خاطره ماهان و مانیا

سلااام چه خبر😅😄خو باز من اومدم گفتم یه خاطره از این مانیا بزارم خودشم که همین جاست دیگه با زبون خودش تایپ کنه منم فعلا حوصله اش نیس تایپ کنم 😁😁فقط اگه لازم بود بعضی جا ها میام 😋😋😋

سلام من مانیا ۱۳ ساله و اولین نوه 😎خوب خوب چقدر هیجان دارم 😅اولین باره 😅بریم سر اصل مطلب 😂😂
منکه کوچیک تر بودم زیاد فارسی بلد نبودم 😅😅وقتی میومدیم ایران عمو ماهان و عمه ستاره یادم میدادن و وقتی میرفتم المان یادم میرفته ان چون اونجا اصلا نه مامان نه بابا فارسی صحبت نمیکنن 😞و اون موقعه خونمون برلین بود و مامان جون هم المان بود نمیتونستم زیاد برم بیام 😑نا گفته نماند تابستون کلا ایران بودم 😅عمه ستاره خودت اومده کن 😂چند روز دیگه میامم😎 خوب خوب اومده بودیم ایران و من خیلییییی دوست داشتم بدونم بیمارستان های تهران چطوری ان و همیشه به عمو میگفتم ولی هی میگفت نه 😏ناگفته نماند کلا هروز تو مطب بابا هم😅با کل بیماراش دوستم‌😅حتی یه بیماری داره ۹۰ سالشه و من چقدر اون دوست دارم 😍😍خوب وقتی اومدیم ایران روی مغز عمو کار کردم 😅تا بالاخره راضی شد و گفت ساعت ۷ صبح تا ۲ بعدظهر شیفت دارم تو ساعت ۹ با بابا یا بابا پرهام بیا منم گفتم باشه و گذشت تا فرداش ساعت ۶ بلند شدم 😎😂 سریع رفتم پیش مامان روجا 😍بیدارش کردم😂😂دوتایمون صبحانه درست کردیم (مامان روجا یه فرشته است 😍😍بخدا اصلا اینقدررررر مهربون که حد نداره ) و بابا بیدار شد که محکم لپمو بوس کرد گفت اخیش که گفت او ببین خانم و نوهش چی ها درست کرده ان 😍که کم کم همه بیدار شدن و صبحانه خوردیم من سریع رفتم اماده شدم عمو بم گفت کجا 🤔که گفتم قربونت با یه ادم بی اعصاب که هنو خوابش میاد و میخواد از حرص خودشو بکشهبرم بیمارستان 😂😂که گفت بچه پرو تو میخوای از همین الان بیای خسته میشی که گفتم کار من اینه 😉گفت فضولی دیگهه (خدایی ساعت ۷ کی حوصله داره که من داشته باشم 😐😑😑) که از همه خداحافظی کردم محکم لپ بابا پرهام بوس کردم گفتم گریه نکنی برام من زود میام😂😂😂که گفت بچه فضوللللل😂😂که رفتیم بیرون دیدم دایی داره ۲۰۶ در میاره که گفتم دایی پ چرا اون خوشگله نمیاری 🤔که گفت اخه منگل (🙈🙉🙈🙉)با اون ماشین میشه رفت بیمارستان که گفتم اره دیگه که گفت مرض خوابم میاد😂😂(نه خدایی کلا اون روز تا صبح بیدار بودم زیاد حوصله نداشتم ) که گفتم باشه بابا که سوار ماشین شدم 😁😁 اهنگ هی من زیاد میکردم هی عمو کم‌😅😅 که بالاخره من موفق شدم 😉🎊 که عمو خندید گفت فضول که گفتم اختیار داری 😅😅 که رسیدیم پیاده شدیم عمو دستم گرفت گفت مانیا خانم اونجا که رفتیم فضول بازی ممنوع حرف اضافی ممنوع که گفتم باشه بابااا که خندید رفتیم داخل بیمارستان که یه مردی اونجا بود امد گفت به ماهان خان خوبی داداش که عمو همسلام علیک کرد بعد گفت ماهان 😑بچه ات 😂😂😂که ماهان گفت نه دختر پرهام که گفت هااااا بعد یکم سرش خاروند گفت خوبی که گفتم اره ممنون 😑😑که رفتیم داخل یه اتاقک دایی روپوشش پوشید منم روپوششم پوشیدم که گفت چه بت میاد 😍که گفتم ما اینم دیگه😂که گفت پرو نشو که رفتیم داخل یه اتاق دیگه 😑😐
