنگیم بیشترشده بود وازسرفه کلافه بودم.رفتم اتاق رست (یه اتاق رست مخصوص پزشکای اورژانس داریم)واسپریم وازکیفم درآوردم وزدم..اگه اون اسپری نبود خفه میشدم!احساس میکردم تب دارم ومرتب عرق میکردم..دوتااستامینوفن خوردم ودراز کشیدم...اون لحظه احساس بدبختی وبیچارگی تمام وجودم وگرفته بود..خیلی خسته بودم وداشتم توتب میسوختم...ده دقیقه دراز کشیدم و برگشتم سرکار..مریض از سر و کول رضا بالامیرفت..رفتم کمکش..ساعت حدودا 1_1:30صبح بود..معمولا ازساعت ۱۱ به بعد اورژانس شلوغ میشه...به رضا گفتم اون پسره که مشروب خورده بود چی شد؟گفت خوبهstableش کردم.. بعد از دوسه تاویزیت سرپایی یه خانم ۴۸ ساله بادرد تیپیک قلبی اومد اورژانس،مرتب عرق میکرد miکرده بود واحیاروشروع کردیم وچندبار نوارقلب گرفتیم..بعدازاینکه بهش پتیدین زدم دردش آروم شد ویکم ازحجم استرس واظطرابشون کم شد وراحت تر بقیه ی درمان وانجام دادیمبعدشم یه پسربچه ی ۵ ساله بادرد شکمی وآوردند که اول باخودم گفتم حتماویروس گرفته ولی وقتی معاینش کردم به آپاندیست مشکوک شدم وبستریش کردم...بچه خیلی درد داشت سریع به جراحمون تماس گرفتم تامعاینش کنه وبعدمتوجه شدم که بله آپاندیست بوده وهمون شب عملش کردند..
سلانه سلانه رفتم آبدارخونه که یه چایی بریزم که باز مریض اومد..یه خانم ۲۴_۲۳ساله بادرد زیرشکم وپهلو(دیسمنوره) همراه یه خانم دیگه که بنظرمیودخواهر یادوستشون باشه اومداورژانس،ساعت حدودا ۲ صبح بود.گفتم مشکلتون چیه؟که گفت یکم فقط یکم دلم درد میکنه مشکل خاصی هم ندارم!من خیلی خسته بودم...گفتم خب اگرمشکل خاصی ندارین صبح میومدین دکتر..اگر خیلی هم درد داشتین مسکن میخوردین که آروم می شدین لازم نبود الآن بیاین دکترکه خانم یهو صداشون وبرد بالا وگفت ساعت ۲ نصفه شبه که ۲نصفه شب باشه!پولشو میگیری!این پولای حرومی که میگیرین بستون نیست!؟دلم میخواست الآن بیام!خیلی ناراحت شدم گفتم خانم پولی که من میگیرم به خودم ارتباط داره،نسختون ونوشتم تشریف ببرین بیرون...دفترچش وبرداشت ورفت بیرون بعدم که با بچه های داروخانه دعواشون شده بود!مردم نصفه شبی حوصله دارند!بعدچندتاویزیت اسهال واستفراق وسرماخوردگی یه پیرزن۹۰ساله بادوتاپسراش اومد اورژانس...میگم مادر مشکلت چیه؟گفتن که من بعد از به دنیا اومدن پسر آخریم علی،(اشاره به یه آقایی که همراهشون بودند میکردند) کمرم میگیره!(خیلی خندم گرفته بود،گفتم مادر نصفه شبی ساعت ۲صبح الان یادت افتاده کمرت دردمیکنه؟پسرش،تقریبا ۶۰سال وداشت!اخه مامان ۲ نصفه شبی بعد ۶۰ سال یادت افتاد کمرت درد میکنه!میذاشتی صبح میومدی خب!فشارش وگرفتم فشارش خوب بود همه چیز نرمال بودخداروشکر.. فقط کمرش درد میکرد که اونم بخاطر سن وسالشون بود ومشکل خاصی نداشت..نسخه نوشتم وخدافظی کردند ورفتند..خیلی بامزه بود برام ...حداقل بعد از کاراون خانم ایشون حالم خوب کرد بااخلاقشون.ساعت ۳:۳۰همکارم اومد رفتم شیفتم وتحویل بدم که همکارم آقای صالحی گفتن خوبی ایمان؟؟چراچشمات انقدرقرمزه؟گفتم خوبم دکتر ازبیخوابیه که دستش وگذاشت روپیشونیم گفت تشنج نکردی خوبه!گفت باید معاینت کنم،گفتم نه ممنون خوبم چیزی نیست یکم خستم،گفت ریه هات؟ بهتری؟بازسرفه میکنی؟باخنده گفتم دکتر ریه هامم خوبندهمه خوبند سلام میرسونند !گفت برو بخواب روتخت بایدمعاینت کنم.گفتم ممنون دکتر خستم..گفت میخوای همینجاوسط سالن معاینت کنم؟!.بروداخل مطب دراز بکش ریه هات عفونی اند..که مریض براشون اومد وگفتم دکتر برید به بیماراتون برسین نگران نباشین سریع خدافظی کردم ورفتم..گفت ایمان؟؟جواب ندادم وسریع رفتم داروخونه ویه مسکن گرفتم ودادم به یکی ازپرستارا برام زدباسرفه های عجیب ، ازاورژانس زدم بیرون....
ورفتم خونه...
مرسی که خاطرم وتااین خط خوندید ممنونم.
زندگیتون پراز آرامش.