خاطره اقا مهرزاد
خاطره اقا مهرزاد
سلام مجدد دوستان خوب هستین معرف که هستم مهرزاد از تبریز هجده ساله
خاطره قبلی را که فرستادم گویا خوشتان نیامده بود امیدوار هستم این یکی رو بپسندید
سیزده سالم که بود یه مدتی بود اصلا نمی تونستم آب سرد بخورم فورا دندان و لثه اذیت می شد گوشم هم خیلی درد می کرد به طوری شده بودم که حتی لقمه نان و پنیره صبحونه هم نمی تونستم بخورم
اینجا بود که یک روز پدرم گفتن تو دندون درد داری؟ گفتم آره اما زیاد نیست مامانم گفتن خیلی وقته زیره نظرت دارم باید بریم پیش دندون پزشک اتفاقا داییم یه دوستی داشت که بابامم ایشونو کاملا می شناخت
پدرم گفتن پیش مسعود یه نوبت براش می گیرم دیگه مطبش رو زده من اون روز رفتم مدرسه اما فردا فقط یک زنگ رفتم و زنگ دوم پدرم اومد دنبالم که منو ببره دندانپزشکی حقیقت می ترسیدم تا بحال نشده بود برم پیش دندان پزشک مسعود رو از قبل دیده بودم خوش اخلاق هست
رفتیم به مطبش که تازه تاسیس هم بود دکتر مسعود خیلی منو تحویل گرفت و از درسها و مدرسه سوالاتی می پرسید و بعد از معاینه که خیلی هم ترسیده بودم باید عکس می گرفتم همراه پدرم رفتم برای عکس
عکس رو بردیم نشون مسعود بدیم تا اون موقع اصلا فکرش رو نمی کردم که ممکنه برام آمپول بنویسه
تشخیص آبسه داد و وقتی به پدرم گفت براش پنی سیلین می نویسم تزریق کنه فورا از جام بلند شدم چسبیدم به بابام و می گفتم من آمپول نمی زنم !مسعود گفت فقط دوتاست اگر خوب نشی باید عمل کنی این رو که گفت خیلی بیشتر ترسیدم تموم مدت که مسعود برای برای بابام توضیح می داد من یک ریز می گفتم که آمپول نمیزنم آخر پدرم منو نشوند روی پاش تا حرفی نزنم مسعود گفت بیا من آکواریم مون رو بهت نشون بدم باهاش رفتم دیدن آکواریوم خیلی بزرگی که توی مطب گذاشته بود
توی اون فرصت پدرم رفت و داروها رو خرید همین که آمپول ها رو دیدم رفتم دنبالش و گفتم بابا من آمپول نمی خوام بابام گفت تو بزرگ شدی نباید از آمپول بترسی مسعود گفت حالا که انقدر می ترسی خودم بهت میزنم اصلا دردت نیاد دست بابام رو گرفتم کشیدم و گفتم من نمیزنم بابام گفت مهرزاد تمومش کن هربار که نمی تونم با تو سره آمپول دعوا کنم اگر نمیخوای حرف دکتر رو گوش بدی برای چی اومدی ؟ اشک از چشمام اومد گفتم نمی خوام
مسعود با لبخند گفت عزیزم ترس نداره همش یه لحظه ست تا پدرم حواسش نبود از اتاق رفتم بیرون چنان می دویدم همه نگاهم می کردن چون ممکن بود از پله ها لیز بخورم خواستم همراه خانم و دختربچه ای که اونجا بودن سواره آسانسور بشم اما در بسته نشده پدرم دستمو گرفت گفت این کارا چیه می کنی تو؟ مگه بچه شدی ؟ برسیم خونه حسابتو میرسم دستم رو محکم کشید برد داخل اتاق
اشک از چشمام می ریخت مسعود گفت اون جا یه تخت هست باز مقاومت کردم که نرم پدرم به زور منو برد نشوند روی تخت رسما داشتم گریه می کردم گفتم بابا توراخدا نزنم گفت بزن زود تموم میشه امروز که نرفتی مدرسه برو بگیر خونه بخواب از مسعود هم خجالت می کشیدم خیلی بابام گفت بسه دیگه بخواب
به زور شلوارم رو باز کرد روی شکم منو خوابوند گریه می کردم مسعود اومد بابام لباسمو کاملا کشید پایین مسعود گفت تا ده بشماری تمامه مواد رو کشید تو سرنگ پد الکلی کشید زد پدرم پامو گرفت داده بلندی زدم پام بدشکل درد گرفته بود مسعود گفت یه نفس عمیق بکش پسره خوب تمام که شد مسعود پنبه رو روی باسنم فشار داد گفت دیگه تمام بابام لباسم رو درست کرد گفت دیگه نبینم گریه کنی از مسعود تشکر کرد اون هم یک شکلات بهم داد هروقت خوب شدم بخورم و رفتیم
