خاطره سارااااااا👌جون
سلام..سلام من اومدم سارااااااا👌27 ساله ازتهران....دلم براتون تنگ شده بود دوستان اميدوارم حال همتون خوب باشه بريم سراغ خاطره....تا اونجاي گفتم كه به لطف خداوند به زندگي برگشتم وبعد چند روز قرار شد از بيمارستان مرخص بشم....😁😁بيمارستان مثل زندان ميمونه به نظر من البته ☺️☺️ايمان وباران لباسارو آوردم كه بپوشم مگه تو تنم ميرفت همش برا تنگ شده بود كفشم كه اصلا پام نميرفت عصباني بودم خيلي ...ايمان خندش گرفته بود نميتونست خودشو كنترل كنه ميخنديد منم حرص ميخوردم ولي آنقدر بامزه ميخنديد كه منم خندم گرفت شانس آوردم محمد نبود😆😆😆😆رفتن برام لباس خريدن آوردن پوشيدم وپيش به سوي منزل واي وقتي خودمو تو آينه ماشين ديدم وحشت كردم تازه فهميدم چقدر داغون شدم يواشكي اشك ريختم ولي ايمان نفهميد..🙃🙃رسيدم جلوي خونه باران ديدم بابام مامانم همه جلوي در منتظرم هستند..بعدم ديدم يه گوسفند اون گوشه است (من علاوه بر سوزن نسبت به خون وكشتن گوسفند فوبياي شديد دارم)داد زدم گفتم ايمان اين چيه..ايمان:گوسفند☺️☺️من:فكر كردم گاوه😆😆اينجا چيكار ميكنه😡😡ايمان عزيزم براي تو گرفتم خوبه يه خون بريزيم..من:نميخوام ايمان همين الان اين گوسفندو بده ببرن....بعدم نكشنش نگهش دارن تا خودش بميره تو پولشو بده به اين آقاهه بگو ازش مراقبت كنن😞😞ايمان:سارا جان فيلم هندي زياد ميبيني پاشو بيا زشته...،منم پياده نشدم بعدم ايمان گفت باشه رفت پيش آقاهه يه چيزي گفتو برگشت اومد سمت ماشين وگفت بهش گفتم نكشش ....نگهش داره تا خودش پير شه وبه مرگ طبيعي بميره☺️☺️☺️واي خيلي خوشحال شدم ولي (دروغ گفت به من)ديگه رفتيم تو خونه مامانم قربون صدقم ميرفت خاله هام .،مامان بزرگم...دوستام واي كلافه شده بودم ديگه دوس داشتم همه برن فقط خودم باشم حوصله هيچ كس رو نداشتم....مامان متوجه شده بود وسريع به بابام گفت بريم پسرمم بردن ...همه رفتن ديدم آيفون زنگ خورد محمد شلوغ كن اومد......😜😜😜😜به به سارا تپلي خودم خوبي عزيزم من: زهرماررو تپلي😉😉محمد سارا تپلي من لاغر نشي باز اونوقت ميشي ماكاراني....وقتي لاغربودم ميگفت ماكاراني به من (بدبختيه همش يه اسم روم ميذاره😜😜)بعد گفت سارا جون با كباب چطوري...من (از گوشت متنفرم اصلا لب نميزنم ولي چون ضعف داشتم ميگفتن بايد بخوري منم نخوردم)فهميدم اون گوسفندرو كشتن ايماااااان گوسفندرو كشتين😡😡😡محمد:اره عزيزم اينم گوشتش جاااااان چه كبابي بخورم من.....محمد بس كن خيلي ناراحت شدم وبا ايمان قهر كردم چون به من دروغ گفت😞😞😞😞محمد:ساراااا تپلي پاشو يه چيزي بخور كه آمپول داري..،من:آمپول برا چي منكه مرخص شدم از بيمارستان😞😞🌹محمد داري ديگه عزيزم بحث نكن من ايمان نيستم لوست كنما😡😡😡من:ترسيدم....محمد :جدي...من : كوفت بيچاره ترنم با تو ديونه چيكار ميكنه....محمد:خيلي دلشم بخواد.....من:پرو😍😍😍😍😍من:ايمان كجاست...محمد:دلت تنگ شده براش .....من :نههه بابا اون كه همش پيش منه اصلا ميذاره دل آدم تنگ بشه براش.....محمد:اره والاپسره حال بهم زن .....زن ذليل ...بدبخت كرده مارو....