خاطره فاطمه السادات جون
فاطمه سادات:
سلام.این اخرین خاطره ای میزارم😭 دلم براتون تنگ میشه.نمیدونم دل شما هم تنگ میشه یا نه؟😢😢امروز تولدمه ۲۱ اردیبهشت 😊و دلم میخاد خاطره روز تولدمو براتون بزارم..
الته این خاطره واسه تولد ۱۸ سالگیمه ک چه تولدی شداا 😂😂یعنی تو عمرم این هیجان انگیز ترین خاطرم بود
روز تولدم بود برعکس سال های دیگ ک از صبحش خونمون شلوغ بود هیچ خبری نبود البته منم اینقدر درگیر درس شده بودم ک حق میدادم به بقیه اگه فراموشم کنن😢البته خیلی عجیب تر اینکه حسام راس دوازده شب میزنگید میگف اخ جوون بازم من اولین نفرم اما امسال از اونم خبر نبود😢اصلا تو شوک بودم و از ناراحتی ناهار نخوردم و قهر بودم نشستم رو تخت و گریه کردم تا خابم برد با صدای مامانم بیدار شدم ک میگف فاطمه پاشو پاشو مهمون داریم گفتم بعدا مامان گف حسامه بیا😐منم چشمامو پاک کردم و لباس و چادرمم پوشیدم میخاستم برم پیش دوستم ببینم اون چرا ازش خبری نیس از اتاقم ک اومدم بیرون حسامو دیدم ک دست به کمر برا من قیافه گرفته😐گفتم ببین خر نمیشم 😐😐کار دارم فعلا😐و اومدم بیرون تا پامو گذاشتم بیرون دوید دنبالم گف فاطمه وایسا گفتم به زن عمو جونت بگو😊 فاطمه رفت پیش رضوانه کتاب خونه شب با اژانس میاد خونه😑😑و وصبر نکردم ک بهش گوش بدم تو راه به بابام زنگ زدم و گفتم میخام برم کتاب خونه گف مگه حسام نیومد خونه؟گفتم چرا😐گف کجا میری پس گفتم کتاب خونه پدرم😐گف باشه باشه و سریع قطع کرد😐از خونمون تا کناب خونه راه زیادی نیس داشتم قدم میزدم ک بارون گرفت😰(هر سال بارون میاد نمیدونم چرا😂)هووف مرسی خدا جوونم تو یادت بود تولدمو کادوتو خیلی دوست دارم😍 و بدون توجه به خیس شدنم همینجوری قدم میزدم چادرم کتابام همه خیس بود حسامم پشت هم زنگ میزد😐😐منم جواب ندادم تا با سرعت جلو پام ترمز زد😠خو بیشور گند زدی بهم😠سریع از ماشین پیاده شد و با قیافع برزخی گف فاطمه سوار شو😠گفتم میخام برم درس بخونم گف رو مخ من راه نرو بیا سوار شو .سوار شدم بخاری زد و گفت چادرتو در بیار خیسه مریض میشی😠گفتم باشه😢گفتم کجا میخای ببری منو؟گفت لجبازی نکنی میفهمی یکم چشماتو رو هم بزار چشمات پف داره از بس گریه کردی یکم بخااب تا خوب بشن طول میکشه ک برسیم😐گفتم به مامانم گفتی ؟گف درجریان ان😐منم خابم برد وقتی چشمامو وا کردم دیدم نزدیک خونه عمو علی (شماله)هستیم گفتم حسام؟یهو خودم از صدام تعجب کردم دستمو گذاشتم رو دهنم😨😨😨گفت جونم عزیزم.خدا رو شکر چیزی نگفت صدامو صاف کردم و گفتم خو همه چشونه از صبح؟گف بیا بریم تو میفهمی😃تا وارد خونه شدم یهو یه بادکنک جلوی صورتم ترکید و برف شادی ریخت رو سرم و همه تولد تولد مبارک میخوندن واسم من ک اینجوری بودم😨😨😨چن تا از موهام قشنگ شاخ شده بود زیر چادر و مقنعه ام😂 حسام گفت ابجی خانوم ببند پشه میره توش😂😂😂منم خودمو جمع و جور کردم همه اومدن تبریک گفتن اون شب بهترین شب زندگیم بود از همه کادو های خوبی گرفتم ولی حسام😐یه جعبه بهم داد باز کردم توش یه جعبه دیگ بود تو جعبه بزرگه پر شکلات بود خلاصه هی کوچیک و کوچیک تر میشد😐😐اخرین جعبه توش یه سوسک پلاستیکی بود تا دستم بهش خورد یه جیغی زدم ک حسام دوید تو حیاط میدویدم و با دمپایی ابری هدف قرارش میدادم همه تشویق میکردن و میخندیدن یهو کنار استخر وایساد اومدم خودمو کنترل کنم بهش نخورم پام لیز خورد افتادم تو اب😐😐حالا من قبلش تو بارون الانم صاف رفتم تو اب.