پدرم منو رسوند خونه و خودش رفت آزمایشگاه چند ساعت بعد مامانی اومدن پیشم اسکو زندگی می کردن الانم چند وقتی هست رفتن سهند اما مرتب میان تبریز به ما هم سر میزنن اسکو و سهند که یه شهره کوچیک هست تو خوده شهرستان اسکو با تبریز کمتر از یک ساعت فاصله دارند دوستان پرسیده بودن سهند کجا هست؟ پیشم موندن تا شب که مامانم و بابام اومدن از بابام یکم خجالت می کشیدم بخاطر صبح مامانم یکم قربون صدقه ام رفتن و شام خوردیم چون اذیت بودم نتونستم زیاد شام بخورم بغض داشتم بابام بغلم کرد گفت اشکال نداره کتلت فردا بخور الان سوپ بخور کتلت غذای مورد علاقه ام هست برای آخره شب یه آمپول دیگه هم داشتم نشسته بودم سریال نگاه می کردم مامانم گفتن پاشو بریم تو اتاق آمپولتو بزنی گفتم من یکی زدم این یکی رو نزنم شاید خوب بشم گفت نمیشه عزیزم باید حتما اینم بزنی دستمو گرفت به زور از جام بلندم کرد
خوابیدم روی تخت می خواستم گریه کنم مامانم گفت مهرزاد پسره گلم گریه نداریم باشه ؟ سرم رو تکون دادم بابام اومد تو اتاق مامانم گفت بیا خودت بزن من میگیرمش بابام آمپولو ازش گرفت مامانم شلوارم رو آورد پایین گفت شل بگیر پاتو اصلا هم درد نداره پدرم تزریق کرد محکم بالش رو گاز گرفتمو داد زدم چشمام پره اشک شد بابام گفت تمام شد به مامانم گفتم خیلی درد داشت گفت باشه ولی گریه برای تو نیست واسه بچه هاس
سلام مجدد دوستان خوب هستین معرف که هستم مهرزاد از تبریز هجده ساله
خاطره قبلی را که فرستادم گویا خوشتان نیامده بود امیدوار هستم این یکی رو بپسندید
سیزده سالم که بود یه مدتی بود اصلا نمی تونستم آب سرد بخورم فورا دندان و لثه اذیت می شد گوشم هم خیلی درد می کرد به طوری شده بودم که حتی لقمه نان و پنیره صبحونه هم نمی تونستم بخورم
اینجا بود که یک روز پدرم گفتن تو دندون درد داری؟ گفتم آره اما زیاد نیست مامانم گفتن خیلی وقته زیره نظرت دارم باید بریم پیش دندون پزشک اتفاقا داییم یه دوستی داشت که بابامم ایشونو کاملا می شناخت
پدرم گفتن پیش مسعود یه نوبت براش می گیرم دیگه مطبش رو زده من اون روز رفتم مدرسه اما فردا فقط یک زنگ رفتم و زنگ دوم پدرم اومد دنبالم که منو ببره دندانپزشکی حقیقت می ترسیدم تا بحال نشده بود برم پیش دندان پزشک مسعود رو از قبل دیده بودم خوش اخلاق هست
رفتیم به مطبش که تازه تاسیس هم بود دکتر مسعود خیلی منو تحویل گرفت و از درسها و مدرسه سوالاتی می پرسید و بعد از معاینه که خیلی هم ترسیده بودم باید عکس می گرفتم همراه پدرم رفتم برای عکس
عکس رو بردیم نشون مسعود بدیم تا اون موقع اصلا فکرش رو نمی کردم که ممکنه برام آمپول بنویسه
تشخیص آبسه داد و وقتی به پدرم گفت براش پنی سیلین می نویسم تزریق کنه فورا از جام بلند شدم چسبیدم به بابام و می گفتم من آمپول نمی زنم !مسعود گفت فقط دوتاست اگر خوب نشی باید عمل کنی این رو که گفت خیلی بیشتر ترسیدم تموم مدت که مسعود برای برای بابام توضیح می داد من یک ریز می گفتم که آمپول نمیزنم آخر پدرم منو نشوند روی پاش تا حرفی نزنم مسعود گفت بیا من آکواریم مون رو بهت نشون بدم باهاش رفتم دیدن آکواریوم خیلی بزرگی که توی مطب گذاشته بود
توی اون فرصت پدرم رفت و داروها رو خرید همین که آمپول ها رو دیدم رفتم دنبالش و گفتم بابا من آمپول نمی خوام بابام گفت تو بزرگ شدی نباید از آمپول بترسی مسعود گفت حالا که انقدر می ترسی خودم بهت میزنم اصلا دردت نیاد دست بابام رو گرفتم کشیدم و گفتم من نمیزنم بابام گفت مهرزاد تمومش کن هربار که نمی تونم با تو سره آمپول دعوا کنم اگر نمیخوای حرف دکتر رو گوش بدی برای چی اومدی ؟ اشک از چشمام اومد گفتم نمی خوام
