خاطره اقا مهدی
سلام به همگی خوب هستین خانومم گفت که اینجا خاطره میزاره ومنم چندتا از خاطره هاتونوخوندم عالیه واقعا .من مهدی ام ساکن کرمان پزشک عمومی همسر مژگان خانوم .میخاماولین امپولی روکه به خانومم زدم براتون تعریف کنم...........من ومژگان عقد کرده بودیممژگان توبیمارستان باهنر بود من بیمارستان افضلی پور هر روزم بعد عقد خودم میرسوندمش بیمارستان سرکار یه روز که رفتم دنبالش زنگ زدم بهش گوشی روبرداشت گفت الوسلام گفتمسلامخانومم کجایی گفت ده دیقه دگه شیفتم تموممیشه میام گفتم باش من جلودر بیمارستان منتظرتم گفت باش الانمیام پس خدافظی کرد وبعد از چند دقیقه اومد حالش خوب نبود من به روش نیاوردم هیچی نگفتمسوار ماشین که شد همش سرفه میکرد بینی شوپاک میکرد با دستمال گفتم خانوم من چطورش شده امروز حال نداره گفت چیزیم نیس یکم گلوم درد میکنه گفتم باش بریم خونه خانوممومعاینه کنم ببینم چشه گفت ن مهدی خوبم گفتم میدونم خوبی میخاممعاینت کنم گفت باشه گوشیش زنگ خورد برداشت گفت بهار جان داروهام توکشوکمدم یادم رفت میای برامبیارشون وقطع کرد گفتمکی برات دارونوشته گفت خودم داروگرفتم گفتم داروهات چیه گفت خشککننده گفتمخودم برات دارو میدم گفت اقایی نفسم عشقم گفتم جانم گفت تورو خدا سفتریاکسون نده چون به پنیسیلین حساسیت داره سفتریاکسونم خیلی بیش از حد درد داره میترسه گفتم بزار معاینت کنم شاید با یه قرص خوب شدی رفتم سمت خونه بابام گفت مگه خونه ما نمیریمگفتم این همه خونه شما رفتیم یبار توبیا خونه ما گفت باشه بریم رفتیمخونه مامانم تعجب کرد گفت چه عجب عروسمواوردی همین که سلام کردمامانم گفت مریضی مژگان گفت اره مامان رفت تواتاق من رفتم لباس عوض کنم دیدم روتختمدراز کشیده اول فک کردم بیداره صداش کردم دیدم خوابه پتودادم روش رفتم پیش مامان بعد از نیم ساعت مژگان بیدار شد صدام میکرد می گفت مهدی جان بیا گفتمجانماومدم اصلا حال نداشتمعاینش کردم براش دارونوشتم گفتم بخواب تا منمیام گفت ن منم میخام بیام اسرار کرد که همرام بیاد گفتم ن بخواب گریه کرد گفت اصلا دوسم نداری بوسیدمش گفتم مریضی خانومم بخواب تا بیام گفت باش برو من رفتم داروخونه داروهاشو گرفتم رفتم خونه مامانم اومد داروهاشوگفت بده ببینم چی میخای بدی عروسم گفت چخبره مگه میخای دخترموبکشی۶تا امپول گفتممامان اینا لازمه همه اممال الان نیس گفت اذیتش نکن گفتم باش دوتا امپول تقویتی ام گرفته بودم برا خودم گفت اینا مال کیه مال مژگان گفتمن مامان از خودم تقویتیه گفت میکشمت دگهاینارو به بچم بزنی خندیدم رفتمتواتاق گفت مژگان اونجا نیس گفتم پس کجا رفته گفت توحیاط پشتی داره دست وصورتش میشوره رفتم توحیاط دیدم کنار شیر اب نشسته حالش بهم خورده بود بلندش کردم رفتیم توخونه مژگان گفت ببینم داروهامو گفتمن گفت بده دادمش گفت مهدی خیلی بدی این همهامپول میخای بزنی گفت خانومم ببین اینا چهارتاش تقویتیه برا خودمه ۴تاش برا تودوتاش برا داخل سرم دوتاش عضلانیه گفت بزن ولی اروم اخه اولین بارش بود میخاستمامپولش بزنمامپولوکشیدمتو سرنگ دوتارو اماده کردم رفتم کنارش خودش اماده شده بود پنبه الکل مالیدم روپاش اروم فروکردم تزریق کردمامپولوکشیدم بیرون دومی ام زدم چیزی نگفت خیلی دستم سبکه واروممیزنم گفتمتمومشد بلند شد لباسش درست کرد گفت بیا سرممبزن روتخت خوابیداستینش زد بالا براش وصل کردم سرم رو گفت مهدی جان میشه پیشم باشی نری گفتم چشم گفتم مژگان جونم خودمون یکهفته عقد کردیممن خیلی دلم میخاد کنارت دراز بکشم الانمیشه رودستت بخوابم گفت هرجور خودت دوس داری عزیزم منم از خدا خواسته رو اون یه دسش سرم رو گذاشتم دراز کشیدم باهمحرف میزدیم یکی در زد میخاستم پاشم دیدم مامانمه اومد داخل گفت بخوابین مزاحمتوننمیشم مژگان گفت بیا داخل مامان جون داشتیم حرف میزدیم خواب نبودیم گفت مهدی خیلی شیطونه الان از فرصت سواستفاده کرده رو دستت خوابیده خندیدیم مامان گفت من دارم میرم خونه خواهرم با اقا جونم میرفت اومده بود خدافظی کنه برن اونا رفتن منم اومدمکنار خانومم سرمش تموم شده بود درش اورده بود رفت دسشو بشوره منم گفتماگه حالت خوبه بریم یجایی گفت کجا گفتم بریم بازار خرید کنیم گفت باش اماده شو بریم خودشم رفت اماده شد رفتیم بازار خانوم من فقط خوراکی میخورد زیاداهل لباس خریدن نبود رفتیم یه شال گرفت فقط با کلی خوراکی بهم گفت مهدی بستنی میگیری برام گفتم مریضی ها بدتر میشی گفت بریم داروخونه همین الان برام امپول بگیر رفتیمخونه بزن اما بستنی برام بگیر گفت باش دوتایی رفتیم بستنی خوردیم رفتم داروخونه امپولم براش گرفتم گفتم حالت بدشد باید بزنی گفت چشم رفتیمخونه ابجیمم بود مژگانم نبردم خونشون اومدخونه ما همینکه رسیدیم دویید سمت سرویس ها رفتم دنبالش گفتم چی شدی بالا اورد گفتم ببین بهت گفتم بستنی ن حالا نگا چی شدی رفت تواتاق صدام زد گفت قول دادم حالم بد بشه امپول بزنم بیا بزن گفتمن شربت بخور گفت ن بیا بزن امپولوکشید توسرنگ گفت بگیر بزن خوابید اماده شد پنبه کشیدم اروم تزریق کردم تموم شد کشیدم بیرون لباسشومرتب کردم ابجیماومد کنارش من شیفت داشتم باید میرفتم ابجیم اومد کنارش خوابیدن من ۱۲از خپاب بیدارشدم رفتم شیفت مژگانم که صب اومدم خوب بود حالش .الان سه سال از زندگی مشترکمون میگذره یه دختر ۲ساله به اسم رها دارم از وقتی با مژگان زندگی کردم خوشبخت ترین مرد جهانم .