من:محد لوس نشو كجا رفته...محمد:دنبال اشكان(دوستشون كه پزشكه وخيلي جدي وبد آمپول ميزنه)من:برا چي....محمد :برا آمپول تو.....نميخوام منكه نميذارم بزنه.....محمد:خوب ميگم برا من بزنه عزيزم ببين آمپول ترس نداره .....محمد مطمئني آمپول ترس نداره😉😉😉😉😉اره ترس نداره عزيزم ....اوكي پس من زنگ ميزنم به ايمان ميگم سر راه مياد يه نوروبيون هم براتو بگيره به نظرضعيف شدي....😁😁محمد:نه سارا غلط كردم جون من نگو🙏🙏منم گفتم پس نگو آمپول ترس نداره😎😎من:محمد :جانم من ميرم بخوابم حالم خوش نيست .....محمد:برو عزيزم....رفتم رو تخت دراز كشيدم نفهميدم كي خوابم برد كه با صداي خشن اشكان از خواب بيدار شدم.......چشمامو با. كردم ديدم اشكان وايمان با محمد بالا سرم هستن ....ترسيدم بابا چرا مثل جن بالا سر آدم ظاهر ميشين اشكان گفت سلام سارا جان بهتري عزيزم منم گفتم خدارو شكر بد نيستم......گفت بذار يه معاينه ات بكنم كه خيال همه راحتتر بشه منم گفتم نه نميخواد واون كار خودشو كرد......اول فشارمو گرفت كه خيلي پايين بود .....بعد گوشي گذاشت ريه مو معاينه كرد كه افتضاح بود يعني خودش به ايمان ميگفت بعدم گفت دهنتو باز كن كه با ديدن اوضاع دهنم به ايمان گفت ساراحالش اصلا خوب نيست چرا از بيمارس آوردينشايمان بيا جلو دهنشو ببين .......تمام دهنش زخمه اين چه وضعشه اخه چيكار كردي سارا با خودت(راست ميگفت تمام دهنم زخم بود وحشتناك وهيچ چيزي نميونستم بخورم)😞😞😞😞😞رفت سمت كيفش و دوتا آمپول در آورد من:اشكان من نميزنما.....اشكان:سارا خيلي با مزه اي ميدونستي نميبيني حالتو من نميزنممممممممم سارا بس كن مگه دست توه اصلا ايمان بخوابونش ببينم ايمان اومد سمتم وگفت عزيزم بخواب فدات شم خودت كه اخلاقشو ميدوني.....ايمان تو رو خدا.....جون سارااااا.......تو كه ميدون
ميدوني من چقدر آمپول زدم تا الان😩😩😩😩😩ميدونم فدات شم حالا اين دوتا رو هم بزن به خاطر من ......نه ايمان تورو خدا بلند شدم از رو تخت برم سمت در كه فرار كنم ديدم اشكان وايستاده جلوي در .....كجا خانوم خانوما ....اشكان برو كنار ميخوام برم آب بخورم .....نميخواد شما زحمت بكشي ميگم محمد برات بياره....نه من خودم ميخوام برم ....سارا جون خودت برو بخواب مقاومت هيچ فايده اي نداره بعدم اشاره كرد به ايمان كه منو بخوابونه ايمان اومد سمتم گفت عشقم خودت بخواب زشته من به زور بخوابونمت....من:محمد تورو خدا تو يه چيزي بگو.....محمد:اشكان گناه داره نزن براش....محمد جان تو دخالت نكن كه بعدش يه تقويمي هم به تو ميزنم...محمد بابا غلط كردم من سارا جان بخواب برنن(آدم فروش😁😁😁😁😎😎)ديگه بزور ايمان منو خوابوند روتخت منم جيغ ميزدم وحشتناك (ولم كنيد ...ديونه ها....نميخواااام مگه زوره)اشكان به ايمان گفت محكم نگهش دار به محمدم گفت بيا پاهاشو بگير (واي يكي منو نگه داره ترسم صد برابر ميشه نميدونم چرا)🙄🙄🙄🙄واي ولم كنيد تورو خدا اشكان اومد پنبه كشيد (واي ايمان تو رو خدا بگو نزنه هي تكون ميدادم خودمو)اشكان گفت ايمان محكم بگيرش اين چه وضعشه...