خاطره ارزو جون
سلام 😍 چطور پطورید 😂
یه راست میرم سراغ اصل مطلب 
باعرض معذرت ساعت ۱:۲۳دقیقه است وبنده کلی وکاروکلی خستگی دارم وخیلی ازکارها مونده اما برای استراحت اینجاهستم 
کنکور شرکت کرده بودم منتظر جواب ها بودم روز اعلام نتایج:
صبح ساعت ۱۱بیدار شدم شب قبلش پارک بودم بدمینتون میزدم (پل مارنان)
وقتی از خواب بیدار شدم مامان وبابا بیشتراز من  استرس داشتن  صبحونه مفصلی نوش جان کردم 😜 به اصرار خواهر وپدر ومادر رفتم سایت سازمان سنجش دانشگاه سمیه دخترا قبول شده بودن مامان وبابا خدشحال😁😊 ومن ناراحت چندبار وارد سایت شدم مشخصات درست بود دلم گرگان میخواست دلم میخواست ازخانواده از دوستان فاصله بگیرم محیط متفاوتی تجربه کنم اما نشد  نکه نشد .شد مامان وبابا مخالفت کردن دل ودماغ کاری نداشتم تا عصر کسل بودم  چندتا از همکلاسی ها خواستند هم دیگرو ببیند عصرمن هم رفتم اما با اسکیت 😕 کاش نمی رفتم
به محل قرار رسیدیم وخوش بش واحوال پرسی کی کجا قبول شده بستنی فروشی و برگشت برا ی خونه تو راه خونه چراغ قرمز رد میکردم پاهام خسته شد بود 😞 
وقتی رسیدم خونه هواتاریک شده بود گوشی زنگ خورد مامانم گفت برو خونه مامان جون هدفون برداشتم مانتو عوض کردم خواستم پیاده برم که گفتم بادوچرخه 
دیدم تایر هاش باد نداره پنچر شده بود بااسکیت رفتم دوباره توی راه بودم این بار بابا زنگ زد که برم خونه مادرجون واما خودشون کمی دیر تر میرسند وقتی رسیدم خونه مادرجون رفتم داخل مامان جون گفت برم داخل استراحت کنم تا برگرده خواستم خرید هابراش انجام بدم زیر بار نرفت پدرجونم خونه نبود وقتی تنها شدم نشستم با ایکس باکس داییم که دوران مجردیش بود داشتم بازی میکردم که‌برقا رفت افتضاح تر ازاین نمیشد یاد یه فیلم مزخرف افتادم دیگه بدتر موبایلم توی جیب مانتو بودکه داخل اتاق بود باترس وبسم الله رفتم اتاق مانتو که پیدا کردم قلبم تند تند میزد حس کردم رفته رو ۲۰۰ 
گوشی روشن کردم مگه خرید چقدر طول میکشه 
خیر سرم خواستم به ترسم غلبه کنم رفتم اتاق بغلی در اروم   باز کرد چراغ انداختم چیزی نبود وارد شدم در وبستم نور چراغ چرخ دادم همه چیز عادی بود نور که تاب دادم حس کردم چیزی تکون خورد فقط جیغ کشیدم از اتاق خواستم برم بیرون محکم خوردم به در وحشت کرده در باز کردم جیغ میزدم فرار میکردم تو راه تلو تلو میخوردم در باز کردم تند تند اسکیت پاکردم بند نبستم خونه مامان جون دوتا پله میخوره پله اخر تلو تلو خوران چند قدم رفتم شتلق پخش زمین شدم چراغ روحیات روشن شد یه نفر که چادر سفید رو سرش بود ماسک زد بالا سرم حاظر شد خواست ارومم کنه  منم فقط جیغ میکشیدم ماسک برداشت بدتر شد فقط چادر بود بلند شدم اصلا متوجه درد انگشتای دستم نبودم چادر هم کشید دیدم این که همون پسر عموی خل وچل خودمونه که 
محمد پاشو پاشو که عابروی هرچی گرافیسته بردی 
:تاچشت دراد. تو برق قط کردی ؟
محمد نه جون تو 
یه عوضی گفتم نگاه انگشتم کردم  ورم کرده بود (قبلا وزن توپ بسکتبال کاملا خوابید رو انگشتم )کمی درد میکرد 
محمد :چه ورمی کرد 
از شاهکار های تویه دیگه اه 
با نور برگشتیم داخل ساخت که همون موقع در خونه زده شد باهم دیگه در باز کردیم مامان وبابا ومادرجون وپدرجون وارد شدن 😁😊😍😘
کمی که خستگیشون در رفت مامانم از توی یخچال یه کیک که طرحش با اشکال هندسی ساده بود تزیین شده بود وروش نوشته بود قبولی کنکور مبارک توی تاریکی کیک وقسمت کردیم وقتی خوردیم برقا اومد نگاه بشقاب محمد کردم نصف کیک تو بشقابش بود😠😡 شب مامان وبابا برگشتن خونه من ومحمد پیش مادرجون وپدر جون خوابیدیم نصفه شب محمد گفت حالت تهوع داره (گلاب به روتون)رفتم مادر جون صدا کردم اونم زنگ زد به یکی ازهمسایه هاشون که ظاهرا دکتر بود 
وقتی اومد محمد معاینه کرد یه امپول ضد تهوع بهش داد 
که خواست از زیرش در بره که دکتر دریک ان دمرش کرد شورت وشلوار داد پایین  
محمد😭 الهی میترا بگم چطور شی 
یه کوسن پرت کردم طرفش 
محمد:ایییی دکتر جون درد داره 
دکتر:من که نزدم هنوز 
محمد یه لخظه اروم گفت :نزدیی 
دکتر:نه نزدم 
محمد:ایییی واییییی ببین نزده چه دردی داره ای خدااا غلط کردم 
من:حالا کی ابرو هرچی خلبانه برده 
محمد:هنوز که نشدم 
من:میشی که 
محمد :چی میشم 
نگاه دست دکتر کردم امپول هواگیری کرد ناخن شصتم تموم شداز بس جویدم ازروی استرس 
بعدالکل زد هیجانی شدم بعداروم تزریق کرد 
من:گلللللللل توی دروازه 
دکتر نگاهم کرد محمد ساکت شد 
مادرجون زد رو دستش:بچه ام دانشگاه نرفته خل وچل شد 
محمد:ااااااااایییییییییییی درد داره ااااااخخخخخخخخ تروخدا درد میکنه درش بیارید 
دکتر:انقدر کلی بازی چرا درمیاری
 وبعد دراورد کمی جاش ماساژ داد ازش تشکر کردیم وتا در بدرقه اش کردیم مادر جون رفت خوابید منم روی زمین خوابیدن بدنم خشک شده بود محمد درهمون حالت خوابید شلوارش درست کرد بعد خوابید فردا صبح کمی زردچوبه زده تخم مرغ مامان جون زد رو انگشتم 

ورمش خوابید 
مرسی که خوندید 🌹❤️ 
نمیخواستم طولانی بشه که شد بزرگ ترازاونی هستید که میبخشید 
شرمنده زیاد عادت به چرت وپرت گویی ندارم 
بازی کردن با کلمات هنر نیست درگیر کردن احساسات ادمی باکلمات هنر 
(اینم یه مزخرف دیگه 😁😂 )
خواهشا درک کنید صبح ساعت ۶:۳۰ دقیقه الان۱:۴۰ دقیقه شب 
بای بای🌹🌹