خاطره مژگان جون
سلام خوبین مژگانم برا دومین بار میخام خاطره بزارم.خب بریم سراغ خاطره .....
یه روز رفتم بیمارستان سرکارم یه بچه حدودا فک کنم ۳سالش بود بایه خانومکه فک کنم مامانش بود اومدن داخل اتاقم دختر کوچولوهمش گریه میکرد نمیومد گفتم چرا گریه میکنی من که کارت ندارم عزیزم با لحن بچه گونش گفت امتول میزنی خندیدمگفتم امتول ن امپول عزیزم .گفت امپول نزن میترسم گفتم باش بیا ببینم چطورته شاید نیازی به امپول نداشته باشی مامانش گفت اذیت نکن یکتا فهمیدم که مامانشه واسم دخترکوچولوامیکتا گفتممریضیش چیه گفت تب داره معاینش کردم خیلی تبش بالا بودوسرفه های خیلی بدی اممیکرد گفتمچند روزه مریضه گفت یک هفته هرکارش میکردم دکتر نمیومده گفتم خیلی حالش بد باید بستری بشه گفت ن دارو بدش خوب بشه گفتمتبش بالاس بچه خدایی نکرده تشنج کنه تومیخای جواب بدی گفتم برید همین الان بستریش کنین یه نامه ام نوشتم که فورا بستریش کنن بعد از یک ساعت رفتم تو بخش معاینش کردم براش دارونوشتم همش می گفت امپولمنزن وگریه میکرد گفتم نمیشه خاله جون اخه خیلی حالت بد گفت میترسم گفتمخودم برات بزنماروم میزنمباش خاله گفت باش گفتم پس گریه نکن سرومش تموم شد درش اوردم به پرستارهام گفتم تمام کارهای این بچه روخودمانجاممیدم حتی تزریقی هاش رو کسی اذیتش نکنه داروهاشومامانش گرفت واومد گفتم خوشگلم میخابی امپولتوبزنم گفت قول دادی اروم بزنی گفتم چشم مامانش گفت بیا روپام بخواباذیت نکنی امپول بزنه بهت گفتمن خودش خانوم شده قول داده ارومباشه رو تخت خوابید شلوار وشرتش روتا زیر باسنش کشیدم پایین به مامانش گفتم ببخشید اگه میشه بیرون وایستید گفت اذیت میکنه گفتم شما اینجا باشید گریه میکنه لطف کنید بیرون باشید مامانش رفت بیرون گفتم خاله جونی اماده ای بزنم با بغض گفت اره پنبه کشیدم اروم فرو کردم گفت ایییی گفتم جانم وساکت شد تزریق کردم ودرش اوردم پنبه روگذاشتم رو باسنش گفتم بایه دستت نگهش دار تا امپولتواماده کنم امپولشواماده میکردم یادم نیس اسم امپولشواما یادمه خیلی سرنگش بزرگ بود وحجم موادشم زیاد بود گفت خاله این مال منه گفتم اره عزیزم گفت خیلی بزرگه گفتم خانومخوبی باشی دردت نمیگیره سمتچپش روپنبه کشیدم وامپولو فروکردم سفت کرد خودشوگفتم شل کن اصلا گوش نمیکرد از اول تا اخر امپول اخ اخ کرد درش اوردم گفتم تموم شد عزیزم یه جای کبودی روباسنش بود مامانش اومد داخل گفتم این جای امپوله گفت اره گفتم کیی زده گفت دیشب یکی از پرستارها زده بچم از حال رفت از دردش گفتم واقعا که بد زده گفتم من معذرت میخام ازطرفش گفتم یکم باسنشو با پنبه الکلی بمالید درد نکشه براش رفتم یه شیاف اوردم گفتم به دل بخواب عزیزم گفت امپوله مامانش گفت ن دخترم شیاف برش گردوندم گفتم درد نداره عزیزم براش گزاشتم جای امپول هاشمنگاه کردم کبود نشده بود دردشونمتموم شده بود رفتمپروندشوبخونم دیدم ادرس خونه ما میشه فقط پلاک خونه فرق