(من از اب میترسم خیلی چون یه بار تو بچگی افتادم تو چهار متری استخر و کشیدنم بالا همون مدت کوتاه اب خیلی خوردم وترسیده بودم😨😨)اصلا هیچ تلاشی نکردم ک دیدم بابام اومد تو اب و منو اورد بیرون سریع یه پتو دورم پیچید و بغلم کرد 😍😍و برد بالا تو یکی از اتاقا و زنعمو اومد تو و گف گوش حسامو پیچوندم دخترم بیا لباس بپوش عزیزم سرما نخوری😙😘 سریع لباس پوشیدم و بعد خشک کردن موهام خابم برد😪😪 تو خاب بودم ک دست یه نفرو رو میشونیم حس کردم 😑صدای حسام بود ک با ناراحتی میگف تب داره عمو😢 بیدارش کنین تا معاینه اش کنم من چشمامو وا کردم دیدم همه بالاسرم هستن تا چشمامو واکردم مامانم گف عزیزکم چرا زیر بارون موندی؟؟عمو علی گفت از دست حسام افتاد تو استخر بدترم شد😠😠گف خوبم عمو😷😷اونم گف اره دیدم😠😠خلاصه حسام اومد و معاینه ام کرد گف هنوز زیاد عفونت نداره گلوش😐(من خودمم تعجب کردم چون گلوم درد میکردو اب دهنمو به زور قورت میدادم چون قبلش یکم سرما خوردگی داشتم )گفتم پس امپول ننویس😁😊گف سه تا نوشتم😑گفتم چرا 😢گفت تقویتی و یه تب بر و یه پنی سیلین بعدش دستشو گذاشت رو پیشونی بابام گف عمو جون شما هم تب دارین میخاین بهتون شیاف بدم استفاده کنین بابام سریع گف نه یه تب بر بزن😐پدرم مگه مجبوری خو😐خلاصه رفت بیرون مامانم به بابام و زن عمو به من میرسید خلاصه حسام اومد ولی من ک چیزی ندیدم
بیاین خاطره, [12.05.18 08:29]
اومد پیش بابام و گف عمو جون لطفا دراز بکشید همه اتاقو ترک کردن و بابام رو تخت دیگ ک گوشه اتاق بود خابید حسام جلو چشمام امپول اماده کرد و رفت سمت بابام من فقط صورت بابامو میدیدم حسام گف عمو نفس عمیق بکشین تا بابام اومد نقس بکشه فرو کرد 😢بابام یکم صورتش تو هم رف 😥ولی سریع حسام در اورد و شلوار بابام درست کرد.اومد سمتمو گف عزیزم برگرد گفتم نه 😢بابام اومد پیشمو گف دختر نازم برگرد خوشگلم😘گفتم اخه بابا روز تولدم باید از این قوزمیت(حسام😂😂)امپول بخورم اخه خدایا تا کی؟؟یهو دیدم حسام یه سرنگ باز کردو داره اب مقطر میکشه سریع نشستم گفتم حسام اون ک ۶۳۳ نیس گفت(تاحالا غیر ۶۳۳ پنی سیلینای دیگ روندیده بودم و فکر کردم ۶۳۳ است ولی نبود ۸۰۰ بود😢)گفت چرا😊(خو برادر من مجبوری دروغ میگی 😐)گفتم من ک نمیزنم گف میزنی خواهری الانم تندی بخاب، بدو عزیزدلم😘یهو صدای عمو علی میمومد ک میگف داداش بیا گوشیت همکارته کار واجب داره😐بابام منو بوسید و گف دخترم همکاری کن افرین😘😘(بابام همیشه سر امپول خوردنم کاراش یادش میوفته )منم الکی سر تکون دادم حسام امپولو اماده کرد و درشو گذاشت منم یهو زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم حسام😨😨مونده بود ک چجوری این قد زود گریه ام اومده😅😅منم گفتم داداشی درد داره نمیخام اونم گف خواهری عزیزم درد نداره ک😙گفتم من ک میدونم درد داره گف باشه خواهری اروم رفت از تو کیفش لیدوکایین اورد گف حالا بخاب عزیزم گفتم اگه من گریه نمیکردم میخاستی بدون لیدوکایین بزنی😭😭اونم گف عزیزمم این ک درد نداره زیاد گفتم اصلا نمیخام امپول تا اومدم بلند شم سریع منو خابوند گف فاطمه جووونم بخاب سفت میشه دردت میادااا سرنگ اضافه ندارم عزیزم😘منم با گریه خابیدم گف پیشواز نرو عه😐گفتم هر وقت گفتم درش بیار خوب؟