خاطره پرستو جون
سلام امیدوارم منوبشناسین من پرستوهستم همسرآراد...
یه چندوقتی نبودواقعادرگیربودم ببخشید
واماخاطره:
آرادیه داداش کوچیک ترداره به اسم آرمان این اقاارمان۲۵سالشه عاشق دخترخالش بودولی مادرشوهرم که مادرش باشه مخالفت کردوگفت که به ترانه(دخترخالش)شیرداده وخواهربرادرن...این ماجراجداست فقط خواستم گیج نشین..بعدیه مدت ترانه براش خاستگاراومدوقبول کردوعروسی گرفت صبح بعدازعروسی آرمان مست اومدخونه آرادخیلی اعصبانی شدسعی داشت آرمانوکتک بزنه امادلم به حال آرمان میسوخت بدبازی خورده بودبهش دروغ گفته بودن برای ازدواج باترانه مشکلی نداشت سعی داشتم جداشون کنم که آرادهلم دادگفت تودخالت نکن غلط میکنه مست وپاتیل میاددرخونه من..دوباره درگیرشدن این بارارادمحکم هلم دادپرت شدم طرف پله وازهوش رفتمچشماموکه بازکردم توبیمارستان بودم تارمیدیم دربازشددکتراومدداخل گفت بیدارشدی ضربه خیلی محکم بوداحتمال اسیب به بینایی هست الان معاینه میکنم همون لحظه پدرشوهرم اومدداخل باهم حرف زدیم به این نتیجه رسیدیم که الان بهترین راه برای ادب کردن آرادونگه داشتن آرمان اینه که من نابیناشم مثلا😉دکترم دوست پدرجون بودهماهنگ کردن آرادکه اومدبلنددادمیزدم بروبیرون راحت شدی کورررررشدم میفهمی کوررررر...رسماآرادبه غلط کردن افتاده بودآرمان بشدت عذاب وجدان داشت بعلت دروغی که گفته بودیم سریع مرخص شدم توخونه مادرشوهرم بودیم اونم بیخبربودازماجرا..آرادسعی داشت بامن حرف بزنه ولی پدرجون گفته بودبایدادب شه تادفعه دیگه تکرارنکنه..آمپول داشتم آرادکوه غروره حتی روزخاستگاری نگفت بامن ازدواج میکنی؟گفت من میخوام باهات ازدواج کنم!..ولی اون موقع اومدکنارم گریه میکردمیگفت دردت به جون الهی بمیرم جفت دستام قلم شن میزاری امپولتوبزنممنم حسابی جلوی خودموگرفته بودم که حرف نزنم سریع برگشتم که گفت حتی لیاقت ندارم سرامپول باهام کل کل کنی..من غلط کردممممممم توروخداحرف بزن...لباسموکشیدپایین امپول واردکرددستمومشت کردم ولی یهوسوخت گفتم آیــــــــــــــی گفت جونم جونم تمام..سرموبوسیدگفتم آراد؟سریع نشست پایین تخت گفت جونم عمرم بگونفسم بخداغلط کردم گفتم غلط کردن توبینایی منوبرنمیگردونه..برای امپولاهم بزارپدرجون بیاد..گفت اگه اینجوری میخوای باشه ولی من دیگه نمیتونم ببینمت بانامردی تمام گفتم عخی حالاشدی مثل من سریع رفت بیرون بایدکم کم بازی روعوض میکردیم آرادپزشک بودتاهمین الانشم نفهمیده بودکلی بود..فرداش مثلابهترشده بودم رفتیم دکترمثلاآرادنفهمه بهترشده بودم ولی بایدمطابق میل پزرجون پیش میرفتم به ارادگفتم طلاق که دیگه داشت دیوونه میشددیگه راستشوگفتیم آرمان رسماقهرکردازخونه رفت بعدفهمیدیم آرام درخونه بوده بزوربردش خونه چندروزبعدم برگشت فقط گفت تاعمردارم نمیبخشمتون..!الان چندوقته میگذره ولی رفتارآرمان باهمه سرده چیکارکنیم؟؟!
پ ن:توروخداهیچ وقت دروغ نگین خونه خراب کنه
پ ن:آرادبه طرزعجیبی رفتارش دراعصبانیت کنترل شده ست به قول پدرجون آدم شده
پ ن:ببخشیداگه ناراحت کننده بودیاشایدم بی مزه ولی لطفاکمک کنید
پ ن:چطوربایدآرمان بشه همون آرمان
پ ن:پایان