داره از خانونه پرسیدم گفت اره تازه اونجا خونه خریدیم گفتم همسایه ام هستیم پس اینقدر خوشحال شد گفتم پس برایکتا مینویسمکه مرخصش کنن اگه تب کرد بیارش خونمونگفت باش به یکتا گفتمچن سالته گفت نمیدونم مامانش گفت ۳سالشه گفتم منم یه دختر ناز مثل خودت دارم ۲سالشه داروهاتو بخور زود خوب بشی بیا با دخترم بازی کن گفت باش خاله نی نی امداری گفتم اره گفت امپولشم میزنیخندیدم گفتم دخترم مریض بشه بهش میزنم زود خوب بشه نامه ترخیصش رودادم بهش گفتممیتونید برید تشکر کرد ومرخص شد یکتا ورفتن منم تاشب بیمارستان بودم شب حدودا ساعتهای ۸بود رفتم خونه اقامم از شیفت اومده بود خواب بود رها رو بیدار کردم شام بهش دادم گفتممیای بریمخونه همسایمون یه نی نی دارن مثل نی نی خاله یاسمن گفت بامن بازی میکنه گفتم اره رهارواماده کردم رفتیم خونه همسایمون رها ویکتا اینقدر باهم بازی کردن اقام زنگ زد گفت رهاروکجا بردی گفتم خونه همسایه گفتم کار داری بیام گفت بیا تب کرد ومدام سرفه میکرد اومدم خونه درو باز کردم رفتم تواتاق مهدی خیلی تب داشت گفتم چرا اینقد داغی گفت دارو گرفتم توماشینن بیارشون رفتم اوردم ۴تا امپول بود با قرص خشک کننده وشربت سرفه گفت هرچهارتا رواماده کن بزن گفتم باش بخواب خیلی سرفه میکرد شلوار وشرتش کشیدم پایین گفت سمت چپبزن سمت چپش پنبه کشیدم اولی ودومی روهمون سمت زدم هیچی نگفت گفتم این دوتا رو سمت راست بزنم گفت ن چپ بزن گفتم چرا گفت علی همکارم برام زد یه امپول سمت راست مردم فقط خیلی بد زد گفتم باش اون دوتاروهم سمت چپ زدم اینقدر ساکت بود هیچی نگفت حال نداشت رها گفت بابایی اخ شده گفتماره اخ شده پسر بدی بوده اقام اینقدر خندید گفت مامانتم خانومبدی شده میخامامپولش بزنم جیق زد گفت مامانموامپول نزن گفتمنگا طرفدار منه رفت گفت بیا بابایی تو بغلم لالا کن چون به رها امپول پیشگیری از سرماخوردگی زدم مریض نمیشه رفت توبغل باباش
شیرین زبونی میکرد برا باباییش منم تواشپز خونه بودم گوشیم زنگ خورد مادرشوهرم بود گفت درو باز کنپشت درم رفتمدروباز کردم با برادرشوهرم همراه بودن تعارف کردم اومدن داخل رها دویید اومد بغل مامان بزرگش سلام کرد عموشگفت من گازت میگیرم اینقدر بلبل زبونی میکنی گفت بابام میگم امپولت بزنه اینقدر خندیدم رفتیم داخل اقام پاشد اومد حال نداشت مامانش گفت چی شده بچمگفتم تب داره میوه وچای اوردم مادرشوهرم گفت بشین دخترم کارت دارم گفتم منو گفت بله برادرشوهرم خندیدگفتمچخبره میخندی گفت میفهمی حالا مادرشوهرم گفت نازنین دوست توگفتم بله گفت اون روز که جشن تولد رها بود اونم اومده بود گفتم اره گفت علیرضا همون برادرشوهرم دیدتش میگه من میخام زنم بشه خندیدم گفتم میخای زن دکتر بگیری مثل داداشت همش امپول بخوری خندید گفت اره گفت بهش میگی گفتم چشم من بهش میگم باید صبر کنی چند روز به نازنین زنگ زدم گفتم خندید گفت اره چرا کهن ایشالا اگه خدا بخواد عید فطر عروسیشونه .