یعنی باور کنید یه هیجانی داشتم که نگو که عمو گوشیش داد دستم گفت بازی کن 😐که گفتم باشه ازش گرفتم اول کلی سلفی گرفتم 😅بعدم رفتم تو تلگرام اش 🙈🙉🙈🙉اول کلا پروفایل های دوستاش دیوم 😂یا سر صندلی نشسته بودن فرم پوشیده بوده ان یا تو باشگاه 😂😂😂که یه بیمار اومد تو سلام کرد منم سریع جوابش دادم 🙉🙈که عمو هم جواب سلامش داد بعد گفت بفرماید دختره گفت اقای دکتر گلوم درد میکنه و تب هم دارم عمو چند تا سوال ازش پرسید بعد ابسلانگ کرد تا ته تو گلوه دختره (بابا دورغ میگه 😂😂) و بعد گوشی ورداشت معاینش کرد و گفت چند تا نفس عمیق بکش که کشید و با گوش بین (اوتوسکوپ )گوش اش معاینه کرد و گفت گلوش ات عفونت نداره ولی گلوت چرا و دفترچه اش برداشت نسخه نوشت براش گفت بره بگیره که گفت ببخشید اقای دکتر امپول نوشتید که عمو هم گفت بله یکی اگه با قرصا هم خوب نشید امپول حتما بزنید که گفت اها ممنون که رفت که عمو لپ ام کشید 😁گفت چه خبررررر که گفتم سلااااامتییی که بعد گفتم عمو عمه ستاره الان شیفته ؟که گفت نمیدونم زنگ بزن بش که گفتم رمز که گفت ۸ تا صفر (هنو یادشه 😑😐😑)که گفتم Okکه زنگ زدم سریع جواب داد که گفتم سلااااام که گفت سلام مانیا تو ای که گفتم ارهه عمه جووون که گفتم عمه تو الان شیفتی که گفت اره عزیزم بعدظهر که اومدم با بهار میام پیشت قربونت که گفتم باشه خداحافظ عمه که سریع غط کردم عمو گفت شیفت که گفتم ارههه که گفت بزن بریم 😉😉بیمارم نبود که دستم گرفت با هم رفتیم تو بخش آروژانس که دیدم عمه و شیدا نشسته ان اونجا که اروم رفتم گفتم سلااام که عمه گفت مانیا و محکم بغلم کرد 😍😍که خیلی اونجا موندم که یه پسر اورده ان نمیدونم چی خورده بودهی فقط ببخشید ببخشید از دهنش کف میومد و مامانشم هی جیغ میزد فکر کنم مشروب خورده بود 🙈🙉که عمو رفت منم نشسته بودم همونجا عمه هم خون ازش گرفت پسره فقط میلرزید خیسش کرده بوده ان خیلی بد بود 😭دیگه حالم داشت بهم میخورد مخصوص بوی که داشت 😭😭لوله تا ته فرستاده ان تو شکمش اینو که دیدم سریع رفتم بیرون 😭 خیییلیییی بد بود مامان پسره هم خیلی داشت گریه میکرد😭😭حالت تهوع گرفته بودم 😭که هادی منو دید اومد سمت گفت مانیا تو اینجا چیکار میکنی 🤔چرا اینقدر رنگت زرده 😲که گفت وای عمو هادی 😭😭که گفت بله عمو اخه تو اینجا چیکار میکنی ننیدونی بد برات بیا بریم تا من به ستاره بگم بیاد پیشت 😑😐😑حالت تعوع گرفته بودم شدیددد که رفتیم تو همون اتاق من نشستم سر تخت که گفت هیجا نری تا من بیام که گفتم باشه 😊نشستم همونجا صدا جیغ زن هنوز هم میومد و کلی فحش دادم به پسره اخه نونت کم بود ابت کم بود که رفتی شراب خوردی 😑😑😑😑😑که در باز شدعمو ماهان عمو هادی اومده ان داخل 😐😐که عمو گفت مانیا عزیزم چته🤔چرا رنگت زرده 😅😅که نشست کنارم لپمو کشید گفت اخه این که چیزی نیست تو رنگت زرد شد تو بزرگ شدی میخوای دکتر بشی چیکار میکنی 😂که گفتم نخیرم من میخوام حقوق بخونم واسه قاضی بخونم 😂😂که عمو هادی زد زیر خنده گفت تو با این حالت بد شد حالا چطور میخوای حکم ادام بدی به یکی 😂 که گفتم چیشششش 😂😂(تیکه کلام مانیا چیششش😂😂😂)که عمو ماهان گفت عمو قربونت بره الان خوبی که گفتم اره بهترم که یه ماکس بم داد گفت بگیر بزنش تو عادت نکردی به بوی بیمارستان 😐😐😐که زدمش 😂😂😂باز با خودش رفتم تو بخش باز همون حالت تعوع که عمو رفت پیش همو پسره زد رو شونش گفت محمد اقا محمد چندسالته 😂که یکی اونجا بود