خاطره مریم جون
سلام به همه من مریمم حدود ی ماهه اشناشدم خاطره هاتونو خوندم لذت بردم نازنین جون و اقا سجاد اگه این خاطره رو میخونید لطفا بازم خاطره بگین معرفی: مریم.. 27 ساله..متاهل..نام همسرم محمد.. و خواهر شوهرم متاسفانه پزشکه.. من از امپول زیاد نمیترسم ولی دوست ندارم بزنم(مخصوصا فامیل نزدیک باشه) خاطره: ساعت 4 صبح بود با سر درد بدی از خواب بیدارشدم نشستم یکم سرمو مالش دادم اما فایده ایی نداشت رفتم اشپزخونه اب خوردم اومدم دیدم محمد بیدار شده: بیداری شدی؟ اره چیشده حالت خوبه؟.... سرم درد میکنه بدجور ... بیا دراز بکش اگه خوب نشدی بریم دکتر منم رفتم دراز کشیدم ی دفعه لرز کردم تنم لیس زد تشک رو روم گذاشتم چشامو بستم هرکاری کردم خوابم نبرد بلند شدم نشستم به درو دیوار نگاه میکردم محمد بلند شد نشست کنارم ( محمد اهل قربون صدقه و لوس کردن اصلا نیست🙄) مریم پاشو لباس بپوش بریم منم بلند شدم پوشیدم رفتم سر پله نشستم منتظر محمد شدم بعد 2.3 دقیقه اومد و راه افتادیم رسیدیمو هیچ کس نبود ما هم رفتیم داخل محمد به دکتر توضیح دادو سوال کرد گفت واست ازمایشم نوشتم حتما بده منم قلبم تند تند میزد اومدیم بیرون من نشستم محمد رفت دارو بگیره بعد از ی ربع اومد دیدم تو پلاستیک ی امپول با یه تورگی هست : محمد من تابه حال تورگی نزدم میترسم ... ترس نداره که بیا بریم رفتیما یه خانم خیلی مهربون بود منم رفتم دراز کشیدم محمد بیرون بود پرستار اومد منم شلوارمو دادم پایین دستمو گذاشتم لایه دندونم پرستار پنبه زد فرو کرد خیلی اروم درد نداشتم اصلا که یه دفعه دیدم پام انگار داره قطع میشه یه اخ گفتم ک چیزی نگفت سعی کردم تحمل کنم اما نشد بلند گفتم: محمدددد بیاااا محمدم اومد: چیه مریم اروم باش تموم شد اونم در اورد محمد اومد جلو جاشو ماساژ داد منم رومو اونور کردم محمد اومد بالا سرم استینمو داد بالا سرم چسبوند ب خودش( اولین بار بود که محمد اینجوری کرد واسم جای تعجب داشت ) پرستار پنبه زدو فرو کرد درد عجیبی داشت منم گریم در اومد تا اخر ک تموم بشه محمد کلی قربون صدقم رفت که غیر منتظره بود
ببخشید اگه بد بود
بای