😢😢اونم گف چشم و پنبه کشید من خودم سفت کردم گف خواهری؟گفتم بعله😢گف لیدو کشیدم اروم باش نفس بکش منم یه نفس نصفه نیمه کشیدم اونم توده درست کرد و سریع فرو کرد گفتم اخخ حسام😢😢گفت جونم گفتم درد داره ک😢گف ببخشید عزیزم ولی اینطوری زودتر خوب میشی و وقتی پمپاژ کرد یه دردی تو باسنم پخش میشد اروم گریه کردم و گفتم حسامممم😭😭😭گف جونم جونم تمومه سرمو اوردم سمت میز و رو امپول خوندم ک نوشته بود ۸۰۰😐 داد زدم حساممم ۸۰۰ میزنی😭😭گف هیسسس اروم عزیزم میخاستم نترسی😓😰دردش هی بیشتر میشد گفتم آییی چرا گفتی پس عفونت نداره گلوم گفت اگه میگفتم راضی میشدی بزنی😐درد دیگ از طاقتم بیشتر شده بود ک خودمو سفت کردم حسام گف عزیزم شل کن اخرشه گفتم نه نه😭😭دردم میاد درش بیار😢😢گف نمیشه ک عزیزم و ضربه زد شل نشد هر کاری کرد شل نشد تا اینکه تکون خوردم محکم😢اونم سریع در اورد گف چکار میکنی😠😠الان شکسته بود و داد زد عمو😠یهو در باز شد و عمو علی در و واکرد گف جانم بابا عموت رفته بیرون کار داشت گف بابا بزحمت با فاطمه حرف بزنید خستم کرد😠😑اومد ستمو گف فاطمه جان عمو بزار بزنه دیگ برات لازمه عمو جان منم تو خجالت قبول کردم و عمو رف حسام دوباره پنبه کشید گف صدات در نمیادااا😠😠😠گفتم باش😢حسام مثل اینکه سر تکون خوردنم خیلی ناراحت و عصبی شده بود😢😢اروم امپولو فرو کرد گفتم آییی😢گف هیسس صدا نشنوم😠اروم تزریق میکرد تا درش اورد منم هق هقمو تو بالشت خفه کردم دوباره پنبه کشید و سریع امپول تب بر زد وسریع در اورد.سرمو برگردوندم دیدم داره بکمپلکس هوا گیری میکنه گفتم داداشی تقویتی نمیخام😢گف لازمه بدنت ضعیفه😠منم سرمو برگردندم و گریه کردم پنبه کشید و گف شل باش و امپولو زد گفتم اخ😢گف تمومه😘 داشت تزریق میکرد ک بلند گریه کردم گفتم داداشی بسمه😭تولدم کوفتم شد😢😢اخ آییییی😢😢گف جونم جونم عزیزم ببخشید خواهری و درش اورد اشکامو با دستمال پاک کرد و گف نمیخای کادوتو ازم بگیری؟گفتم مگه خریدی 😅 گفت معلومه بیا بریم تا نشونت بدم😊رفتیم تو اتاقش از تو کمدش یه جعبه در اورد گذاشت رو میز گف بازش کن😊😊😀😀منم هیجان زده گفتم وایی حسام چیه توش؟؟گف باز کن خو😐باز کردم برام یه سرویس نقره خریده بود یادمه یه بار بهش گفتم تو اگه زن بگیری زنت طلاق میگیره ازت بخاطر سلیقه ات تو طلا و بدلیجات😐😐ولی حالا یه سرویسی ک خیلی قشگ بود 😍😍 گف مرسی داداشی گف داداشو میبخشی خاهری ؟؟گفتم نه😎 گفت چراا😢گفتم باید بریم بیرون برام لواشک بخری بعدش فکر کنم باشه😊گفت ماشالله رو ک نیس سنگ پای قزوینه😐گفتم مشکل داری گفت نه عزیزم😍😊باشه میریم.ولی لواشک کم میخوریااا😒گفتم باچه
پ.ن:دیگ باید درس زیاد بخونم😐اگه بخونم😐
پ.ن:به حسام گفتم من عاشق روانشناسی ام 😍😍
پ.ن:دوستتون دارم لطفا با نظراتتون روز تولدم خوشحالم کنید و نظرتونو در مورد خودم و خاطره هام بگید خدافظی سختمه ولی بعد کنکور معلوم نیس کی بیام ولی تونستم حتما میام ممنون از این چن وقت حمایتتتون😊😘
یا حق❤❤❤