خاطره شهرزاد جون
خاطره شهرزاد جون
سلام شهرزاد هستم ممنونم از کامنت های محبت آمیزتون انرژی غیر قابل وصفی گرفتم و ادامه خاطره:وقتی شهرام منو برد خونه بابا برگشته بود و وقتی بیدار شدم شهریار هم اومده بود ولی خواب بود رفتم پیش بابا بابا ازم دلخور بود بابا:چرا نگفتی سرماخوردی؟من:جدی نبود خوب بابا:اگه همون موقع میگفتی نیاز نبود اینقد اذیت بشی. همون موقع شهریار اومد و نشست پیشم و اونم شروع کرد غر زدن که چرا میزاری مریضیت پیشرفت کنه و از این حرفای تکراری. نمیتونستم ک خودمو بزارم تو دهن شیر. شهریار بلند شدو رفت تو آشپز خونه و با کیسه داروام اومد و گف همینجا میزنی یا تو اتاق منم گفتم عمرا اگه بزنم شهریار:شهرزاد خانوم بازم میخوای لج کنی من:من خوبم نیازم ندارم شهریار:میدونی ک اگه نزنی با شهرام طرفی من:مهم نیس بابا:بابایی به خاطر من پاشو بزن آمپولتو من:باباااااااااایی بابا:پاشو بابایی بدون اینکه حرفی بزنم رفتم تو اتاق و خوابیدم رو تخت شهریار اومد و پشت به من آماده اشون کرد شهریاربرگشت و گف عزیزم تو که هنوز اماده نشدی جوابشو ندادم و خودش اومد و امادم کرد و گفت عشق داداشی فقط یکیشون درد میکنه تحمل کن دیگه بازم چیزی نگفتم و گف نفس عمیق و با بسم ا...نیدلو وارد کرد یه تکون خوردم و گفت آروم عزیزم و شروع کرد به تزریق سعی داشتم صدام در نیاد و ولی اخراش میخواستم یه ای کوچولو بگم ک در اوردش منم خفه شدم😀دوباره پنبه کشیدو ایندفعه گف میدونی برات چقد سوغاتی اوردم من:منم خر بزن اصلنم درد نداره😑خندید و گف باهوش شدیا و نیدلو همزمان وارد کرد تکون بدی خوردم ک گف اااا شهرزاد این چه کاریه آروم شروع کرد تزریق از دردش نگممممم براتووووون که حنجره واسم نموند شروع کردم فش دادن به شهریار:شهریاررررررر درش بیاررررررر نامردددددد الهی بمیرررری الهیی از دانشگاه اخراج بشی الهیی ... چیزای دیگع که نمیشه گف 😁شهریار:ببخشید ببخشید الان تموم میشه قربونت برم اروم باش و درش اورد نایی برام نمونده بود شهریار گف یکی دیگه داری ولی نمیزنمش و به شهرام میگم زدیش منم گفتم لطف میکنی بروووو بیرون اونم اومد بوسم کنه ک صورتم و قایم کردم خنده ای کرد و گف سوغاتیاتو میدم به فرشته(دختر داییم ک ازش متنفرمممممممممممممم)من:تو اسمشو یه بار دیگه بیار بعد ببین دست و پایی میمونه برات ک بری بهش بدی شهریار:ای وای دلت میاد به فرشته جون توهین کنی دنبال یه چیزی میگشتم بزنم تو سرش ولی متاسفانه چیزی پیدا نکردم اونم زودی رف منم شروع کردم با موبایلم بازی کردن ک بعد 5 دقیقه شهریار اومد و برام جای امپولا روکمپرس کرد و زود بوسم کرد و رفت اخیییی خدا خواهرش رو براش حفظ کنه دردش یکم ارومتر شد کم کم خوابم برد که با صدای داد و بیداد بابام بیدار شدم ک رفتم بیرون و بعله بحث همیشگی شهداد خان دوباره مشروط شده بود بابا هم داشت دعواش میکردو مامان به بابام میگف بسه علیرضا(اسم بابامه)اتفاقیه که افتاده دوس نداره درس بخونه یه مغازه ای چیزی براش میزنیم شهریار منو دید و اشاره کرد برم پیشش منم رفتم دستشو دورم انداختو گف بهتری منم ک بهتر شده بودم فقط یکم گلو درد داشتم و بیحال بودم گفتم خوبم گف پاشو شامتو بخور رفتم تو آشپزخونه ک شهریار و شهرام اومدن تو شهرام گف بهتری جوابشو ندادم ک گف مثلا قهری ؟ بازم چیزی نگفتم گف باش میگم شهریار منتتو بکشه شهریار گف اذیت نکن شهرام حالش خوش نیس شهرام جدی گف :آمپولاشو کامل زدی؟ شهریار : تقویتی لازم نبود نزدم براش شهرام با عصبانیت:چون لازم نبود الان بیحاله؟ پاشو برو یه نورویین بیار تو ام پاشو برو تو اتاق تا بیام منم بیخیال شروع کردم شام خوردن شهریارم گف بهش قرص میدم اگه خوب نشد امپولشو میزنم شهرام:لازم نیس از این بیحال تر بشه حالشم بدتر میشه و بلند شدو امپولو اماده کرد به شهریار نگاه کردم و گف چاره ای نداریم من: نمیخوام بزنمممم اه 6 تا بس نبود؟ شهرام حتما نبوده ک خوب نشدی من:نمیخواد ادای دکترارو در بیاری شهرام:همینجا بزنم دیگه؟ من:من میگم نمیزنم بعد تو میگی همین جا همون موقع شهداد اومد و گف باز شما بحثتون شد من:نمیزنم شهرام: اعصابمو خورد نکن شهرزاد شیفتم باید برم من:منم مجبورت نکردم شهداد:حتما نمیخواد بزنه چه اصراریه دیگه شهرام:تو حرف نزن و اومد طرفم و با یه حرکت بلندم کرد و برد تو اتاق و منو انداخت رو تخت ودرو قفل کرد جیغ میزدممم باباااا مامانننن شهریارررر شلوارم و اورد پایین و بدون پنبه نیدلو وارد کرد من:آیییییییی نمیخواممممممم تروخداااا درش بیاررررر میسوزززززه ماماننننننننننن دیگه اشکم در اومد و شروع کردم گریه کردن و ناله کردن که بعد از چند ثانیه درش اورد و شلوارمو برد بالا و درو باز کردو رفت و بعد از چن دقیقه شهریار اومد بغلم کرد و گف دردت به جونم بسه دیگه تموم شد اروم باش عزیزم کلی باهام حرف زد تا خوابم برد بعدشم دیگه خداروشکر امپول نخوردم
پ ن:خوشحالم منو تو جمعتون قرار دادید
پ ن:شهرام قراره بره تهران واسه یه هفته
چه
سلام شهرزاد هستم ممنونم از کامنت های محبت آمیزتون انرژی غیر قابل وصفی گرفتم و ادامه خاطره:وقتی شهرام منو برد خونه بابا برگشته بود و وقتی بیدار شدم شهریار هم اومده بود ولی خواب بود رفتم پیش بابا بابا ازم دلخور بود بابا:چرا نگفتی سرماخوردی؟من:جدی نبود خوب بابا:اگه همون موقع میگفتی نیاز نبود اینقد اذیت بشی. همون موقع شهریار اومد و نشست پیشم و اونم شروع کرد غر زدن که چرا میزاری مریضیت پیشرفت کنه و از این حرفای تکراری. نمیتونستم ک خودمو بزارم تو دهن شیر. شهریار بلند شدو رفت تو آشپز خونه و با کیسه داروام اومد و گف همینجا میزنی یا تو اتاق منم گفتم عمرا اگه بزنم شهریار:شهرزاد خانوم بازم میخوای لج کنی من:من خوبم نیازم ندارم شهریار:میدونی ک اگه نزنی با شهرام طرفی من:مهم نیس بابا:بابایی به خاطر من پاشو بزن آمپولتو من:باباااااااااایی بابا:پاشو بابایی بدون اینکه حرفی بزنم رفتم تو اتاق و خوابیدم رو تخت شهریار اومد و پشت به من آماده اشون کرد شهریاربرگشت و گف عزیزم تو که هنوز اماده نشدی جوابشو ندادم و خودش اومد و امادم کرد و گفت عشق داداشی فقط یکیشون درد میکنه تحمل کن دیگه بازم چیزی نگفتم و گف نفس عمیق و با بسم ا...نیدلو وارد کرد یه تکون خوردم و گفت آروم عزیزم و شروع کرد به تزریق سعی داشتم صدام در نیاد و ولی اخراش میخواستم یه ای کوچولو بگم ک در اوردش منم خفه شدم😀دوباره پنبه کشیدو ایندفعه گف میدونی برات چقد سوغاتی اوردم من:منم خر بزن اصلنم درد نداره😑خندید و گف باهوش شدیا و نیدلو همزمان وارد کرد تکون بدی خوردم ک گف اااا شهرزاد این چه کاریه آروم شروع کرد تزریق از دردش نگممممم براتووووون که حنجره واسم نموند شروع کردم فش دادن به شهریار:شهریاررررررر درش