مسعود با لبخند گفت عزیزم ترس نداره همش یه لحظه ست تا پدرم حواسش نبود از اتاق رفتم بیرون چنان می دویدم همه نگاهم می کردن چون ممکن بود از پله ها لیز بخورم خواستم همراه خانم و دختربچه ای که اونجا بودن سواره آسانسور بشم اما در بسته نشده پدرم دستمو گرفت گفت این کارا چیه می کنی تو؟ مگه بچه شدی ؟ برسیم خونه حسابتو میرسم دستم رو محکم کشید برد داخل اتاق
اشک از چشمام می ریخت مسعود گفت اون جا یه تخت هست باز مقاومت کردم که نرم پدرم به زور منو برد نشوند روی تخت رسما داشتم گریه می کردم گفتم بابا توراخدا نزنم گفت بزن زود تموم میشه امروز که نرفتی مدرسه برو بگیر خونه بخواب از مسعود هم خجالت می کشیدم خیلی بابام گفت بسه دیگه بخواب
به زور شلوارم رو باز کرد روی شکم منو خوابوند گریه می کردم مسعود اومد بابام لباسمو کاملا کشید پایین مسعود گفت تا ده بشماری تمامه مواد رو کشید تو سرنگ پد الکلی کشید زد پدرم پامو گرفت داده بلندی زدم پام بدشکل درد گرفته بود مسعود گفت یه نفس عمیق بکش پسره خوب تمام که شد مسعود پنبه رو روی باسنم فشار داد گفت دیگه تمام بابام لباسم رو درست کرد گفت دیگه نبینم گریه کنی از مسعود تشکر کرد اون هم یک شکلات بهم داد هروقت خوب شدم بخورم و رفتیم
پدرم منو رسوند خونه و خودش رفت آزمایشگاه چند ساعت بعد مامانی اومدن پیشم اسکو زندگی می کردن الانم چند وقتی هست رفتن سهند اما مرتب میان تبریز به ما هم سر میزنن اسکو و سهند که یه شهره کوچیک هست تو خوده شهرستان اسکو با تبریز کمتر از یک ساعت فاصله دارند دوستان پرسیده بودن سهند کجا هست؟ پیشم موندن تا شب که مامانم و بابام اومدن از بابام یکم خجالت می کشیدم بخاطر صبح مامانم یکم قربون صدقه ام رفتن و شام خوردیم چون اذیت بودم نتونستم زیاد شام بخورم بغض داشتم بابام بغلم کرد گفت اشکال نداره کتلت فردا بخور الان سوپ بخور کتلت غذای مورد علاقه ام هست برای آخره شب یه آمپول دیگه هم داشتم نشسته بودم سریال نگاه می کردم مامانم گفتن پاشو بریم تو اتاق آمپولتو بزنی گفتم من یکی زدم این یکی رو نزنم شاید خوب بشم گفت نمیشه عزیزم باید حتما اینم بزنی دستمو گرفت به زور از جام بلندم کرد
خوابیدم روی تخت می خواستم گریه کنم مامانم گفت مهرزاد پسره گلم گریه نداریم باشه ؟ سرم رو تکون دادم بابام اومد تو اتاق مامانم گفت بیا خودت بزن من میگیرمش بابام آمپولو ازش گرفت مامانم شلوارم رو آورد پایین گفت شل بگیر پاتو اصلا هم درد نداره پدرم تزریق کرد محکم بالش رو گاز گرفتمو داد زدم چشمام پره اشک شد بابام گفت تمام شد به مامانم گفتم خیلی درد داشت گفت باشه ولی گریه برای تو نیست واسه بچه هاس
ت آفرین اشکام رو پاک کردم که نبینه برام کمپرس کردن
تا مدتی دارو مصرف کردم تا آبسه برطرف بشه تا همین الان هم هرزمان مسعود رو ببینم ازش خجالت می کشم هم بخاطره فرار و گریه اون روزم هم این که به کل ازش خجالت می کشیدم
فکر میکنم آخرین باری بود که موقع تزریق آمپول گریه می کردم بعد از اون هرچند هنوز هم می ترسم اما سعی می کنم تحمل کنم و کاری نکنم آبرو ریزی بشه مخصوصا پدر و مادرم که اصلا از بچه ترسو خوششان نمیاد
از دوستانی که درباره مسئله کنکور من رو راهنمایی کردند سپاس گزاری می کنم
من امسال تا دی ماه خیلی درس می خوندم بعد از اون اتفاقاتی افتاد که از درس خیلی به دور شدم در حال حاضر هم آماده می شم برای کنکور اما تلاش خاصی نمی کنم و امیدی هم ندارم برای قبول شدن مگر این که آزاد قبول بشم
امیدوار هستم خوشتون بیاد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 11:7 توسط نویسنده
|