(بد اخلاق)😡😡😡منم سفت كرده بودم سارا خودتو شُل كن همينجوري ميزنما بيشتر دردت مياد شُل كن آفرين😖😖😖😖ايمان:سارا جان عزيزم شُل كن عشقم ...منم يكم شُل شدم اشكان سوزنو فرو كرد واي كه چقدر بد ميزنه به محض وارد كردن سوزن جيغم بلند شد آي خداااااااااا.....آآيييييي مامااااااااااااان.....ايمان بگو در بياره....اشكاااااااان تورو خدا درش بيار الان تموم ميشه عزيزم يه كوچولو مونده تو سفت نكن منم قول ميدم آروم بزنم (التماسشون ميكردم ولي انگار با ديوارم)محمد دلش سوخت گفت اشكان تورو خدا زود باش از دست رفت گناه داره اشكان بدجنسن گفت براش لازمه نميبيني حالشو....بالاخره سوزنو در آورد واون ور پنبه كشيد من سريع بر گشتم گفتم نميزنم ايمانم كلافه شده بود از درد كشيدن من سريع منو برگردوند وبه اشكان گفت زود بزن تموم شه من ديگه طاقت ندارم ايمان ولم كن بيشعور......خيلي بديييييي.....ديگه دوستت ندارررررررم....دوباره پنبه كشيدو نيدلو وارد كرد با خدا من ضعف رفتم ايمان نوازشم ميكرد قربون صدقم ميرفت اصلا فايده نداشت كه بالاخره لعنني تموم شد.....روم نميشد برگردم يه جوري احساس ميكردم جلوي اين سه تا ضايع شدم....اشكان گفت سارا جان برگرد ببينمت خوبي عزيزم....برين بيرون نميخوام ريخت هيچكدومتونو ببينم😡😡😡سارا جان برگرد عزيزم كارت دارم....من با تو كاري نداااااارم...عزيزم بذار سرمتم بزنم ميرم....😖😖😖نه نميخواااااام....😩😩تورو خدا بسه....ايمان اومد منو برگردوند منم با مشت ميزدم به دستش ...ولم كن ...باشه گلم بذار اشكان سرمتو بزنه ...نميخوام ايمان ميفهمي....ايمان:نه سارا جان نميفهمم....منو سفت گرفت وبه اشكان گفت بيا آماده است ...واي اشكان با آنژوكت اومد سراغم.....دستمو نگاه كرد(البته من داشتم جيغ وداد ميكردم واشكان خيلي خونسرد كار خودشو ميكرد انگار من وجود نداشتم🙃🙃)واي ايمان اصلا رگ نداره.....بشت دستمو ديد گفت بذار امتحان كنم ببينم پيدا ميشه اينجا (من از سرم پشت دست خيلي متنفرم)دستمو كشيدم گفتم من نميذارم اينجا بزني .....ساراجون رگ نداري عزيزم از بس كه بيمارستان ازت رگ گرفتن مجبورم....تو نگاه نكن....ايمان هم سرمو برگردوند سمت خودش گفت :قربونت برم به من نگاه كن....اشكان چندتا ضربه زِد پشت دستم وپنبه كشيد من دستمو كشيدم عقب گفتم نههههه تورو خدا ايمان ....اشكان نزن ....محمد اومد كمك ايمان منو محكم تَر از قبل نگه داشتن واشكان سوزنو وارد كرد واي مگه رگ پيدا ميشد همش سوزنو ميچرخوند تو دستم .....ايمان به اشكان گفت تموم نشد ....اشكان:نه ايمان پيدا نميشه ....منم گريه ميكردم كل دستم سوراخ شد تا رگ پيدا شد ....😖😖😖اشكان گفت تموم شد عزيزم ....😞😞😞😞بعد به من گفت سارا جون ميدونم خيلي درد كشيدي...ميدونم خيلي سخته ولي عزيزم همه اينكارا برا سلامتي خودته....🙃🙃منم با همشون قهر كردم با ايمان كه تا يك هفته حرف نزدم (البته هرجور آمپول سرم داشتم تا يه هفته نابود شدم رسما)فقط با محمد دوست بودم اونم خيلي مواظبم بودايمان بهش گفته بود كه هواشو داشته باش....😎😎ايمان فضول😆😆😆😆😆ببخشيد اگه بد تعريف كردم...ممنون كه خونديد🌹🌹🌺🌺😘😘