بیاررررررر نامردددددد الهی بمیرررری الهیی از دانشگاه اخراج بشی الهیی ... چیزای دیگع که نمیشه گف 😁شهریار:ببخشید ببخشید الان تموم میشه قربونت برم اروم باش و درش اورد نایی برام نمونده بود شهریار گف یکی دیگه داری ولی نمیزنمش و به شهرام میگم زدیش منم گفتم لطف میکنی بروووو بیرون اونم اومد بوسم کنه ک صورتم و قایم کردم خنده ای کرد و گف سوغاتیاتو میدم به فرشته(دختر داییم ک ازش متنفرمممممممممممممم)من:تو اسمشو یه بار دیگه بیار بعد ببین دست و پایی میمونه برات ک بری بهش بدی شهریار:ای وای دلت میاد به فرشته جون توهین کنی دنبال یه چیزی میگشتم بزنم تو سرش ولی متاسفانه چیزی پیدا نکردم اونم زودی رف منم شروع کردم با موبایلم بازی کردن ک بعد 5 دقیقه شهریار اومد و برام جای امپولا روکمپرس کرد و زود بوسم کرد و رفت اخیییی خدا خواهرش رو براش حفظ کنه دردش یکم ارومتر شد کم کم خوابم برد که با صدای داد و بیداد بابام بیدار شدم ک رفتم بیرون و بعله بحث همیشگی شهداد خان دوباره مشروط شده بود بابا هم داشت دعواش میکردو مامان به بابام میگف بسه علیرضا(اسم بابامه)اتفاقیه که افتاده دوس نداره درس بخونه یه مغازه ای چیزی براش میزنیم شهریار منو دید و اشاره کرد برم پیشش منم رفتم دستشو دورم انداختو گف بهتری منم ک بهتر شده بودم فقط یکم گلو درد داشتم و بیحال بودم گفتم خوبم گف پاشو شامتو بخور رفتم تو آشپزخونه ک شهریار و شهرام اومدن تو شهرام گف بهتری جوابشو ندادم ک گف مثلا قهری ؟ بازم چیزی نگفتم گف باش میگم شهریار منتتو بکشه شهریار گف اذیت نکن شهرام حالش خوش نیس شهرام جدی گف :آمپولاشو کامل زدی؟ شهریار : تقویتی لازم نبود نزدم براش شهرام با عصبانیت:چون لازم نبود الان بیحاله؟ پاشو برو یه نورویین بیار تو ام پاشو برو تو اتاق تا بیام منم بیخیال شروع کردم شام خوردن شهریارم گف بهش قرص میدم اگه خوب نشد امپولشو میزنم شهرام:لازم نیس از این بیحال تر بشه حالشم بدتر میشه و بلند شدو امپولو اماده کرد به شهریار نگاه کردم و گف چاره ای نداریم من: نمیخوام بزنمممم اه 6 تا بس نبود؟ شهرام حتما نبوده ک خوب نشدی من:نمیخواد ادای دکترارو در بیاری شهرام:همینجا بزنم دیگه؟ من:من میگم نمیزنم بعد تو میگی همین جا همون موقع شهداد اومد و گف باز شما بحثتون شد من:نمیزنم شهرام: اعصابمو خورد نکن شهرزاد شیفتم باید برم من:منم مجبورت نکردم شهداد:حتما نمیخواد بزنه چه اصراریه دیگه شهرام:تو حرف نزن و اومد طرفم و با یه حرکت بلندم کرد و برد تو اتاق و منو انداخت رو تخت ودرو قفل کرد جیغ میزدممم باباااا مامانننن شهریارررر شلوارم و اورد پایین و بدون پنبه نیدلو وارد کرد من:آیییییییی نمیخواممممممم تروخداااا درش بیاررررر میسوزززززه ماماننننننننننن دیگه اشکم در اومد و شروع کردم گریه کردن و ناله کردن که بعد از چند ثانیه درش اورد و شلوارمو برد بالا و درو باز کردو رفت و بعد از چن دقیقه شهریار اومد بغلم کرد و گف دردت به جونم بسه دیگه تموم شد اروم باش عزیزم کلی باهام حرف زد تا خوابم برد بعدشم دیگه خداروشکر امپول نخوردم
پ ن:خوشحالم منو تو جمعتون قرار دادید
پ ن:شهرام قراره بره تهران واسه یه هفته
چه
برنامه ریزی هایی ک نکردم😁
پ ن :دوستان امتحانات شروع شده دعامون کنید
پ ن:مرسی از توجهتون💚
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 11:54 توسط نویسنده
|