سریع گفت ۱۵ که عمو گفت بزار خودش بگه ولی پسره اصلا حال نداشت که بگه 😭که دایی یه گاز ورداشت اب زد بش گذاشت پشت کمرش 🙉 یکم دیگه اب زد بش گذاشت پشت گردنش پسره گلاب روتون استفراغ کرد که حال من بد شد 😭😭که دست گذاشتم جلو دهنم زدم بیرون 😭😭که عمه هم اومد بام که گفت مانیا عزیزممم چی شد که باز هادی دیدمون 😂که به ستاره گفت ببرش تو اتاق پذیرش تا بیام 😑😑😑منم با عمه رفتم عمه یکم اب زد تو صورتم 😘که هادی اومد یه امپولم تو دستش بود 😲😲عمو هم اومد که امپول از هادی گرفت گفت قربونت برم بزار این امپول بزنم تا خوب بشی که گفتم عمووو که گفت قربونت برم یکی که اروم دراز کشیدم دست عمه هم گرفتم 😭😭😭که عمو پنبه کشید فرو کرد که گفتم اییییییییییی عمو که گفت جانم عزیزم تمام عمه هم هی قربون صدقهم میرفت که عمو کشیدش بیرون گفت تمااااام 😁🌷بعد که شیفت عمو تمام شد عمو بردم رستوران دوستش و خودم یه پیتزا درست کردم 😂و چقدرم خندیدیم 
🌷ما هم بلدیم مثل شما بد باشیم ما هم بلدیم ظاهر و باطنمان کلی تفاوت داشته باشد و خیلی خوب نقش آدم های خوب را بازی کنیم ما هم بلدیم زیر و رو بکشیم و همزمان چندین نفر را به زندگی خود راه داده و طوری رفتار کنیم که ذره ای به ما شک نکنیدما هم بلدیم هر کاری دلمان میخواهد بکنیم،هر جا که دوست داریم برویم و شما به هیچ وجه نفهمید...رُک بگویم ما هم بلدیم مانند شما به قول خودتان زرنگ باشیم ولیکن ما در وجودمان چیزی به نام وجدان داریم همان چیزی که شما ذره ای در وجودتان ندارید و نام این بی وجدانی را زرنگ بودن گذاشته اید به زرنگ بودنتان ادامه دهیدخدایی هم آن بالا سر هست خبر دارید که زمین گرد است؟؟؟به وقتش سرتان می اید و یک زرنگی مانند خودتان وارد زندگی تان میشوید تازه بفهمید چه بر سر خیلی ها آورده اید و خبر ندارید
#امیرعلی_اسدی
🌷من امروزی نیستم!هر چه فکر می کنم جای من اینجا نیست ، من باید سال ها قبل از این زندگی میکردم در آن روزهایی که لاکچری ترین خانه ها، خانه های حیاط دار بود همان ها که حوض داشت و چند ماهی قرمز …روزهایی که سقف آرزوی مردان داشتن یک دوچرخه بود و زن ها یک چرخ خیاطی …وقت چادر نمازهای رنگی ، موهای بافته و دلبری های یواشکی …وقت مهمانی های فامیلی ، خنده های تمام نشدنی ، قلیان و عطر تنباکو وقت لیوان کمر باریک و چای قند پهلو …راستش ، من اصلا امروزی نیستم …من حال این روزها را نمیفهمم ، از این همه تکنولوژی گیج شدم و بین اینهمه پیشرفت دست و پایم را گم کرده ام …من با مجازی دلم آرام نمیگیرد و بلد نیستم علاقه ام را به کسی با لایک و کامنت گذاشتن زیر پست هایش نشان دهم ،نمیتوانم تمام احساسم را با یک استیکر لعنتی از راه دور به کسی بفهمانم ، من دلبری اینترنتی را یاد نگرفته ام …من اهل یک وجب فاصله ام ، که بشود دستش را گرفت و پی در پی بوسیدش…نه ، من اصلا و ابدا امروزی نیستم!وقتی جشن طلاق برایم بی معنی ست و از دوست معمولی بودن با جنس مخالف سر در نمی آورم همان چیزی که اسمش را گذاشته اند دوستی اجتماعی …من یاد نگرفته ام شب عاشق باشم و صبح فارغ ، یا دم به دقیقه معشوقه عوض کنم …دلم میخواهد عاشق که شدم شش دانگ احساسم را به نامش بزنم کسی که تمام دنیایم شود …من اصلا امروزی نیستم …و اشتباهی وسط این